complicate
complicate - پیچیده کردن
verb - فعل
UK :
US :
عوارض
مشکل یا موقعیت را دشوارتر کند
برای بدتر کردن یک بیماری
برای سخت تر کردن کاری برای مقابله، انجام یا درک آن
اگر یک بیماری بیماری دیگر را پیچیده کند، بیماری دیگر را بدتر می کند
انجام کاری را دشوارتر کند
ویلیامز روز دوشنبه بر اثر عارضه قلبی که به دلیل ذات الریه پیچیده شده بود درگذشت.
مقررات جدید به دور از کمک به وضعیت، احتمالاً مسائل را پیچیده خواهد کرد.
ادامه جنگ مذاکرات صلح را پیچیده کرده است.
ذوب مجدد و آلیاژسازی وضعیت را پیچیده تر می کند.
دانش آموزی که تمایلی به یادگیری ندارد کار معلم را بسیار پیچیده می کند.
من به دوست پسر نیاز ندارم - آنها فقط زندگی شما را پیچیده می کنند.
من نمی خواهم کار را بیش از آنچه لازم است پیچیده کنم.
برای پیچیده تر شدن اوضاع، تا ساعت 8 هیچ حمل و نقلی وجود نخواهد داشت.
موضوع با این واقعیت پیچیده است که یک سند حیاتی وجود ندارد.
این اتفاقات وضعیت را تا حد زیادی پیچیده خواهد کرد.
این وضعیت به دلیل مشکلات زبانی پیچیده تر می شود.
این خونریزی اخیر تلاش ها برای برقراری صلح در منطقه را بسیار پیچیده می کند.
فقط اگر دوست دختر قدیمی او را هم دعوت کنیم اوضاع را پیچیده تر می کند.
The rescue operation has been complicated by bad weather.
عملیات نجات به دلیل آب و هوای بد پیچیده شده است.
این قوانین جدید سیستم مالیاتی را بیش از پیش پیچیده کرده است.
مشکل تنفسی اکنون با عفونت قفسه سینه پیچیده شده است.
The rescue operation was complicated by bad weather.
عملیات نجات به دلیل آب و هوای بد پیچیده بود.
بهبودی او به دلیل وضعیت عمومی بد او پیچیده بود.
entangle
درهم تنیده
confuse
گیج کردن
muddle
درهم ریختن
embroil
درگیر کردن
perplex
گیج
embarrass
شرم آور
مجتمع
complexify
پیچیده کردن
ravel
رال
sophisticate
پیچیده
سخت کردن
مخلوط کردن
خرخر کردن
snarl up
شیطان
bedevil
گرفتگی
clog
ترکیب کردن
پیچیدگی
confound
بی نظم
convolute
بر هم زدن
derange
بی نظمی
disarrange
دارای جزئیات - بسیط
آراستن
elaborate
تا کردن
embellish
معلول
fold
مانع
handicap
اعلام کردن
impede
در هم آمیختن
infold
ارتباط متقابل
interfuse
interrelate
interweave
simplify
ساده کردن
streamline
ساده
clarify
روشن کردن
disentangle
از هم گسستن
elucidate
توضیح
تسهیل کردن
facilitate
ترتیب دادن
تقسیم کنید
حذف کردن
enlighten
رایگان
exclude
سفارش
راست کردن
بدون عارضه
straighten
گره گشایی
uncomplicate
باز کردن
untangle
هجی کردن
untwist
پاکسازی
spell out
توضیح دادن
تفسیر
ابهام زدایی
expound
نشان دادن
explicate
تعبیر کردن
illuminate
حل کردن
برطرف کردن
demystify
construe
unriddle
unravel