amused

base info - اطلاعات اولیه

amused - سرگرم شده

adjective - صفت

/əˈmjuːzd/

UK :

/əˈmjuːzd/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [amused] در گوگل
description - توضیح

  • اگر با چیزی سرگرم شوید، فکر می کنید خنده دار است و لبخند می زنید یا می خندید


  • نشان می دهد که فکر می کنید چیزی خنده دار است


  • برای اینکه کسی را علاقه مند نگه دارید و به او کمک کنید که اوقات خوشی داشته باشد

  • Norman, understandably, was not amused.


    نورمن، قابل درک است، سرگرم نشده بود.

  • Wendy and I were at once amused and embarrassed, but also concerned lest he be mown down by a passing train.


    من و وندی به یکباره سرگرم شدیم و خجالت کشیدیم، اما نگران بودیم که قطاری که در حال عبور است او را کنده نکند.

  • I was amused and relieved at the easily-remedied cause of the blockage: cased caddis larvae.


    من از علت انسداد که به راحتی قابل درمان است: لارو کادیس کیس دار سرگرم شدم و خیالم راحت شد.

  • His expression was one of amused and slightly sinister detachment, which reminded Huy strangely of the young king's.


    قیافه‌ی او نوعی بی‌تفاوتی مفرح و کمی شوم بود که به طرز عجیبی هیوی را به یاد پادشاه جوان می‌اندازد.

  • But the public reaction seemed one of amused appreciation rather than of apprehension.


    اما به نظر می‌رسید که واکنش عمومی به جای دلهره و قدردانی سرگرم‌کننده بود.

  • They seemed amused at his embarrassment.


    به نظر می رسید از شرمندگی او سرگرم شده بودند.

  • My grandmother seemed to be highly amused by my remarks.


    به نظر می رسید مادربزرگم از صحبت های من بسیار سرگرم شده بود.

  • She stood watching them with an amused expression on her face.


    او ایستاده بود و با حالتی مفرح در چهره اش به تماشای آنها می پرداخت.

  • Among my acquaintances there are some who like to seem amused or amazed by my weapons.


    در میان آشنایان من عده‌ای هستند که دوست دارند با سلاح‌های من سرگرم شوند یا شگفت زده شوند.

  • When I told him what had happened, he sounded amused rather than annoyed.


    وقتی به او گفتم چه اتفاقی افتاده است، به جای اینکه عصبانی شود، به نظرش خنده‌دار بود.

  • She was greeted with a sympathetic, and rather amused smile.


    با لبخندی دلسوزانه و نسبتاً مفرح از او استقبال شد.

  • James watched with an amused smile.


    جیمز با لبخندی مفرح تماشا کرد.

  • Coach Montgomery seemed more amused than irritated at Shane's attempt to catch the ball.


    به نظر می رسید مربی مونتگومری از تلاش شین برای گرفتن توپ بیشتر از اینکه عصبانی باشد، سرگرم شده باشد.

example - مثال
  • There was an amused look on the President's face.


    چهره ی رئیس جمهور خنده دار بود.

  • Janet was not amused (= she was annoyed or angry).


    جانت سرگرم نشد (= آزرده یا عصبانی شد).

  • We were all amused at his stories.


    همه ما از داستان های او سرگرم شدیم.

  • He was amused to see how seriously she took the game.


    او از دیدن اینکه چقدر بازی را جدی می گیرد، سرگرم شد.

  • Playing with water can keep children amused for hours.


    بازی با آب می تواند ساعت ها کودکان را سرگرم کند.

  • I am very easily amused.


    من خیلی راحت سرگرم می شوم.

  • She looked faintly amused.


    او کمی مات به نظر می رسید.

  • He was much amused by all this talk.


    او با این همه صحبت بسیار سرگرم شد.

  • Mr Stopes was clearly amused by the confusion.


    آقای استوپز به وضوح از این سردرگمی سرگرم شده بود.

  • She seemed greatly amused by his jokes.


    به نظر می رسید که او از شوخی های او بسیار سرگرم شده است.

  • I was not at all amused to find they had eaten all the cake.


    من اصلاً خوشحال نشدم که متوجه شدم آنها همه کیک را خورده اند.

  • an amused smile


    یک لبخند سرگرم کننده

  • She was very amused by/at your comments.


    او از نظرات شما بسیار ذوق زده شد.

  • Toddlers don't need expensive toys and games to keep them amused.


    کودکان نوپا به اسباب بازی ها و بازی های گران قیمت نیاز ندارند تا آنها را سرگرم کنند.

synonyms - مترادف
  • pleased


    راضی

  • tickled


    قلقلک داد

  • diverted


    منحرف شده است

  • entertained


    سرگرم شد

  • laughing


    خندیدن


  • علاقه مند

  • occupied


    مشغول

  • smiling


    خندان

  • beguiled


    فریب خورد

  • engrossed


    غرق شده

  • engaged


    نامزد شده


  • گرفتار

  • absorbed


    جذب شده است

  • pleasantly occupied


    به طرز دلپذیری اشغال شده است

  • pleasurably entertained


    به طرز لذت بخشی سرگرم شد

  • delighted


    خوشحال

  • transported


    حمل می شود

  • cheered


    تشویق کرد


  • شیفته

  • entranced


    افسون شده

  • charmed


    به وجد آمد

  • exhilarated


    آرام

  • enthralled


    لذت بردن از خود

  • relaxed


    تفریح ​​کردن

  • enjoying oneself


  • having fun


antonyms - متضاد
  • annoyed


    اذیت شده

  • bored


    خسته

  • depressed


    افسرده

  • piqued


    تحریک شده


  • صلیب

  • aggravated


    تشدید شده است

  • nettled


    گزنه شده

  • irked


    عصبانی

  • irritated


    ناراحت

  • upset


    ناراضی

  • disgruntled


    خشمگین

  • exasperated


    دلخور

  • furious


    هوفی

  • resentful


    آزمایشی

  • aggrieved


    مضطرب

  • huffy


    ناراحت شد

  • irate


    دیوانه

  • testy


    تحریک پذیر

  • vexed


    وبا

  • peeved


    خشمگین شد

  • displeased


    اذیت شد

  • mad


    متلاطم

  • miffed


  • riled


  • enraged


  • wrathful


  • irritable


  • choleric


  • angered


  • bothered


  • flustered


لغت پیشنهادی

operator

لغت پیشنهادی

bethlehem

لغت پیشنهادی

berk