blunder

base info - اطلاعات اولیه

blunder - اشتباه بزرگ

noun - اسم

/ˈblʌndər/

UK :

/ˈblʌndə(r)/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [blunder] در گوگل
description - توضیح
  • a careless or stupid mistake


    یک اشتباه بی دقت یا احمقانه

  • to move in an unsteady way as if you cannot see properly


    به شکلی ناپایدار حرکت کنید، گویی نمی توانید درست ببینید


  • یک اشتباه بزرگ مرتکب شوید، به خصوص به این دلیل که شما بی دقت یا احمق بوده اید


  • وارد شدن به مکانی یا به اشتباه درگیر موقعیتی دشوار


  • یک اشتباه جدی که معمولاً ناشی از عدم مراقبت یا فکر کردن است

  • to move in an awkward way


    حرکت کردن به شکلی ناخوشایند


  • مرتکب یک اشتباه جدی، معمولاً به دلیل عدم مراقبت یا فکر کردن است


  • یک اشتباه بزرگ، به ویژه اشتباهی که ناشی از عدم توجه یا فکر است

  • It is a laborious process likely to lead to embarrassing blunders if badly done.


    این یک فرآیند پرزحمت است که اگر بد انجام شود، احتمالاً منجر به اشتباهات شرم آور می شود.

  • Field goal follies At least four games this season were decided on field goal blunders.


    حماقت‌های مربوط به گل‌های زمینی حداقل چهار بازی در این فصل به دلیل اشتباهات گل‌های زمینی مشخص شد.

  • The parents face a nightmare week-long wait before blood tests show if there has been a hospital blunder.


    والدین با یک کابوس یک هفته ای انتظار می کشند تا آزمایش خون نشان دهد که آیا اشتباهی در بیمارستان رخ داده است یا خیر.

  • Major management blunders have led the company into bankruptcy.


    اشتباهات بزرگ مدیریت شرکت را به ورشکستگی کشانده است.

  • a series of management blunders


    یک سری اشتباهات مدیریتی

  • Snow was Harold Wilson's biggest ministerial blunder.


    اسنو بزرگترین اشتباه وزارتی هارولد ویلسون بود.

  • History was being catalogued here the missed opportunities, blunders, and outright mistakes.


    تاریخ در اینجا فهرست می شد، فرصت های از دست رفته، اشتباهات و اشتباهات آشکار.

  • One popular blunder that almost every economist denounces is rent control.


    یکی از اشتباهات رایج که تقریباً هر اقتصاددانی آن را محکوم می کند، کنترل اجاره است.

  • It seems to be another public relations blunder by the government.


    به نظر می رسد این یکی دیگر از اشتباهات روابط عمومی دولت باشد.

  • She stopped, finally aware of the terrible blunder she had made.


    بالاخره از اشتباه وحشتناکی که مرتکب شده بود، ایستاد.

example - مثال
  • to make a terrible blunder


    برای انجام یک اشتباه وحشتناک

  • a series of political blunders


    یک سری اشتباهات سیاسی


  • یکی از بزرگترین اشتباهات سیاسی تاریخ

  • He said that the tax was a major political blunder.


    او گفت که این مالیات یک اشتباه بزرگ سیاسی است.

  • I made a blunder by getting his name wrong.


    من با اشتباه گرفتن نام او اشتباه کردم.

  • I could hear him blundering around in the darkness.


    می‌توانستم بشنوم که او در تاریکی در حال غلت زدن است.

  • Police blundered by not releasing more details about the case to focus public interest.


    پلیس با عدم انتشار جزئیات بیشتر در مورد این پرونده برای تمرکز منافع عمومی اشتباه کرد.

  • His failure to respond immediately to the accusations was a major political blunder.


    ناکامی او در پاسخ فوری به این اتهامات یک اشتباه بزرگ سیاسی بود.

  • He feared he had blundered.


    می ترسید اشتباه کرده باشد.

synonyms - مترادف

  • خطا


  • اشتباه


  • لیز خوردن

  • gaffe


    گاف

  • oversight


    نظارت


  • عیب

  • misstep


    گام اشتباه

  • lapse


    سپری شدن

  • boob


    سینه

  • clanger


    کلنگر

  • slipup


    لغزش

  • goof


    احمق

  • stumble


    تلو تلو خوردن

  • gaff


    عدم دقت

  • inaccuracy


    فلاب

  • flub


    کرک

  • fluff


    دست و پا زدن

  • fumble


    خراب کردن

  • screwup


    اشتباه کردن

  • miscue


    زوزه کش

  • howler


    کلینکر

  • clinker


    آجر


  • بلوپر

  • blooper


    سفر


  • جرقه زدن

  • bobble


    دسته

  • bungle


    شکست


  • شکوفه دهنده

  • bloomer


    بی احتیاطی

  • indiscretion


    غمگین

  • boner


antonyms - متضاد
  • accuracy


    دقت

  • correctness


    صحت


  • اهميت دادن

  • correction


    تصحیح

  • fix


    ثابت

  • perfection


    کمال

  • restitution


    استرداد


  • درست


  • موفقیت

  • remembrance


    یادآوری

  • certainty


    یقین - اطمینان - قطعیت


  • حقیقت


  • دستاورد

  • precision


    دقت، درستی


  • مزیت - فایده - سود - منفعت

  • faultlessness


    بی عیب بودن

  • exactitude


    جهل

  • exactness


    توجه

  • preciseness


    ستایش

  • recollection


    استحکام - قدرت

  • ignorance


    اطاعت


  • رفتار ایالات متحده

  • praise


    مهربانی


  • تداوم

  • obedience


    پیش رفتن

  • behaviorUS


    رفتار انگلستان

  • kindness


  • continuity



  • behaviourUK


لغت پیشنهادی

nettle

لغت پیشنهادی

assessments

لغت پیشنهادی

found