bent

base info - اطلاعات اولیه

bent - خم شده

adjective - صفت

/bent/

UK :

/bent/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [bent] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • a piece of bent wire


    یک تکه سیم خم شده

  • Do this exercise with your knees bent (= not with your legs straight).


    این تمرین را با زانوهای خمیده (= نه با پاهای صاف) انجام دهید.

  • The lamp post got bent in the crash.


    تیر چراغ در تصادف خم شد.

  • Lock your elbows in a slightly bent position.


    آرنج های خود را در وضعیت کمی خمیده قفل کنید.

  • a small bent old woman


    یک پیرزن کوچک خمیده

  • He was bent double with laughter.


    از خنده دوتایی خم شده بود.

  • She seems bent on making life difficult for me.


    به نظر می رسد او تصمیم دارد زندگی را برای من سخت کند.

  • to be bent on destruction/revenge


    خم شدن به نابودی/انتقام

  • He's your typical supervillain, bent on world domination.


    او ابرشرور معمولی شماست که به دنبال تسلط بر جهان است.

  • Don't get bent out of shape about it. It was just a mistake!


    در مورد آن از فرم خارج نشوید. فقط یک اشتباه بود!

  • The metal bars were bent and twisted.


    میله های فلزی خم شده و پیچ خورده بودند.

  • a bent copper


    یک مس خمیده

  • She has a scientific bent/a bent for science.


    او یک انحراف علمی دارد/خیلی برای علم.

  • the philosophical bent of his mind


    خمیدگی فلسفی ذهن او

  • a bent lawyer/accountant/policeman


    یک وکیل/حسابدار/پلیس خمیده

synonyms - مترادف
  • twisted


    پیچ خورده

  • curved


    منحنی

  • crooked


    کج

  • bowed


    تعظیم کرد

  • rounded


    گرد شده

  • arched


    قوس دار

  • sinuous


    سینوسی

  • tortuous


    پر پیچ و خم

  • hooked


    قلاب شده

  • angled


    زاویه دار

  • inclined


    شیب دار

  • arced


    کمانی شکل

  • curvilinear


    گره خورده

  • arciform


    چوب شور

  • kinked


    حلقه زده

  • kinky


    گرد

  • pretzeled


    تبدیل شده است

  • looped


    آکویلین


  • محدب

  • turned


    طاق دار

  • aquiline


    برجسته شده است

  • convex


    باطل کردن

  • vaulted


    برآمده

  • embowed


    باطل

  • falcate


    قوسی شکل

  • bulging


    منقاردار

  • falciform


    قوز کرده

  • arcuate


    گنبدی

  • beaked


  • hunched


  • domed


antonyms - متضاد

  • سر راست

  • aligned


    هم راستا

  • erect


    ایستاده


  • زوج

  • horizontal


    افقی


  • مرحله

  • perpendicular


    عمود بر

  • plumb


    شاقول


  • صاف


  • مربع


  • درست است، واقعی

  • upright


    عمودی

  • vertical


    بی توجه

  • uncaring


    تصمیم نگرفتم

  • undecided


    در صف


  • متقارن

  • symmetrical


    پشتی مستقیم

  • straight-backed


    درست


  • به صورت متقارن

  • symmetrically


    سرراست

  • straightforward


    صریح

  • forthright


    دگرجنسگرا

  • heterosexual


    تخت


  • فورا

  • straightaway


    خوب

  • OK


    در دوره


  • خیلی خوب


لغت پیشنهادی

translations

لغت پیشنهادی

pascal

لغت پیشنهادی

breakwater