diagnostic
diagnostic - تشخیص
adjective - صفت
UK :
US :
مربوط به یا مورد استفاده برای کشف مشکل کسی یا چیزی
diagnostic software tests how effectively a computer or computer system is operating looks for problems with the computer’s processes, and shows you the results of the tests and checks it does
نرم افزار تشخیصی میزان کارآمدی یک رایانه یا سیستم رایانه ای را آزمایش می کند، مشکلات مربوط به فرآیندهای رایانه را جستجو می کند و نتایج آزمایش ها و بررسی های انجام شده را به شما نشان می دهد.
identifying a particular illness using a combination of signs and symptoms
شناسایی یک بیماری خاص با استفاده از ترکیبی از علائم و نشانه ها
برای قضاوت در مورد اینکه یک مشکل خاص چیست استفاده می شود
برای کشف ویژگی ها یا علت یک مشکل در یک سیستم یا ماشین استفاده می شود
برای کشف نوع یا علت یک بیماری یا مشکل دیگر استفاده می شود
روش ها یا سیستم هایی برای کشف علت یک مشکل، بیماری و غیره.
محل آنها در نای و برونش و اندازه آنها تشخیصی است.
Included in the collection are diagnostic and testing materials, professional materials, and instructional materials to be used directly with learners.
این مجموعه شامل مواد تشخیصی و آزمایشی، مواد حرفه ای و مواد آموزشی است که مستقیماً با زبان آموزان استفاده می شود.
چهل سال است که از آزمایش خون تشخیصی معروف Wassermann برای سیفلیس استفاده می شود.
Analysis of variance and the Newman-Keuls procedure were applied to measure the statistical significance of means from different diagnostic categories.
تجزیه و تحلیل واریانس و روش نیومن-کولز برای اندازهگیری اهمیت آماری میانگینها از دستههای تشخیصی مختلف استفاده شد.
Fault-response based systems are usually advocated when lots of reliable diagnostic information is available.
سیستمهای مبتنی بر پاسخ خطا معمولاً زمانی مورد حمایت قرار میگیرند که اطلاعات تشخیصی قابل اعتماد زیادی در دسترس باشد.
After their diagnostic procedure the colonoscope was positioned at site of infusion and a second blood sample collected.
پس از انجام مراحل تشخیصی، کولونوسکوپ در محل انفوزیون قرار گرفت و نمونه خون دوم جمع آوری شد.
C.. Ensure timely development appropriate use and availability of diagnostic tests and reagents.
ج.. از توسعه به موقع، استفاده مناسب و در دسترس بودن تست ها و معرف های تشخیصی اطمینان حاصل کنید.
diagnostic tests
تست های تشخیصی
Backers claim the pictures offer doctors a unique early-stage diagnostic window on blocked arteries and other coronary problems.
حامیان ادعا می کنند که این تصاویر به پزشکان یک پنجره تشخیصی منحصر به فرد در مراحل اولیه در مورد عروق مسدود شده و سایر مشکلات کرونری ارائه می دهد.
برای انجام ارزیابی ها/تست های تشخیصی
برای شناسایی عیب یک ابزار عیب یاب خودرو ارزان قیمت تهیه کنید.
شرایط خاصی که تشخیص ایدز هستند
diagnostic grammar tests
تست های گرامر تشخیصی
یک آزمایش تشخیصی
Jaundice is diagnostic of liver failure.
زردی تشخیص نارسایی کبد است.
The model is a useful diagnostic tool to determine what has the most impact on employees' performance.
این مدل یک ابزار تشخیصی مفید برای تعیین اینکه چه چیزی بیشترین تأثیر را بر عملکرد کارکنان دارد است.
Service and support on the website give users direct access to the same diagnostic tools used by the company's technicians.
خدمات و پشتیبانی در وب سایت به کاربران امکان دسترسی مستقیم به همان ابزارهای تشخیصی مورد استفاده توسط تکنسین های شرکت را می دهد.
diagnostic equipment
تجهیزات تشخیصی
جان یک مدیر اجرایی در شرکتی است که MRI و سایر آزمایشهای تشخیصی را برنامهریزی و مدیریت میکند.
diagnostic information/questions/criteria
اطلاعات/سوالات/معیارهای تشخیصی
Requests for off-site testing and diagnostics are frequently ignored or refused without explanation.
درخواستها برای آزمایش و تشخیص خارج از محل اغلب نادیده گرفته میشوند یا بدون توضیح رد میشوند.
an automated diagnostics system
یک سیستم تشخیص خودکار
symptomatic
علامت دار
مشخصه
distinguishing
متمایز کردن
demonstrative
نمایشی
identifying
شناسایی
indicative
نشان دهنده
distinctive
متمایز
شخصی
خاص
peculiar
عجیب و غریب
discriminating
تبعیض آمیز
ویژه
idiosyncratic
معمول
کلاسیک
مناسب
قابل تشخیص انگلستان
recognisableUK
قابل تشخیص ایالات متحده
recognizableUS
تشخیصی
diagnostical
منحصر بفرد
امضا
signature
مفرد
فردگرا
singular
نماینده
individualistic
اصلی
differentiating
انحصاری
especial
exclusive
atypical
غیر معمول
nontypical
غیر معمولی
uncharacteristic
بی خاصیت
untypical
فرد
غیرطبیعی
عجیب
abnormal
عجیب و غریب
uncommon
خارق العاده
غیر عادی
peculiar
مفرد
منحصر بفرد
anomalous
ناهنجار
singular
نادر
استثنایی
bizarre
کنجکاو
aberrant
بی رویه
غیر متعارف
exceptional
ناهمسان
weird
خنده دار
queer
منحرف
چیز غریب
irregular
unconventional
eccentric
unorthodox
deviant
uncustomary
freakish
freak
