elementary

base info - اطلاعات اولیه

elementary - ابتدایی

adjective - صفت

/ˌelɪˈmentri/

UK :

/ˌelɪˈmentri/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [elementary] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • an elementary English course


    یک دوره ابتدایی انگلیسی

  • a book for elementary students


    کتابی برای دانش آموزان ابتدایی


  • در سطح ابتدایی

  • I'm taking classes in elementary Italian.


    من در کلاس های ابتدایی ایتالیایی شرکت می کنم.

  • It's an elementary law of economics: the scarcer the commodity, the higher the price.


    این یک قانون ابتدایی اقتصاد است: هر چه کالا کمیاب تر باشد، قیمت آن بالاتر است.


  • چگونه می توانید چنین اشتباه ابتدایی را مرتکب شوید؟

  • I made some rather elementary mistakes.


    من چند اشتباه ابتدایی مرتکب شدم.

  • elementary questions


    سوالات ابتدایی

  • I have an elementary knowledge of physics.


    من دانش ابتدایی فیزیک دارم.

  • They made some elementary mistakes.


    آنها چند اشتباه ابتدایی مرتکب شدند.

  • Millions of travellers fail to take even the most elementary of precautions.


    میلیون ها مسافر حتی ابتدایی ترین اقدامات احتیاطی را انجام نمی دهند.

  • This book contains a series of elementary exercises for learners.


    این کتاب شامل یک سری تمرینات ابتدایی برای زبان آموزان است.

  • I’m taking a course in elementary Russian.


    من در حال گذراندن دوره ابتدایی روسی هستم.

  • The elementary charge (= the electrical charge in the nuclear material of an element) is one of the constants that characterizes the basic particles of matter.


    بار ابتدایی (= بار الکتریکی در مواد هسته ای یک عنصر) یکی از ثابت هایی است که ذرات اساسی ماده را مشخص می کند.

synonyms - مترادف

  • پایه ای


  • اساسی

  • introductory


    مقدماتی


  • ضروری است

  • rudimentary


    ابتدایی

  • basal


    اساس


  • اولیه

  • underlying


    عنصری

  • elemental


    تابعی

  • preparatory


    شروع

  • rudimental


    زود

  • abecedarian


    آغازگر


  • گوشت و سیب زمینی


  • باتلاق استاندارد


  • افراطی

  • initiatory


    ABC ها

  • meat-and-potatoes


    روشن

  • bog-standard


    بنیادین


  • اصلی

  • ABCs


    جلگه


  • مقدمه

  • foundational


    ساده ترین


  • سیمپلکس

  • plain


    ساده شده

  • prefatory


  • preliminary


  • primitive


  • primo


  • simplest


  • simplex


  • simplified


antonyms - متضاد

  • پیشرفته

  • higher


    بالاتر

  • highly-developed


    بسیار توسعه یافته

  • progressive


    ترقی خواه

  • secondary


    ثانوی

  • abstruse


    افتضاح


  • اضافی


  • مجتمع

  • compound


    ترکیب


  • سخت


  • پیچیده

  • intricate


    گرفتار


  • تابع

  • subordinate


    نتیجه گیری

  • concluding


    قطعی

  • definitive


    دشوار


  • مشتق

  • derivative


    بغرنج


  • غیر ضروری

  • nonessential


لغت پیشنهادی

lessen

لغت پیشنهادی

inequalities

لغت پیشنهادی

paean