prevalent

base info - اطلاعات اولیه

prevalent - رایج است

adjective - صفت

/ˈprevələnt/

UK :

/ˈprevələnt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [prevalent] در گوگل
description - توضیح

  • در یک زمان خاص، در یک مکان خاص، یا در میان گروه خاصی از مردم رایج است


  • مکرر یا رایج در یک زمان خاص یا در یک موقعیت خاص

  • existing very commonly or happening often


    بسیار رایج یا اغلب اتفاق می افتد

  • existing commonly or happening frequently


    وجود دارد یا اغلب اتفاق می افتد

  • existing or happening often


    این باور در بین مردان بیشتر از زنان است.

  • This belief is more prevalent among men than women.


    این دستورالعمل ها برای سه گروه از افراد بر اساس سن آنها و شایع ترین علل مرگ تنظیم شده است.

  • The guidelines are geared toward three groups of people based on their ages and the most prevalent causes of death.


    آنفولانزا در ماه های زمستان بیشتر شیوع دارد.

  • Flu is most prevalent during the winter months.


    افسردگی یکی از شایع ترین اختلالات سلامت در ایالات متحده است.

  • Depression remains one of the most prevalent health disorders in the US.


    همه می دانند که جرم و جنایت در شهرهای بزرگ بیشتر است.

  • Everyone knows that crime is more prevalent in big cities.


    این بیماری در مناطق معتدل با بارندگی زیاد شایع است.

  • The disease is prevalent in temperate areas with high rainfall.


    چه مشکلات اجتماعی خاصی در این منطقه وجود دارد و چه حمایتی می توانید در تلاش برای اولویت بندی برای نیازهای خاص انتظار داشته باشید؟

  • What specific social problems are prevalent in the area and what support can you expect in trying to prioritise for special need?


    در بسیاری از موارد، آنها را از محدوده ساختاری رایج با درجه تظاهر معماری خود متمایز می کنند.

  • In many cases, they are distinguished from the prevalent structural range by their degree of architectural pretension.


    میزان شیوع این موارد در یک نظرسنجی جدید توسط موسسه Urban نشان داده شده است.

  • Just how prevalent these are has been demonstrated in a new survey by the Urban Institute.


    شایع ترین درختان چنار هستند: 915 عدد از آنها در فهرست موجودی شهر وجود دارد.

  • The most prevalent trees are sycamores: There are 915 of them in the city inventory.


    استفاده از خشت به عنوان مصالح ساختمانی چقدر رایج بود؟

  • How prevalent was the use of adobe as a building material?


example - مثال
  • a prevalent view


    یک دیدگاه رایج

  • These prejudices are particularly prevalent among people living in the North.


    این تعصبات به ویژه در میان مردم ساکن در شمال رایج است.

  • The disease is even more prevalent in Latin America.


    این بیماری حتی در آمریکای لاتین شیوع بیشتری دارد.

  • This attitude is prevalent among teenagers.


    این نگرش در بین نوجوانان رایج است.

  • Our diet contributes to the high levels of heart disease prevalent in this country.


    رژیم غذایی ما به سطوح بالای بیماری قلبی شایع در این کشور کمک می کند.

  • Temporary working is most prevalent among people in service occupations.


    کار موقت بیشتر در میان افرادی که در مشاغل خدماتی هستند رایج است.

  • Truancy is most prevalent near the end of compulsory schooling.


    فرار از مدرسه در نزدیکی پایان تحصیل اجباری بیشتر است.

  • These diseases are more prevalent among young children.


    این بیماری ها در کودکان خردسال بیشتر دیده می شود.

  • Trees are dying in areas where acid rain is most prevalent.


    درختان در مناطقی که باران اسیدی بیشتر در آن وجود دارد می میرند.

  • Drought conditions have been prevalent across the area for several years.


    چند سالی است که شرایط خشکسالی در سراسر منطقه حاکم بوده است.

  • He was surprised by the prevalence of middle-aged women among the job seekers.


    او از شیوع زنان میانسال در میان جویندگان کار شگفت زده شد.

  • The use of feedback services is becoming more prevalent among small businesses.


    استفاده از خدمات بازخورد در بین مشاغل کوچک رواج بیشتری پیدا می کند.

synonyms - مترادف

  • معمولی


  • مشترک


  • جاری


  • محبوب


  • عمومی


  • بطور گسترده

  • accepted


    پذیرفته شده


  • مرسوم

  • established


    ایجاد


  • گسترده

  • prevailing


    غالب

  • customary


    استاندارد


  • موجودی


  • همه جا

  • ubiquitous


    جهانی


  • هر روز


  • زود زود


  • فراگیر

  • pervasive


    شایع

  • rampant


    به رسمیت شناخته شده در انگلستان

  • recognisedUK


    به رسمیت شناخته شد

  • recognizedUS


    عادت کرده

  • accustomed


    منظم

  • habitual


    نفاق


  • معمول

  • rife


    عادی


  • بومی

  • commonplace


    رفتن

  • endemic


    طبیعی

  • going



antonyms - متضاد

  • نادر

  • uncommon


    غیر معمول


  • محصور

  • restricted


    بی خاصیت

  • uncharacteristic


    غیر عادی

  • uncustomary


    غیر استاندارد

  • nonstandard


    غیر متعارف

  • unconventional


    فرد

  • odd


    کمیاب

  • scarce


    خاص


  • غیرعادی

  • unaccustomed


    غیر محبوب

  • unpopular


    استثنایی

  • exceptional


    بی رویه

  • irregular


    غیر منتظره

  • unexpected


    محدود


  • منحصر بفرد


  • پراکنده

  • sparse


    جدا شده

  • isolated


    گاه به گاه

  • occasional


    تناوبی

  • infrequent


    متناوب

  • periodic


    نا آشنا

  • intermittent


    اتفاقی

  • unfamiliar


    پراکنده شده است

  • incidental


    تصادفی

  • sporadic


    ناخواسته

  • scattered


  • casual


  • random


  • unwonted


لغت پیشنهادی

examinations

لغت پیشنهادی

wished

لغت پیشنهادی

million