agitate

base info - اطلاعات اولیه

agitate - به هم زدن

verb - فعل

/ˈædʒɪteɪt/

UK :

/ˈædʒɪteɪt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [agitate] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • political groups agitating for social change


    گروه های سیاسی که برای تغییرات اجتماعی تحریک می شوند

  • Some militant groups have been agitating for autonomy for the region.


    برخی از گروه‌های شبه‌نظامی برای خودمختاری منطقه تلاش کرده‌اند.

  • Her family are agitating to have her transferred to a prison in the UK.


    خانواده او در تلاش هستند تا او را به زندانی در بریتانیا منتقل کنند.

  • This remark seemed to agitate her guest.


    به نظر می رسید که این اظهار نظر مهمان او را تحریک کرده است.

  • Richard felt agitated by a mixture of anger fear and pleasure.


    ریچارد از مخلوطی از خشم، ترس و لذت احساس آشفتگی می کرد.

  • Agitate the mixture to dissolve the powder.


    مخلوط را هم بزنید تا پودر حل شود.

  • I didn't want to agitate her by telling her.


    من نمی خواستم با گفتن او ناراحتش کنم.

  • The unions continue to agitate for higher pay.


    اتحادیه ها همچنان به تلاش برای دستمزد بیشتر ادامه می دهند.

  • As a young man he had agitated against the Vietnam war.


    او در جوانی علیه جنگ ویتنام تحریک شده بود.

  • Pour the powder into the solution and agitate it until the powder has dissolved.


    پودر را داخل محلول بریزید و آن را هم بزنید تا پودر حل شود.

  • Telephone companies began to agitate for permission to compete in long distance services.


    شرکت های تلفن شروع به تحریک برای کسب مجوز برای رقابت در خدمات راه دور کردند.

  • Any mention of his son agitated him.


    هر گونه اشاره ای به پسرش او را تحریک می کرد.

  • He arrived home in a state of agitation.


    او با حالتی آشفته به خانه رسید.

  • They blamed the protest on political agitators.


    آنها اعتراضات را به گردن آژیتاتورهای سیاسی انداختند.

synonyms - مترادف

  • تکان دادن

  • quiver


    لرزش

  • vibrate


    ارتعاش

  • jerk


    تند و سریع

  • convulse


    تشنج کردن

  • jiggle


    لرزیدن

  • shudder


    تکان خوردن

  • jolt


    زلزله

  • wobble


    پرش کردن

  • quake


    دویدن

  • judder


    هم بزنید

  • jounce


    سنگ

  • joggle


    سطل

  • wabble


    مزاحم


  • رول


  • برانگیختن

  • bucket


    ضربه مغزی

  • disturb


    حرکت کنید

  • roil


    حرکت کردن

  • rouse


    بال بال زدن

  • concuss


    موج



  • tremble


  • flutter


  • shiver


  • waggle



  • quaver


  • twitch


  • wiggle


antonyms - متضاد
  • lull


    آرامش

  • soothe


    آرام کردن

  • calm


    آرام


  • ساکت


  • ساختن

  • tranquilizeUS


    tranquilizeUS


  • حل کن

  • tranquilliseUK


    tranquilliseUK


  • لطفا

  • aid


    کمک


  • راحتی


  • خوشحال کردن


  • لذت بسیار

  • delight


    کمک کند


  • تسکین دادن

  • appease


    نرم کردن

  • pacify


    سهولت

  • mollify


    راضی کردن


  • تشویق کردن

  • placate


    حمایت کردن

  • gratify


    سفارش

  • cheer


    اطمینان دادن


  • کنسول


  • خوشحال

  • assuage


    موافق

  • reassure


    از دست دادن

  • solace


  • console


  • gladden




لغت پیشنهادی

acetic acid

لغت پیشنهادی

authority

لغت پیشنهادی

dutch