borderline
borderline - مرزی
adjective - صفت
UK :
US :
بسیار نزدیک به غیر قابل قبول بودن
داشتن ویژگی هایی از یک موقعیت، حالت و غیره و موقعیت یا حالت دیگر شدیدتر
نقطه ای که در آن یک کیفیت، موقعیت، احساس و غیره به پایان می رسد و دیگری آغاز می شود
مرزی بین دو کشور
بین دو شرط متفاوت، با امکان تعلق به یکی از آنها
چیزی که دو کیفیت متفاوت را از هم جدا می کند
بین دو شرط بسیار متفاوت، با احتمال غیرقابل قبول بودن
نرخ های پایین تر می تواند به برخی از وام گیرندگان مرزی کمک کند تا واجد شرایط دریافت وام باشند.
یک مورد مرزی، و سپس غیرصنعتیسازی، او را به حاشیه رانده بود.
در موارد مرزی، ما به کار کلاسی دانش آموز نگاه می کنیم تا نتیجه امتحان نهایی را تعیین کنیم.
این یک تصمیم مرزی بود که او را به زندان بفرستیم یا نه.
بخشی از این بی پروایی های مرزی با قلمرو همراه است.
نمرات کیتلین مرزی است. او باید سخت تر کار کند.
استدلال های جانسون از مضحک تا تهمت های مرزی متغیر است.
یک دانش آموز مرزی
در موارد مرزی، معلمان تصمیم نهایی را بر اساس کار قبلی دانش آموز می گیرند.
قبولی مرزی / مردود شدن در یک امتحان
دانش آموزان باید حداقل نمره قبولی مرزی را در هر تکلیف ارزیابی کسب کنند.
Only in borderline cases (= cases where students might succeed or fail) will pupils have an oral exam.
فقط در موارد مرزی (= مواردی که دانش آموزان ممکن است موفق شوند یا شکست بخورند) دانش آموزان امتحان شفاهی خواهند داشت.
او یک نامزد مرزی برای این کار بود.
مرز بین دوستی و صمیمیت اغلب به سختی قابل تعریف است.
فشار خونم مرزی بود و دکتر گفت باید وزن کم کنم.
مرز
frontier
تقسیم بندی
خط
partition
طرح کلی
خط دولت
outline
خط تقسیم
خط مرزی
dividing line
محیط
bounding line
حد
perimeter
محدوده
سرزمین مرزی
bounds
راهپیمایی ها
borderland
مارس
marches
زمین راهپیمایی
march
حاشیه، غیرمتمرکز
محدود می کند
marchland
مقید شده است
لبه
confines
ایست بازرسی
bound
خط مقدم
verge
rim
checkpoint
demarcation line
interior
داخلی
مسلم - قطعی
clear-cut
صریح
definite
قطعی
دقیق
مطمئن
indisputable
بی چون و چرا
incontestable
غیر قابل اعتراض
unquestionable
غیر قابل تردید
undeniable
غیر قابل انکار
indubitable
بی سوال
questionless
مستقر شده
settled
دستها پایین
hands-down
شکست ناپذیر
incontrovertible
غیر قابل استدلال
irrefragable
مثبت
unarguable
بدون شک
غیر قابل چالش
undoubted
مشکوک
irrefutable
غیر قابل بحث
conclusive
روشن
unchallengeable
انجام شده است
indubious
بی پاسخ
inarguable
طبقه بندی شده
غیر قابل اشتباه
accomplished
undebatable
unequivocal
unanswerable
categorical
unmistakable