fasten

base info - اطلاعات اولیه

fasten - بستن

verb - فعل

/ˈfæsn/

UK :

/ˈfɑːsn/

US :

family - خانواده
fastener
بست
unfasten
باز کردن
google image
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fasten] در گوگل
description - توضیح
  • to join together the two sides of a coat shirt bag etc so that it is closed


    دو طرف کت، پیراهن، کیف و غیره را به هم وصل کنید تا بسته شود

  • to become joined together with buttons, hooks etc


    با دکمه ها، قلاب ها و غیره به یکدیگر متصل شوند

  • to firmly close a window gate etc so that it will not open or to become firmly closed


    محکم بستن پنجره، دروازه و غیره به طوری که باز نشود یا محکم بسته شود


  • چسباندن چیزی محکم به جسم یا سطح دیگری

  • to hold something firmly with your hands, legs, arms, or teeth


    محکم گرفتن چیزی با دست، پا، بازو یا دندان


  • برای اتصال دو طرف لباس، کیف، کمربند و غیره

  • to fasten something firmly to another object or surface using screws, nails, tape glue etc


    محکم کردن چیزی به جسم یا سطح دیگری با استفاده از پیچ، میخ، نوار، چسب و غیره

  • to connect or fasten things together


    برای اتصال یا چسباندن چیزها به یکدیگر

  • to join things together using glue


    برای اتصال چیزها به یکدیگر با استفاده از چسب

  • to fasten something using tape


    برای بستن چیزی با استفاده از نوار چسب

  • to fasten something using staples (=a small piece of wire that is pressed through paper using a special machine)


    بستن چیزی با استفاده از منگنه (= یک تکه سیم کوچک که با استفاده از دستگاه مخصوص روی کاغذ فشرده می شود)

  • to fasten things together using a clip (=a small metal object)


    برای چسباندن وسایل به هم با استفاده از گیره (= یک شی فلزی کوچک)

  • to fasten a tie shoelaces etc by making a knot


    برای بستن کراوات، بند کفش و غیره با ایجاد گره

  • to fasten a piece of clothing or the buttons etc on it


    برای بستن یک تکه لباس یا دکمه ها و غیره روی آن

  • to fasten a shirt coat etc with buttons


    برای بستن پیراهن، کت و غیره با دکمه

  • to fasten a piece of clothing a bag etc with a zip


    برای بستن یک تکه لباس، کیف و غیره با زیپ

  • to fasten a seat belt belt shoe etc that has a buckle (=small metal object that fits through a hole in a strap)


    بستن کمربند ایمنی، کمربند، کفش و غیره که دارای سگک است (= جسم فلزی کوچکی که از سوراخی در بند جا می گیرد)

  • to open something that is fastened


    باز کردن چیزی که بسته است

  • to (cause something to) become firmly fixed together or in position or closed


    محکم شدن (باعث کردن چیزی) روی هم یا در موقعیت یا بسته شدن


  • برای اصلاح یک چیز به چیز دیگر

  • to make or become firmly attached or closed


    محکم بچسبد یا بسته شود

  • The top pair never fastens, are known as dress buttons.


    جفت بالا هرگز بسته نمی شود و به عنوان دکمه لباس شناخته می شود.

  • Forward seat belts each comprised a two-piece lap strap, fastened by a buckle, and an inertial reel diagonal shoulder strap.


    کمربندهای ایمنی رو به جلو هر کدام از یک بند دو تکه، که توسط یک سگک بسته می‌شد و یک بند شانه‌ای مورب قرقره اینرسی تشکیل می‌شد.

  • Ella fastened her blouse with shaking fingers.


    الا با انگشتان لرزان بلوزش را بست.

  • She fastened her broad hat beneath her chin.


    کلاه پهنش را زیر چانه بست.

  • Maggie fastened her eyes on him and tried to get control of her temper and her very stupidly lingering disappointment.


    مگی چشمانش را به او دوخت و سعی کرد بر خلق و خوی خود و ناامیدی بسیار احمقانه‌اش کنترل کند.

  • Turns out that as a state we smoke less fasten seat belts more and are actually thinner.


    معلوم شد که ما کمتر سیگار می کشیم، کمربندهای ایمنی را بیشتر می بندیم و در واقع نازکتر هستیم.

  • He fastened the bracelet for her.


    دستبند را برای او بست.

  • Christine fastened the brooch to her dress.


    کریستین سنجاق سینه را به لباسش بست.

  • Apart from fastening the cuttings together the lead strip acts as a weight to hold the bunch down.


    جدا از چسباندن قلمه ها به یکدیگر، نوار سرب به عنوان وزنه ای عمل می کند تا دسته را پایین نگه دارد.

