suicide

base info - اطلاعات اولیه

suicide - خودکشی کردن

noun - اسم

/ˈsuːɪsaɪd/

UK :

/ˈsuːɪsaɪd/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [suicide] در گوگل
description - توضیح
example - مثال

  • برای خودکشی

  • an attempted suicide (= one in which the person survives)


    اقدام به خودکشی (= اقدامی که در آن فرد زنده می ماند)

  • a suicide bomber (= who expects to die while trying to kill other people with a bomb)


    یک بمب گذار انتحاری (= کسی که انتظار دارد بمیرد در حالی که می خواهد افراد دیگر را با بمب بکشد)

  • It would have been political suicide for him to challenge the allegations in court.


    برای او خودکشی سیاسی بود که این اتهامات را در دادگاه به چالش بکشد.

  • Her death was ruled an apparent suicide.


    مرگ او یک خودکشی آشکار اعلام شد.

  • Members of the sect committed mass suicide.


    اعضای این فرقه دست به خودکشی دسته جمعی زدند.

  • He slashed his wrists in a failed suicide attempt.


    او در اقدامی ناکام برای خودکشی مچ دست خود را برید.

  • He was put on suicide watch earlier in his prison term.


    او در اوایل دوره زندان تحت مراقبت انتحاری قرار گرفت.

  • There is no evidence that he is a suicide risk.


    هیچ مدرکی دال بر خطر خودکشی او وجود ندارد.


  • حمله انتحاری به کاروان نظامی

  • the questions surrounding euthanasia and assisted suicide


    سوالات پیرامون اتانازی و کمک به خودکشی

  • the ritual suicide of a widow on her husband's funeral pyre


    خودکشی آیینی یک بیوه بر روی انبوه تشییع جنازه شوهرش

  • That's asking them to commit career suicide.


    این درخواست از آنها برای خودکشی شغلی است.

  • Wearing shoes like that would be social suicide.


    پوشیدن چنین کفشی خودکشی اجتماعی است.

  • I lost my younger brother to suicide.


    برادر کوچکترم را به دلیل خودکشی از دست دادم.

  • She attempted suicide when she was a teenager.


    او در نوجوانی اقدام به خودکشی کرد.

  • The suicide rate among men between the ages of 16 and 25 has risen alarmingly.


    میزان خودکشی در میان مردان 16 تا 25 ساله به طرز نگران کننده ای افزایش یافته است.

  • Many suicides occur in prisons.


    خودکشی های زیادی در زندان ها اتفاق می افتد.

  • He proved that the two suicides were in fact murdered.


    او ثابت کرد که این دو خودکشی در واقع به قتل رسیده اند.

  • As a leader he knows that it is political suicide to appear indecisive.


    او به عنوان یک رهبر می داند که خودکشی سیاسی است که تصمیم نگرفته باشد.

  • Publicly battling with your record company can be career suicide.


    مبارزه علنی با شرکت ضبط شما می تواند خودکشی شغلی باشد.

  • She threatened to commit suicide.


    او تهدید به خودکشی کرد.


  • برای او خودکشی سیاسی خواهد بود که از حمایت از برنامه حزب خود امتناع کند.

synonyms - مترادف
  • seppuku


    seppuku

  • suttee


    سوتی

  • kamikaze


    کامیکازه

  • self-slaughter


    خودکشی

  • self-destruction


    خود تخریبی

  • self-immolation


    خودسوزی

  • self-murder


    هاراکیری

  • hara-kiri


    تمام کردن آن

  • ending it all


    felo de se

  • self-killing


    بالا بردن خودت

  • self-slaying


    خودکشی مضاعف

  • felo de se


    خودکشی دسته جمعی

  • topping yourself


    پیمان خودکشی


  • گرفتن زندگی خودت


  • تخلیه روده

  • suicide pact


    شهادت

  • taking your own life


    فداکاری نهایی

  • disembowelment


    از خود گذشتگی

  • martyrdom


    خودکشی آیینی

  • ultimate sacrifice


    خودکشی تشریفاتی

  • self-sacrifice


    بریدن شکم

  • ritual suicide


  • ceremonious suicide


  • belly cutting


antonyms - متضاد

  • زندگی کردن را انتخاب کنید

لغت پیشنهادی

replicas

لغت پیشنهادی

shall

لغت پیشنهادی

recalcitrant