pretext
pretext - بهانه، مستمسک
noun - اسم
UK :
US :
دلیل نادرستی که برای یک عمل ارائه شده است تا دلیل واقعی را پنهان کند
دلیل وانمودی برای انجام کاری که برای پنهان کردن دلیل واقعی استفاده می شود
گاهی اوقات از جرایم جزئی به عنوان دستاویزی برای دستگیری استفاده می شد.
او نتوانست بهانه ای برای ملاقات درک در خانه پیدا کند.
Every adverse employment decision is a pretext for litigation.
هر تصمیم نامطلوب استخدام بهانه ای برای دادخواهی است.
He can't recall the man's story but clearly it was a pretext for his accomplice to search the house.
او نمی تواند داستان مرد را به خاطر بیاورد اما به وضوح بهانه ای برای همدستش برای جستجوی خانه بود.
پای دردش بهانه بود. او فقط یک روز مرخصی می خواست.
The boy was simply a beggar: his bundle of newspapers was a pretext, and we called him the Newspaper Boy.
پسر به سادگی یک گدا بود: بسته روزنامه های او یک بهانه بود و ما او را پسر روزنامه صدا می کردیم.
What bothers us more is the seeming predisposition of the federal courts to strike down term-limit laws on just about any pretext.
چیزی که ما را بیشتر آزار میدهد، تمایل ظاهری دادگاههای فدرال برای لغو قوانین محدودیت مدت تقریباً به هر بهانهای است.
مککلن بهانهای را که از بین رفت، بهانهای دیگر پیدا کرد.
او البته میتوانست به بهانهای از خانه بیرون برود - دیدار با یک دوست.
به بهانه اینکه به او درس ژاپنی بدهد ساعت ها در خانه او می گذراند.
به بهانه اینکه نصف لیوان شامپاین رو تموم کردم معطل شدم.
مردم آهسته تر و بدون بهانه مقصد و هدف حرکت می کردند.
این حادثه بهانه ای برای مداخله در منطقه شد.
او به بهانه داشتن کار زودتر از موعد حزب را ترک کرد.
مردم را به سخیف ترین بهانه ها دستگیر می کردند.
پرونده جنگ به بهانه واهی تشکیل شد.
این مرد به بهانه بررسی هویت وی، مشخصات کارت اعتباری وی را کپی کرده بود.
مراقب باشید بهانه ای برای گزارش دادن به او ندهید.
گفت نه اما دلیلی نیاورد.
محتمل ترین توضیح این است که هواپیمایش تاخیر داشته است.
بدون هیچ توضیحی ناگهان از اتاق خارج شد.
دلیلی برای شکایت ندارید
این تصمیم بر چه اساسی اتخاذ خواهد شد؟
اواخر دوباره! این بار چه بهانه ای دارید؟
بهانه ای به من داد تا ماشین را ببرم.
به نظر می رسید هیچ انگیزه ای برای قتل وجود نداشته است.
من نمی توانم هیچ توجیهی برای افزایش مالیات بیشتر ببینم.
او به بهانه اینکه باید کار کند حزب را زودتر ترک کرد.
مدام به کوچکترین بهانه ای وارد دفتر من می شود.
او تحقیقات خود را دستاویزی برای رفتن به مجارستان قرار داد.
این بهانه ای نادرست برای حمله به کشور دیگری بود.
اختلاف مرزی بهانه ای برای مداخله نظامی شد.
به بهانه نیاز به اطلاعات بیشتر با او تماس گرفتم.
او برای دیدن او به بهانه ای سست (= آشکارا دروغ) آمد.
به بهانه اینکه برای تکالیفش به کمک نیاز دارد با او تماس گرفت.
excuse
بهانه
pretenceUK
ادعای انگلستان
ploy
ترفند
ruse
نیرنگ
پوشش
دستگاه
grounds
زمینه
pretenseUS
تظاهر به ایالات متحده
alibi
عذرخواهی
simulation
شبیه سازی
stratagem
تدبیر
subterfuge
زیر پا گذاشتن
con
باهم
feint
ظاهری
روال
stall
غرفه
cop-out
پلیس بیرون
داستان جلد
cover-up
سرپوش گذاشتن
ostensible reason
دلیل ظاهری
red herring
شاه ماهی قرمز
supposed grounds
زمینه های فرضی
alleged reason
دلیل ادعایی
false excuse
بهانه دروغین
fig leaf
برگ درخت انجیر
آهنگ و رقص
بازگشت
واقعیت
rear
عقب
حقیقت
honesty
صداقت
openness
باز بودن
frankness
رک گویی
truthfulness
شخصیت
HonourUK
افتخار ایالات متحده
honourUK
تقابل
honorUS
رو به رو
confrontation
ملاقات
facing
عدم فعالیت
رکود
inactivity
امانت
stagnation
راست بودن
trustworthiness
uprightness