aware
aware - آگاه
adjective - صفت
UK :
US :
غافل
اگر از وجود یک موقعیت آگاه باشید، متوجه می شوید یا می دانید که وجود دارد
اگر از چیزی آگاه باشید، متوجه آن می شوید، مخصوصاً به این دلیل که می توانید آن را ببینید، بشنوید، احساس کنید یا بو کنید
understanding a lot about what is happening around you and paying attention to it especially because you realize possible dangers and problems
درک چیزهای زیادی در مورد آنچه در اطراف شما اتفاق می افتد و توجه به آن، به ویژه به دلیل اینکه متوجه خطرات و مشکلات احتمالی می شوید.
knowing that something exists, or having knowledge or experience of a particular thing
دانستن اینکه چیزی وجود دارد یا داشتن دانش یا تجربه از یک چیز خاص
having special interest in or experience of something and so knowing what is happening in that subject at the present time
داشتن علاقه یا تجربه خاص به چیزی و بنابراین دانستن آنچه در آن موضوع در زمان حال اتفاق می افتد
But family therapists are also aware how profoundly these swarms of narratives can affect what we see and therefore how we live.
اما خانوادهدرمانگران همچنین میدانند که چقدر این دسته از روایتها میتوانند بر آنچه ما میبینیم و بنابراین نحوه زندگی ما تأثیر بگذارند.
She was aware of a feeling of acute pain; she was in panic; she was terrified that she might scream.
او از احساس درد حاد آگاه بود. او در وحشت بود. او از اینکه ممکن است جیغ بزند وحشت داشت.
Facing him across the bleached wooden plank, Melissa became aware of an extraordinary change in his manner.
ملیسا رو به روی تخته چوبی سفید شده با او، متوجه تغییر خارقالعادهای در رفتارش شد.
این در واقع یک روش استاندارد بود و بارات کاملاً از آن آگاه بود.
او دیگر از اطرافیانش خبر نداشت، فقط از خودش و طوفان خبر داشت.
Television news directors and producers are well aware of this fascination, and almost universally favor the idea of televising actual trials.
مدیران و تهیهکنندگان اخبار تلویزیون به خوبی از این جذابیت آگاه هستند و تقریباً در سراسر جهان از ایده پخش آزمایشهای واقعی تلویزیونی حمایت میکنند.
همانطور که می دانید، این یک مشکل جدید نیست.
تا جایی که من اطلاع دارم هیچ کس کاری در این مورد انجام نداده است.
acutely/painfully/keenly (= very) aware
به شدت / دردناک / شدیداً (= بسیار) آگاه
او به خوبی از مشکل آگاه بود.
او بدون اینکه او متوجه شود از آنجا دور شد.
آنها ناگهان متوجه شدند که مردم به آنها نگاه می کنند.
همه باید از خطرات موجود آگاه شوند.
ما فقط مردم را از موضوع آگاه می کنیم.
من کاملاً از این واقعیت آگاه هستم که تغییر نیاز به زمان دارد.
فکر نمیکنم مردم واقعاً از هزینه آن آگاه باشند.
آیا می دانستید که چیزی اشتباه است؟
می دانستم که می لرزد.
جوانان نسبت به محیط زیست بسیار آگاه هستند.
People are becoming more politically and socially aware.
مردم از لحاظ سیاسی و اجتماعی آگاه تر می شوند.
Food manufacturers are dealing with increasingly aware consumers.
تولیدکنندگان مواد غذایی با مصرف کنندگان آگاهانه سر و کار دارند.
من کاملاً می دانم که همه با من موافق نیستند.
به نظر می رسد که آقای ترامپ کاملاً از اهمیت این اقدام آگاه نبود.
پلیس به خوبی از خطرات آگاه است.
او کاملاً آگاه بود که او را دوست ندارد.
ما باید مردم را از تأثیرات سبک زندگی خود بر محیط زیست آگاه کنیم.
حتی قبل از اینکه آگاهانه از ترسیدن آگاه شوید، بدن شما ممکن است واکنش نشان دهد.
او واقعاً از آنچه انجام می دهد آگاه نبود.
موران به طرز دردناکی از غیبت لوک آگاه بود.
او ناگهان متوجه شد که تحت نظر است.
حتی از مریض بودنش هم خبر نداشتم.
آیا در آن زمان از خطرات آن آگاه بودید؟
او خوب (= خیلی) آگاه بود که او ازدواج کرده است.
آیا کلود قبض تلفن را پرداخت کرده است؟ تا جایی که من اطلاع دارم نه. (= من اینطور فکر نمی کنم)
من ناگهان متوجه شدم (= متوجه شدم) او به من نگاه می کند.
از نظر اکولوژیکی/سیاسی آگاه بودن
sexually aware
از نظر جنسی آگاه است
cognizant
آگاه
conscious
هوشیار، آگاه
mindful
آشنا
conversant
آشنا شد
acquainted
مطلع
دانستن
informed
مطلع شد
knowing
درخشان
apprised
باهوش
perceptive
ارزیابی شد
savvy
محرمانه
appraised
سرنخ کرد
privy
کلوئی
clued
تشخیص دهنده
cluey
حساس
recognizant
همگام
sentient
متبحر
abreast
هوشمندانه
knowledgeable
ادراکی
versed
دارای قوه قضاوت سلیم
witting
ناظر
apperceptive
مسلم - قطعی
judicious
متفکر
observant
مشاهده کردن
درک کننده
discerning
مطمئن
observing
ظروف
percipient
تیز
ware
unaware
غافل
oblivious
بی توجه
ignorant
نادان
insensible
نامحسوس
unconscious
ناخودآگاه
unmindful
ناخواسته
unwitting
غیر حساس
heedless
غفلت کننده
inattentive
نا آشنا
insensitive
غیر دوستانه
neglectful
بی اطلاع
unfamiliar
ناشناخته
unfriendly
خواب
uninformed
نادانستن
unknowledgeable
بی فکر
unobservant
بی احتیاط
careless
سهل انگاری
بي تفاوت
unknowing
احمق
thoughtless
غیر قابل درک
incautious
کهیر
negligent
کدر
indifferent
ناآشنا
unwary
غیر قابل تشخیص
بی گناه
unperceptive
rash
dull
unacquainted
undiscerning
