chair

base info - اطلاعات اولیه

chair - صندلی

noun - اسم

/tʃer/

UK :

/tʃeə(r)/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [chair] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • a table and chairs


    یک میز و صندلی

  • Sit on your chair!


    روی صندلیت بشین!

  • an old man asleep in a chair (= an armchair)


    پیرمردی که روی صندلی خوابیده است (= صندلی راحتی)

  • She was sitting in her favourite chair.


    روی صندلی مورد علاقه اش نشسته بود.

  • He sighed and leaned back in his chair.


    آهی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد.

  • ‘Sit down,’ she said, pointing to the empty chair next to her.


    با اشاره به صندلی خالی کنارش گفت: بشین.


  • یک صندلی راحت

  • a wooden/leather/plastic chair


    یک صندلی چوبی/چرمی/پلاستیکی

  • a folding/reclining/swivel chair


    یک صندلی تاشو / خوابیده / چرخان

  • an office/a desk chair


    یک دفتر/یک صندلی میز

  • Who is in the chair today?


    چه کسی امروز بر صندلی نشسته است؟

  • All remarks should be addressed to the chair.


    تمام اظهارات باید خطاب به رئیس باشد.

  • She takes the chair in all our meetings.


    او در تمام جلسات ما صندلی می گیرد.


  • رئیس کمیته

  • He was elected chair of the city council.


    وی به عنوان رئیس شورای شهر انتخاب شد.

  • The chairs of all the subcommittees will meet on Friday.


    روسای تمامی کمیته های فرعی روز جمعه تشکیل جلسه خواهند داد.

  • He holds the chair of philosophy at Oxford.


    او دارای کرسی فلسفه در آکسفورد است.


  • رئیس بخش

  • She was awarded a personal chair in black history at Bath Spa University (= she was made a professor without being head of a department).


    به او یک کرسی شخصی در تاریخ سیاه پوست در دانشگاه باث اسپا اعطا شد (= او بدون اینکه رئیس دپارتمان باشد استاد شد).

  • ‘Please, be my guest.’ He gestured towards an empty chair.


    «لطفا، مهمان من باشید.» به سمت صندلی خالی اشاره کرد.

  • A cat was asleep on the chair.


    گربه ای روی صندلی خوابیده بود.

  • His tall figure was slumped into his chair.


    هیکل بلندش روی صندلیش افتاده بود.

  • Rising slowly from his chair he went to a bookcase.


    به آرامی از روی صندلی بلند شد و به سمت قفسه کتاب رفت.

  • A chair stood facing the window.


    یک صندلی رو به پنجره ایستاده بود.

  • Come in and take a chair (= sit down).


    داخل شو و کرسی بگیر (= بنشین).

  • He gave her his chair.


    صندلی اش را به او داد.

  • He got up from his chair to address the meeting.


    او برای سخنرانی در جلسه از روی صندلی بلند شد.

  • He lay back in the reclining chair and went to sleep.


    روی صندلی دراز کشید و به خواب رفت.

  • He gestured to an empty chair.


    با دست به صندلی خالی اشاره کرد.

  • He pulled out a chair for her.


    یک صندلی برایش کشید.

  • He pushed back his chair and got to his feet.


    صندلیش را عقب کشید و از جایش بلند شد.

synonyms - مترادف

  • صندلی


  • نیمکت

  • armchair


    صندلی راحتی

  • recliner


    تکیه گاه

  • stool


    مدفوع

  • sofa


    کاناپه

  • rocker


    راکر

  • cathedra


    کاتدرا

  • pew


    پیو


  • حل کن


  • غرفه

  • stall


    زیرپایی

  • settee


    عثمانی

  • footstool


    جوراب

  • footrest


    بانک

  • ottoman


    صندلی بلند

  • hassock


    صندلی چمن


  • نیمکت پارک


  • سالن استراحت


  • نشستن


  • صندلی عشق

  • lounge


    تخت پادشاهی

  • seating


    داونپورت

  • loveseat


    چسترفیلد

  • throne


    شزلون

  • davenport


    صندلی بال

  • chesterfield


    دیوان

  • chaise lounge


    تخت روز


  • divan



antonyms - متضاد
  • follower


    دنباله رو


  • حامی


  • کارمند

  • disciple


    شاگرد


  • عضو

  • apostle


    رسول

  • servant


    خدمتگزار

  • bootlicker


    چکمه خوار

  • lackey


    لاکی

  • minion


    مینیون

  • sidekick


    شخص همکار و زیردست

  • pupil


    شرکت کننده


  • رعیت

  • vassal


    تحت حمایت

  • protege


    کارگر


  • تابع

  • subordinate


    موضوع


  • دانشجو


  • زیر دست

  • underling


    شاگرد کارآموز

  • apprentice


لغت پیشنهادی

unexploited

لغت پیشنهادی

affectation

لغت پیشنهادی

reserve