restart

base info - اطلاعات اولیه

restart - راه اندازی مجدد

noun - اسم

/ˈriːstɑːrt/

UK :

/ˈriːstɑːt/

US :

family - خانواده
start
شروع کنید
starter
شروع کننده
google image
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restart] در گوگل
description - توضیح

  • برای شروع دوباره چیزی مانند ماشین، پردازش و غیره پس از توقف آن


  • برای شروع دوباره کاری

  • an occasion when something is started again


    موقعیتی که چیزی دوباره شروع می شود


  • برای شروع یا شروع دوباره کاری پس از توقف آن برای مدتی مشخص


  • برای شروع دوباره یا شروع دوباره کاری

  • Her family said their relationship had ended, but Mr LIffen wanted it to restart.


    خانواده او گفتند که رابطه آنها به پایان رسیده است، اما آقای لیفن می خواست که دوباره شروع شود.

  • The branch was closed down and then Nigel and Simon were encouraged to restart.


    شعبه تعطیل شد و سپس نایجل و سایمون تشویق شدند که دوباره راه اندازی کنند.

  • If it was good enough why didn't the Government restart aid?


    اگر به اندازه کافی خوب بود، چرا دولت کمک ها را از سر نگرفت؟

  • That time the engine did not restart and the plane dived to the ground.


    آن زمان موتور دوباره روشن نشد و هواپیما به سمت زمین شیرجه زد.

  • That would prompt a costly cleanup and incalculable delay in restarting the reactor.


    این امر باعث پاکسازی پرهزینه و تاخیر غیرقابل محاسبه در راه اندازی مجدد راکتور می شود.

  • Officially, Tosco has said it may restart the refinery sometime next year.


    به طور رسمی، توسکو گفته است که ممکن است در سال آینده این پالایشگاه را دوباره راه اندازی کند.

example - مثال
  • He is in jail awaiting the restart of his trial for fraud.


    او در زندان است و در انتظار شروع مجدد محاکمه خود به اتهام کلاهبرداری است.

  • Our car stalled and wouldn't restart.


    ماشین ما متوقف شد و دوباره روشن نشد.

  • Please restart your computer to complete installation.


    لطفاً رایانه خود را مجدداً راه اندازی کنید تا نصب کامل شود.

  • The screen takes a moment to settle down after a restart.


    پس از راه‌اندازی مجدد، صفحه نمایش چند لحظه طول می‌کشد تا آرام شود.

  • Jones, one of the original team members, was asked to lead the restart of the project.


    از جونز، یکی از اعضای اصلی تیم، خواسته شد که راه اندازی مجدد پروژه را رهبری کند.

  • Sometimes the computer wouldn't restart at all.


    گاهی اوقات کامپیوتر اصلاً راه اندازی مجدد نمی شود.

  • He offered to restart the talks which broke down last year.


    او پیشنهاد داد که مذاکراتی که سال گذشته شکست خورده بود، از سر گرفته شود.

  • Shell outlined plans to restart production within six months.


    شل برنامه های خود را برای از سرگیری تولید ظرف شش ماه مشخص کرد.

  • restart negotiations/talks.


    شروع مجدد مذاکرات/مذاکرات

  • You should restart your computer.


    شما باید کامپیوتر خود را مجددا راه اندازی کنید.


  • او مجبور است کاهش دستمزد گسترده ای را بپذیرد تا کار خود را با آنها از سر بگیرد.

  • Some of the North American assembly plants could restart on Saturday.


    برخی از کارخانه های مونتاژ آمریکای شمالی ممکن است روز شنبه دوباره راه اندازی شوند.

synonyms - مترادف
  • resume


    از سرگیری


  • ادامه هید

  • recommence


    شروع مجدد

  • renew


    تجدید

  • reopen


    بازگشایی

  • revive


    احیای


  • بازگرداندن


  • ادامه دهید

  • reinstitute


    مجدداً تأسیس شود

  • recapitulate


    خلاصه کردن

  • reinstate


    دوباره برقرار کردن

  • reestablish


    بازسازی کند

  • regenerate


    زنده کردن

  • resurrect


    سوار کردن


  • ادامه دادن


  • دوباره شروع کن


  • برگشت به


  • با ... ادامه دهید


  • برداشتن


  • ادامه دادن با


  • شروع دوباره


  • حمل کردن


  • از نو شروع کن


  • از جایی شروع کن


  • دوباره بردار


  • از جایی که ترک کردی ادامه بده


  • معرفی مجدد



  • reintroduce



antonyms - متضاد

  • تمام کردن

  • halt


    مکث


  • متوقف کردن


  • باد کردن

  • end


    پایان

  • cease


    دست کشیدن

  • suspend


    تعلیق کند

  • discontinue


    رها کردن


  • کامل


  • به تعویق انداختن

  • adjourn


    قطع کردن

  • interrupt


    غرفه


  • خاتمه دادن

  • stall


    برش

  • terminate


    زنگ تفريح

  • cut



لغت پیشنهادی

foreplay

لغت پیشنهادی

forthright

لغت پیشنهادی

allergen