crisis

base info - اطلاعات اولیه

crisis - بحران

noun - اسم

/ˈkraɪsɪs/

UK :

/ˈkraɪsɪs/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [crisis] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • an economic/a financial crisis


    یک بحران اقتصادی / مالی


  • دولت در تلاش است تا بحران بدهی را از طریق کاهش هزینه ها حل کند.

  • The government is facing a political crisis.


    دولت با بحران سیاسی مواجه است.

  • a humanitarian crisis created by war and drought


    بحران انسانی ناشی از جنگ و خشکسالی

  • a housing/an energy crisis


    یک بحران مسکن/بحران انرژی

  • to resolve/solve/address a crisis


    برای حل / حل / رسیدگی به یک بحران

  • The business is still in crisis but it has survived the worst of the recession.


    این تجارت هنوز در بحران است، اما از بدترین رکود جان سالم به در برده است.

  • The Labour Party was facing an identity crisis.


    حزب کارگر با بحران هویت مواجه بود.


  • کارشناس مدیریت بحران

  • We provide help to families in crisis situations.


    ما به خانواده هایی که در شرایط بحرانی هستند کمک می کنیم.

  • I know which friends I can turn to in times of crisis.


    می دانم در مواقع بحران به کدام دوستان می توانم مراجعه کنم.

  • The party was suffering a crisis of confidence among its supporters (= they did not trust it any longer).


    حزب در میان هوادارانش دچار بحران اعتماد بود (= دیگر به آن اعتماد نداشتند).

  • Their marriage has reached crisis point.


    ازدواج آنها به مرز بحران رسیده است.

  • The fever has passed its crisis.


    تب بحران خود را پشت سر گذاشته است.

  • The team's dismal season has reached crisis point.


    فصل تلخ این تیم به نقطه بحران رسیده است.

  • Agriculture is facing a crisis.


    کشاورزی با بحران مواجه است.

  • The city's fiscal crisis has deepened.


    بحران مالی شهر عمیق تر شده است.

  • In times of crisis it's good to have someone you can rely on for advice.


    در مواقع بحران، داشتن کسی که بتوانید برای مشاوره به او اعتماد کنید، خوب است.

  • She's no good in a crisis.


    او در یک بحران خوب نیست.

  • The company is suffering a severe crisis of confidence.


    این شرکت دچار بحران شدید اعتماد شده است.

  • The government is in crisis.


    دولت در بحران است.

  • The plan could save the country from a looming energy crisis.


    این طرح می تواند کشور را از یک بحران انرژی در آینده نجات دهد.

  • Three people died during the hostage crisis.


    سه نفر در جریان گروگانگیری جان باختند.

  • Union leaders are taking immediate steps to defuse the crisis.


    رهبران اتحادیه در حال برداشتن گام های فوری برای خنثی کردن بحران هستند.

  • We are just waiting for the next crisis to arise.


    ما فقط منتظر وقوع بحران بعدی هستیم.

  • With competition from cheap imports, the British coal industry is facing a serious crisis.


    با رقابت واردات ارزان، صنعت زغال سنگ بریتانیا با بحران جدی مواجه شده است.

  • a crisis over pensions


    بحران حقوق بازنشستگی

  • attempts to ease the town's housing crisis


    تلاش برای کاهش بحران مسکن در شهر


  • بحران بدهی جهان سوم


  • بحران فزاینده در آموزش

  • the worst economic crisis for fifty years


    بدترین بحران اقتصادی پنجاه سال اخیر

synonyms - مترادف
  • catastrophe


    فاجعه


  • اضطراری


  • مصیبت

  • plight


    مخمصه

  • predicament


    دوراهی

  • dilemma


    بهم ریختگی


  • مشکل


  • حد نهایی

  • calamity


    شکست مفتضحانه

  • extremity


    منجلاب

  • fiasco


    باتلاق

  • mire


    معضل

  • quagmire


    ناملایمات

  • quandary


    تحول ناگهانی

  • adversity


    معمای

  • cataclysm


    عقب گرد

  • conundrum


    تراژدی

  • setback


    آشوب


  • بستن

  • upheaval


    فوت کردن، دمیدن


  • عوارض


  • دشواری

  • complication


    پریشانی


  • در هم تنیدگی

  • distress


    بن بست

  • entanglement


    ترشی

  • impasse


    افتضاح

  • pickle


    بی نظمی

  • chaos


  • debacle


  • disarray


antonyms - متضاد

  • ثبات


  • مزیت - فایده - سود - منفعت


  • توافق


  • سود

  • blessing


    برکت

  • boon


    ببخشید

  • breakthrough


    پیشرفت

  • calm


    آرام

  • certainty


    یقین - اطمینان - قطعیت

  • happiness


    شادی


  • معجزه


  • صلح


  • راه حل


  • موفقیت


  • تعجب


  • خوش شانسی


  • موفق باشید


  • سهولت


  • ثروت


  • راحتی


  • شانس

  • contentment


    قناعت

  • godsend


    نعمت خدا


  • وضوح

  • favourUK


    favourUK

  • favorUS


    طرفدار ایالات متحده

  • closure


    بسته

  • privilege


    امتیاز

  • fortunateness


    لذت


  • درمان

  • remedy


لغت پیشنهادی

might

لغت پیشنهادی

reticent

لغت پیشنهادی

approaching