  • But despite their different backgrounds, all the men meticulously fasten their seat belts before each journey.


    اما با وجود پیشینه‌های متفاوت، همه مردان قبل از هر سفر کمربندهای ایمنی خود را با دقت می‌بندند.

example - مثال
  • Fasten your seat belts, please.


    کمربندهای ایمنی خود را ببندید لطفا

  • Emma shivered and fastened the top button of her coat.


    اما لرزید و دکمه بالای کتش را بست.

  • He fastened up his coat and hurried out.


    کتش را بست و با عجله بیرون رفت.

  • The garment is fastened with a sash.


    لباس با ارسی بسته می شود.

  • The dress fastens at the back.


    لباس از پشت بسته می شود.

  • a short yellow skirt which fastens up the side.


    یک دامن کوتاه زرد که کناره را محکم می کند.

  • The gown fastens down the front with Velcro.


    مانتو با نوار چسب از جلو بسته می شود.

  • Fasten the gates securely so that they do not blow open.


    دروازه ها را محکم ببندید تا باز نشوند.

  • Make sure all the exits are securely fastened.


    مطمئن شوید که تمام خروجی ها به طور ایمن بسته شده اند.

  • The window wouldn't fasten.


    پنجره بسته نمی شد

  • He fastened back the shutters.


    کرکره ها را به عقب بست.

  • Use the special kit provided to fasten the child seat in the car.


    برای بستن صندلی کودک در ماشین از کیت مخصوص ارائه شده استفاده کنید.

  • A gold locket was fastened around Eleanor's neck.


    یک قفل طلا به گردن النور بسته شده بود.

  • Each bundle of 100 votes was rolled up and fastened with a rubber band.


    هر بسته 100 رای جمع شده و با یک کش بسته می شد.

  • He fastened the papers together with a paper clip.


    کاغذها را با گیره به هم چسباند.

  • She fastened the rope to a tree.


    طناب را به درختی بست.

  • The dog fastened its teeth in his leg.


    سگ دندان هایش را در پایش محکم کرد.

  • His hand fastened on her arm.


    دستش روی بازویش محکم شد.

  • He fastened his gaze on her face.


    نگاهش را روی صورتش دوخت.

  • Make sure your seat belt is securely fastened.


    مطمئن شوید که کمربند ایمنی خود را محکم بسته اید.

  • This shirt fastens at the back.


    این پیراهن از پشت بسته می شود.

  • I fastened the sticker to the windscreen.


    برچسب را به شیشه جلو چسباندم.

  • This skirt fastens at the back.


    این دامن از پشت بسته می شود.

  • Fasten your seatbelt.


    کمربند ایمنی خود را ببندید.

synonyms - مترادف

  • پیوستن


  • اتصال


  • بستن


  • ضمیمه کردن

  • tie


    کراوات


  • زن و شوهر


  • ارتباط دادن

  • unite


    متحد کردن

  • yoke


    یوغ


  • چوب


  • رابطه، رشته

  • interconnect


    به هم متصل شوند

  • glue


    چسب

  • concatenate


    به هم پیوستن


  • زنجیر

  • knit


    بافتن

  • weld


    جوش

  • clamp


    گیره

  • interlink


    پیوند متقابل


  • جفت

  • append


    ضمیمه


  • قفل کردن

  • annexeUK


    AnnexeUK

  • annexUS


    annexUS

  • splice


    دست و پنجه نرم کردن

  • buckle


    پل


  • پایبند

  • adhere


    براکت

  • conjoin


    گره

  • bracket


  • knot


antonyms - متضاد
  • unfasten


    باز کردن


  • شل

  • loosen


    شل کردن


  • باز کن

  • unfix


    رفع مشکل

  • unloose


    اجازه

  • unloosen


    گیج کردن


  • از بین رفتن

  • confuse


    قطع شدن


  • دلسرد کردن

  • disconnect


    جدا کردن

  • discourage


    جابجا کند

  • disjoin


    منصرف کردن

  • displace


    تقسیم کنید

  • dissuade


    فراموش کردن


  • رایگان


  • مکث


  • ترک کردن

  • halt


    از دست دادن


  • مجوز


  • رد کردن


  • رهایی


  • جداگانه، مجزا


  • باز کردن زنجیر


  • لغو پیوند

  • unchain


    باز کردن مهر و موم

  • unhitch


    بی قرار

  • unlace


  • unlink


  • unseal


  • unsettle


لغت پیشنهادی

objects

لغت پیشنهادی

acetylene

لغت پیشنهادی

adoringly