solve
solve - حل
verb - فعل
UK :
US :
حلال
انحلال پذیری
ورشکستگی
محلول
نامحلول
حل نشده
ورشکسته
غیر قابل حل
---
برای یافتن یا ارائه راهی برای مقابله با یک مشکل
to find the correct answer to a problem or the explanation for something that is difficult to understand
برای یافتن پاسخ صحیح برای یک مسئله یا توضیح چیزی که درک آن دشوار است
برای یافتن پاسخی برای یک مشکل
شما بچهها معمولاً به همان اندازه که حل میکنید مشکل را با خود به همراه میآورند.
فکر می کردند با پول همه مشکلاتشان حل می شود.
نقش مطبوعات فروش روزنامه است نه حل جرم.
کیسی در حل جدول کلمات متقاطع بسیار خوب است.
صرف قانونی کردن مواد مخدر مشکل مواد مخدر کشور ما را حل نمی کند.
این بازی ها توانایی کودکان را در حل پازل با استفاده از مهارت های ریاضی خود تشویق می کند.
There is now considerable interest in the assessment of processes, problem solving strategies, and creativity in mathematics.
در حال حاضر علاقه قابل توجهی به ارزیابی فرآیندها، راهبردهای حل مسئله و خلاقیت در ریاضیات وجود دارد.
خوب، این مشکل را حل می کند، او با خودش فکر می کند.
دولت در تلاش برای حل بحران مسکن، برنامه ساختمان جدیدی را راه اندازی می کند.
سرانجام اخترشناسان معمای حلقه هایی که سیاره زحل را احاطه کرده اند را حل کردند.
The roof used to leak but last week I fitted some new tiles and that seems to have solved the problem.
سقف قبلاً نشتی داشت اما هفته گذشته چند کاشی جدید نصب کردم و به نظر می رسد که مشکل را حل کرده است.
جنگ جهانی دوم مشکلات رکود دهه 1930 را حل کرده بود.
طبق افسانه یونانی، این ادیپ بود که معمای ابوالهول را حل کرد.
مشکلات زیادی وجود داشت، اما یکی یکی آنها را حل کرد.
برای حل این مشکلات بینایی نیز لازم است.
من هرگز این معما را حل نمی کنم - غیرممکن است.
In reality that would only increase white racism and try to solve with money a problem that can not be bribed away.
در واقع این فقط باعث افزایش نژادپرستی سفیدپوستان می شود و سعی می کند با پول مشکلی را حل کند که نمی توان آن را رشوه داد.
تلاش برای حل مشکل دفع زباله در حال انجام است.
برای حل یک مسئله/یک بحران
فقط با فرار نمی توانید چیزی را حل کنید.
امیدوارم او بتواند راه خوبی برای حل این مشکلات پیدا کند.
برای حل یک معادله / یک پازل
برای حل یک جنایت / رمز و راز
برای حل یک معما/معما
پلیس برای حل این پرونده درخواست کمک کرده است.
بودن با همسالان و دوستان لزوماً این احساس تنهایی را حل نمی کند.
تنها با کاهش هزینه ها نمی توان مشکل را حل کرد.
ما امیدواریم که با گرد هم آوردن دو طرف برای بحث در مورد مسائل، مشکل حل شود.
ما باید روی حل مشکل کشور تمرکز کنیم.
طرحی برای حل مشکل مسکن
تحقیقی با هدف حل مشکل رو به رشد چاقی کودکان
هیئت مدیره هفته گذشته چندین بار برای حل بحران مالی شرکت تشکیل جلسه داد.
بیکاری با ارائه مشاغل کم درآمد در مراکز تماس حل نمی شود.
سرنخ هایی به ما داده شد تا به ما در حل پازل کمک کنند.
این سوال هرگز به طور رضایت بخشی حل نشده است.
The mystery has not yet been completely solved.
این معما هنوز به طور کامل حل نشده است.
برای حل یک مشکل
برای حل یک معما / معما
فقط آرام باش - فریاد زدن چیزی را حل نمی کند!
این استراتژی می تواند مشکلات بیشتری را نسبت به حل آن ایجاد کند.
پلیس هنوز به حل این جنایت نزدیک نشده است.
دستگیری ها معمای آنچه برای پول نقد سرقت شده رخ داده را حل نکرده است.
گرسنگی در این شهر مشکلی قابل حل است.
unravel
باز کردن
پاسخ
decipher
رمزگشایی
برطرف کردن
زنگ تفريح
ترک
disentangle
از هم گسستن
حل کن
decode
درک
fathom
ثابت
اصلاح کردن
rectify
حل کردن
unriddle
از هم زدن
unscramble
گره گشایی
untangle
ایده پردازی
brainstorm
الهی
divine
لیسیدن
lick
درمان
remedy
باز کردن قفل
unlock
کشف کردن
گرفتن
یافتن راه حل
puzzle out
RealiseUK
realiseUK
realizeUS
realizeUS
کار کردن
دوپ کردن
dope out
یافتن پاسخ برای
راه حلی برای
پاسخ را پیدا کنید
راه حل را پیدا کنید