allotment

base info - اطلاعات اولیه

allotment - تخصیص

noun - اسم

/əˈlɑːtmənt/

UK :

/əˈlɒtmənt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [allotment] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • Water allotments to farmers were cut back in the drought.


    تخصیص آب به کشاورزان در خشکسالی کاهش یافت.

  • the allotment of shares to company employees


    تخصیص سهام به کارکنان شرکت

  • The allotment of the company's shares to its employees is still to be decided.


    در مورد تخصیص سهام این شرکت به کارکنان آن هنوز تصمیم گیری نشده است.

  • We have used up this year's allotment of funds.


    اعتبارات امسال را تمام کرده ایم.

  • The trade body labeled as illegal last year's allotment of $3.2 billion in cotton subsidies.


    این نهاد تجاری اختصاص 3.2 میلیارد دلار یارانه پنبه در سال گذشته را غیرقانونی خواند.

  • an allotment of 200 bonus shares


    تخصیص 200 سهم جایزه

synonyms - مترادف

  • بخش


  • اشتراک گذاری


  • سهمیه، سهم

  • quota


    تکه


  • قطعه


  • برش

  • cut


    درصد


  • کمک هزینه

  • allowance


    تناسب، قسمت


  • تخصیص

  • allocation


    اندازه گرفتن


  • مقدار زیادی

  • lot


    جیره

  • ration


    تقسیم بندی

  • apportionment


    گرفتن


  • پایان

  • chunk


    ضربت زدن

  • end


    اعطا کردن

  • whack


    شکاف


  • گاز گرفتن


  • کمک


  • وظیفه

  • helping


    دوره

  • appropriation


    حد


  • دسته ای

  • stint


    قطعه ای از عمل


  • با چنگک زدن

  • batch


  • stipend



  • rake off


antonyms - متضاد

  • کل

  • entirety


    تمامیت


  • جمع

  • totality


    کلیت

  • juncture


    نقطه اتصال

  • sum


    مجموع

  • bulk


    فله

  • entireness


    تجمیع

  • aggregate


    ناخالص

  • gross


    تجمع

  • aggregation


    کامپوزیت

  • composite


    گروه

  • ensemble


    ترکیب

  • compound


    جمع بندی

  • summation


    توده

  • lump


    صلح


  • بدهی


  • همه

  • all


    مجموع کل

  • sum total


    جرم


  • پر بودن

  • fullness


    افزایش دادن


  • استخر


  • پشته

  • heap


    وحدت

  • unity


    بدن


  • واحد


  • میزان


  • تعداد


  • quantity


لغت پیشنهادی

jacob

لغت پیشنهادی

pestered

لغت پیشنهادی

travesties