bumped

base info - اطلاعات اولیه

bumped - ضربه خورده

N/A - N/A

bʌmp

UK :

bʌmp

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [bumped] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • She bumped into his tray, knocking the food onto his lap.


    به سینی او برخورد کرد و غذا را به دامان او کوبید.

  • I bumped my head on the shelf as I stood up.


    وقتی ایستادم سرم را به قفسه زدم.

  • We bumped along the dirt road in our car holding on to our seats.


    با ماشینمان در امتداد جاده خاکی برخورد کردیم و به صندلی هایمان چسبیدیم.

  • The bottom of the boat was bumping over a coral reef.


    ته قایق روی صخره مرجانی برخورد می کرد.

  • He had been playing badly and was bumped from the team.


    او بد بازی می کرد و از تیم حذف شد.

  • These movies may be well loved but they're never going to bump Casablanca or Citizen Kane off the classic film lists.


    این فیلم‌ها ممکن است خیلی دوست داشته شوند، اما هرگز کازابلانکا یا شهروند کین را از فهرست فیلم‌های کلاسیک حذف نمی‌کنند.

  • The 18-year-old has been bumping other players down the rankings ever since he started in competitive tennis.


    این بازیکن 18 ساله از زمانی که تنیس رقابتی را آغاز کرده است، سایر بازیکنان را در رده بندی پایین آورده است.

  • If you are bumped from an oversold flight you are entitled to compensation.


    اگر از یک پرواز بیش از حد فروخته شده با شما برخورد کرد، مستحق دریافت غرامت هستید.

  • They asked if any passengers were willing to be bumped.


    آنها پرسیدند که آیا مسافرانی مایل به برخورد هستند یا خیر.

  • If you're lucky you might get bumped up to business class.


    اگر خوش شانس باشید ممکن است به کلاس تجاری برگردید.

  • I'm bumping this old thread because I have a few relevant recommendations.


    من به این موضوع قدیمی برخورد می کنم زیرا چند توصیه مرتبط دارم.

  • I'm glad you bumped this thread back up because I hadn't seen it and I'm going through the exact same thing.


    خوشحالم که این تاپیک را دوباره باز کردی چون من آن را ندیده بودم و دقیقاً در حال گذراندن همین موضوع هستم.

  • Increased demand has led to businesses bumping prices.


    افزایش تقاضا منجر به افزایش قیمت‌ها در مشاغل شده است.

  • Minimum wage in the state was bumped 55 cents an hour to $5.85.


    حداقل دستمزد در این ایالت 55 سنت در ساعت افزایش یافت و به 5.85 دلار رسید.

synonyms - مترادف

  • یافت

  • discovered


    کشف شده

  • encountered


    مواجه شده

  • located


    واقع شده

  • identified


    شناخته شده است

  • noticed


    متوجه شد

  • detected


    شناسایی شده

  • distinguished


    متمایز

  • recognizedUS


    به رسمیت شناخته شد

  • pinpointed


    مشخص شده است

  • spotted


    خالدار

  • uncovered


    بدون پوشش

  • unearthed


    کشف شده است

  • descried


    توصیف کرد

  • exposed


    در معرض

  • met


    ملاقات کرد

  • observed


    مشاهده شده

  • perceived


    درک شده

  • sighted


    بینا

  • struck


    رخ داد

  • chanced


    تصادفی

  • collared


    یقه زده

  • corralled


    به هم چسبیده

  • discerned


    تشخیص داد

  • espied


    جاسوسی کرد

  • happened


    اتفاق افتاد

  • rummaged


    زیر و رو کرد

  • lit on


    روشن شد

  • stumbled on


    تصادف کرد

  • turned up


    پیدا شد

  • arrived at


    رسید در

antonyms - متضاد
  • misplaced


    نابجا


  • گمشده

  • displaced


    آواره

  • mislaid


    گمراه شده

  • displanted


    کاشته شده است

  • dropped


    کاهش یافته است

  • misfiled


    اشتباه ثبت شده

  • forgot


    یادم رفت

  • misset


    اشتباه

  • forgot whereabouts of


    محل نگهداری را فراموش کرده است


  • پشت سر گذاشت


  • مسیر از دست رفته

  • placed unwisely


    نابخردانه قرار داده شده است

  • placed wrongly


    اشتباه قرار داده شده


  • در جای اشتباه قرار دادن

لغت پیشنهادی

ABA

لغت پیشنهادی

booze

لغت پیشنهادی

italy