binding

base info - اطلاعات اولیه

binding - الزام آور

adjective - صفت

/ˈbaɪndɪŋ/

UK :

/ˈbaɪndɪŋ/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [binding] در گوگل
description - توضیح

  • یک جلد کتاب

  • material sewn or stuck along the edge of a piece of cloth for strength or decoration


    مواد دوخته شده یا چسبانده شده در لبه یک تکه پارچه برای استحکام یا تزئین


  • یک قول، توافق و غیره که باید رعایت شود

  • (especially of an agreement) that cannot be legally avoided or stopped


    (مخصوصاً از یک توافق) که نمی توان از نظر قانونی از آن اجتناب کرد یا متوقف کرد


  • نوع جلدی که یک کتاب دارد


  • نوار نازکی از مواد که می توان آن را در امتداد لبه های لباس یا اشیاء دیگر دوخت

  • a device that is fixed to a ski for holding a boot firmly


    وسیله ای که برای محکم نگه داشتن چکمه به چوب اسکی ثابت می شود

  • the act usually done by transgender people (= people whose gender does not match the body they were born with), of making your chest appear flatter by wrapping it very tightly with a piece of cloth or a binder (= a special piece of clothing used for this purpose) that helps hold your breasts flat


    عملی که معمولاً توسط افراد تراجنسیتی انجام می شود (= افرادی که جنسیت آنها با بدنی که با آن متولد شده اند مطابقت ندارد) و با بستن سینه شما با یک تکه پارچه یا کلاسور (= یک تکه لباس خاص) صاف تر به نظر می رسد. برای این منظور استفاده می شود) که به صاف نگه داشتن سینه ها کمک می کند

  • (esp. of an agreement) not to be avoided or broken


    (مثلاً از یک توافق) نباید اجتناب شود یا شکسته شود

  • The binding of a book is the type of cover it has


    صحافی کتاب، نوع جلد آن است

  • used to describe an agreement contract etc. that cannot be changed or stopped


    برای توصیف یک قرارداد، قرارداد و غیره استفاده می شود که قابل تغییر یا توقف نیست

  • An offer is something which is clearly intended if accepted to form a binding agreement.


    پیشنهاد چیزی است که به وضوح در صورت پذیرش برای ایجاد یک توافق الزام آور در نظر گرفته شده است.

  • The fit between CypA and the binding edge of CsA is excellent and centres round the protruding side chain of MeVal-11.


    تناسب بین CypA و لبه اتصال CsA عالی است و در مرکز زنجیره جانبی بیرون زده MeVal-11 قرار دارد.

  • It is impossible to exaggerate the revolutionary significance of the recognition of a binding judicial tribunal external to the realm.


    اغراق در اهمیت انقلابی به رسمیت شناختن یک دادگاه قضایی الزام آور خارج از قلمرو غیرممکن است.

  • With him she was free of any binding love or duty.


    با او از هر گونه عشق یا وظیفه الزام آور آزاد بود.

example - مثال
  • a binding promise/agreement/contract


    یک قول / توافق / قرارداد الزام آور

  • The decision is binding on both parties.


    تصمیم برای هر دو طرف الزام آور است.

  • The judge said the document was not legally binding.


    قاضی گفت این سند از نظر قانونی الزام آور نیست.

  • a binding agreement


    یک توافق نامه الزام آور

  • The contract wasn't legally binding.


    قرارداد از نظر قانونی الزام آور نبود.

  • She took a book from the shelf admiring the gold edges to the pages and the green leather binding.


    او کتابی را از قفسه برداشت و لبه‌های طلایی روی صفحات و صحافی چرمی سبز را تحسین کرد.

  • The jacket is beautifully finished, and binding on the seams and pockets adds strength.


    ژاکت به زیبایی تمام شده است و چسباندن روی درزها و جیب ها به استحکام می افزاید.

  • I need to adjust these bindings – they are too tight.


    من باید این اتصالات را تنظیم کنم - آنها خیلی سفت هستند.

  • Binding can help reduce gender dysphoria and improve mental health for trans men.


    اتصال می تواند به کاهش نارسایی جنسی و بهبود سلامت روان مردان ترنس کمک کند.

  • Chest binding is common among people who want their chest to look less feminine.


    بستن قفسه سینه در میان افرادی که می خواهند قفسه سینه آنها کمتر زنانه به نظر برسد رایج است.

  • We recommend that you talk to a healthcare provider if you experience negative side effects from binding, such as shortness of breath.


    توصیه می کنیم در صورت مشاهده عوارض جانبی منفی از اتصال، مانند تنگی نفس، با یک ارائه دهنده مراقبت های بهداشتی صحبت کنید.

  • Both sides agreed to submit the dispute to binding arbitration (= to a decision they would have to obey).


    هر دو طرف موافقت کردند که اختلاف را به داوری الزام آور (= به تصمیمی که باید از آن اطاعت کنند) ارائه کنند.

  • a cloth binding


    یک پارچه صحافی

  • Once signed, these documents are legally binding.


    پس از امضا، این اسناد از نظر قانونی لازم الاجرا هستند.

  • The court ruled that verbal distribution agreements are binding on both parties.


    دادگاه حکم داد که قراردادهای توزیع شفاهی برای هر دو طرف الزام آور است.

  • a binding agreement/contract/commitment


    یک توافق / قرارداد / تعهد الزام آور

synonyms - مترادف
  • indissoluble


    غیر قابل تجزیه

  • irrevocable


    بی اعتبار

  • mandatory


    اجباری

  • obligatory


    واجب

  • unalterable


    غیر قابل تغییر

  • compulsory


    قطعی

  • conclusive


    امری ضروری

  • imperative


    لازم است


  • نشکن، شکست ناپذیر

  • unbreakable


    دائمی


  • ضروری

  • required


    مورد نیاز

  • requisite


    محدود شده است

  • bounden


    ضروری است


  • حساب می شود

  • counted upon


    متعهد بر

  • incumbent on


    بی چون و چرا

  • peremptory


    نهایی


  • مطلق


  • مجبور شد

  • forced


    غیر ارادی

  • involuntary


    مطالبه کرد

  • demanded


    متصدی

  • incumbent


    اجتناب ناپذیر

  • unavoidable


    غیر انتخابی

  • nonelective


    مستقر شده

  • inescapable


    تجویز شده است

  • settled


    تعیین کننده

  • prescribed


    غیر قابل تجدید نظر

  • decisive


  • unappealable


antonyms - متضاد
  • optional


    اختیاری

  • voluntary


    داوطلبانه


  • رایگان

  • discretionary


    غیر اجباری

  • noncompulsory


    بدون محدودیت

  • unconstrained


    قابل تغییر

  • unforced


    شکستنی

  • alterable


    غیر ضروری

  • breakable


    قابل فسخ

  • inessential


    ثانوی

  • revocable


    غیر الزام آور

  • secondary


    ارادی

  • unbinding


    اراده آزاد

  • unnecessary


    بدون اجبار

  • volitional


    نامحدود

  • freewill


    مایل بودن

  • uncoerced


    بی بند و بار

  • unrestricted


    داوطلب


  • بدون مانع

  • unrestrained


    با اراده


  • حساب شده

  • unhindered


    خود مختار

  • willful


    کنترل نشده

  • wilful


    بی تفاوتی

  • deliberate


    بدون درخواست

  • autonomous


    افسار گسیخته

  • uncontrolled


  • unimpeded


  • gratuitous


  • unprompted


  • unbridled


لغت پیشنهادی

tartan

لغت پیشنهادی

deciphering

لغت پیشنهادی

angelic