blight

base info - اطلاعات اولیه

blight - بلایت

verb - فعل

/blaɪt/

UK :

/blaɪt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [blight] در گوگل
description - توضیح
  • an unhealthy condition of plants in which parts of them dry up and die


    وضعیت ناسالم گیاهان که در آن قسمت هایی از آنها خشک شده و می میرند

  • something that makes people unhappy or that spoils their lives or the environment they live in


    چیزی که مردم را ناراضی می کند یا زندگی یا محیطی را که در آن زندگی می کنند تباه می کند


  • خراب کردن یا آسیب رساندن به چیزی، به ویژه با جلوگیری از انجام کاری که می خواهند انجام دهند

  • a disease that damages and kills plants


    بیماری که به گیاهان آسیب می زند و می کشد


  • چیزی که اغلب برای مدت طولانی چیزی را خراب می کند یا تأثیر بسیار بدی روی چیزی می گذارد

  • to spoil something


    چیزی را خراب کردن

  • something that spoils or destroys or causes damage


    چیزی که فاسد یا از بین می‌رود یا باعث آسیب می‌شود

  • A blight is also any of various deadly diseases in plants.


    بلایت همچنین هر یک از بیماری های کشنده مختلف در گیاهان است.

  • A 250-foot communications tower becomes a symbol of environmental decay as well asa cancer-causing blight on society.


    یک برج ارتباطی 250 فوتی به نمادی از پوسیدگی محیط زیست و همچنین یک بیماری سرطان زا در جامعه تبدیل می شود.

  • This promised major benefits to the nine Baltimore schools, some of which suffered from inner-city blight.


    این نوید مزایای عمده ای را برای 9 مدرسه بالتیمور، که برخی از آنها از بلای درون شهری رنج می بردند، داد.

  • Bartlett pears are susceptible to fire blight.


    گلابی بارتلت به سوختگی حساس است.

  • The City Council even passed a resolution declaring that there was no blight in Oakland.


    شورای شهر حتی قطعنامه ای را تصویب کرد که در آن اعلام کرد که هیچ بلایایی در اوکلند وجود ندارد.

  • In the meantime, an owner who wishes to move and sell his property has to wrestle with the problem of blight.


    در این میان، مالکی که می خواهد ملک خود را نقل مکان کند و بفروشد، باید با مشکل بلایت دست و پنجه نرم کند.

  • Fujimori argues that the recovery is on course and that he has made important inroads against the centuries-old blight of poverty.


    فوجیموری استدلال می کند که بهبودی در مسیر خود قرار دارد و او در برابر آسیب قرن ها فقر دست به اقدامات مهمی زده است.

  • Nor are the blight years which affected potato crops in about one year in three in the not so distant past.


    همچنین سال‌های بلایت که محصولات سیب‌زمینی را در یک سال از هر سه سال تحت تأثیر قرار دادند، در گذشته‌ای نه چندان دور، نیستند.

example - مثال
  • His career has been blighted by injuries.


    دوران حرفه ای او به دلیل مصدومیت ها آسیب دیده است.

  • an area blighted by unemployment


    منطقه ای که از بیکاری آسیب دیده است

  • His arrival cast a blight on the wedding day.


    ورود او در روز عروسی آفت زد.

  • A broken leg blighted her chances of winning the championship.


    شکستگی پا شانس او ​​را برای قهرمانی ضعیف کرد.

  • The city stopped urban blight by rebuilding neighborhoods.


    شهر با بازسازی محله ها، آسیب های شهری را متوقف کرد.

  • Poverty and disease blighted their lives.


    فقر و بیماری زندگی آنها را خراب کرد.

synonyms - مترادف
  • blemish


    عیب

  • deformity


    تغییر شکل

  • disfigurement


    جای زخم

  • scar


    لکه

  • blotch


    علامت


  • کاستی

  • defect


    نقص

  • flaw


    پوکه

  • pockmark


    فزونی

  • imperfection


    مارس

  • excrescency


    دفع


  • هیولا

  • mar


    چیز بدنما

  • excrescence


    لکه دار کردن

  • blot


    پنهان کاری

  • monstrosity


    سوختگی در چشم انداز

  • eyesore


    لکه روی چشم انداز

  • stain


    تغییر رنگ

  • hideosity


    نقطه

  • blight on the landscape


    خراش


  • علامت مادرزادی

  • discoloration


    گودال


  • تراشه

  • scratch


    جیب

  • birthmark


    تخریب چهره

  • pit


    فرورفتگی


  • بی نظمی

  • pock


  • defacement


  • dent


  • irregularity


antonyms - متضاد
  • blessing


    برکت

  • benefaction


    احسان

  • boon


    ببخشید

  • bounty


    فضل

  • favorUS


    طرفدار ایالات متحده

  • favourUK


    favourUK

  • godsend


    نعمت خدا


  • کمک


  • سرویس

  • cleanliness


    پاکیزگی

  • goodness


    خوبی


  • سلامتی

  • prosperity


    رفاه

  • purification


    تصفیه


  • سود


  • مزیت - فایده - سود - منفعت

  • windfall


    بادآورده


  • دارایی


  • کسب کردن

  • bonus


    جایزه

  • perk


    امتیاز


  • خوب

  • aid


    به علاوه


  • دعای خیر

  • benediction


    ثروت

  • bonanza


    مقتضی

  • perquisite


    سعادت

  • privilege


    مانا

  • felicity


    benison

  • manna


  • benison


لغت پیشنهادی

circulated

لغت پیشنهادی

stall

لغت پیشنهادی

spat