rationalize

base info - اطلاعات اولیه

rationalize - منطقی کردن

verb - فعل

/ˈræʃnəlaɪz/

UK :

/ˈræʃnəlaɪz/

US :

family - خانواده
rationality
عقلانیت
irrationality
غیر منطقی بودن
rationale
بنیاد و پایه
rationalism
عقل گرایی
rationalist
عقل گرا
rational
گویا
irrational
غیر منطقی
rationally
منطقی
irrationally
---
google image
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [rationalize] در گوگل
description - توضیح
  • if you rationalize behaviour that is wrong you invent an explanation for it so that it does not seem as bad


    اگر رفتار نادرست را منطقی کنید، توضیحی برای آن ابداع می کنید تا بد به نظر نرسد

  • to make a business more effective by removing unnecessary workers, equipment etc


    با حذف کارگران غیر ضروری، تجهیزات و غیره، کسب و کار را مؤثرتر کنید


  • برای موثرتر کردن یک کسب و کار یا سازمان با خلاص شدن از شر کارکنان غیر ضروری، تجهیزات و غیره یا سازماندهی مجدد ساختار آن

  • to try to find reasons to explain your behaviour, decisions, etc.


    سعی کنید دلایلی برای توضیح رفتار، تصمیمات و غیره خود بیابید.


  • برای مؤثرتر کردن شرکت، روش کار و غیره، معمولاً با ترکیب یا توقف فعالیت‌های خاص، یا (یک شرکت، روش کار، و غیره) مؤثرتر از این طریق


  • ایجاد دلیل، توضیح یا بهانه برای چیزی

  • to make a company way of working etc. more effective usually by combining or stopping particular activities, or by employing fewer people


    برای مؤثرتر ساختن یک شرکت، روش کار و غیره، معمولاً با ترکیب یا توقف فعالیت های خاص، یا با به کارگیری افراد کمتر.

  • Whining is a form of rationalizing.


    ناله کردن نوعی منطقی کردن است.

  • The Social Security system needs to be rationalized.


    سیستم تامین اجتماعی باید منطقی شود

  • Since the administrative side of the business has been rationalized, all departments have become more efficient.


    از آنجایی که جنبه اداری کسب و کار منطقی شده است، همه بخش ها کارآمدتر شده اند.

  • It is still rationalized by an elaborate and traditional even if meretricious, theory of consumer demand.


    این نظریه هنوز با یک تئوری پیچیده و سنتی، حتی اگر غیرمستقیم، در مورد تقاضای مصرف کننده عقلانی می شود.

  • Glen tries to rationalize his drinking by saying he deserves a beer after a hard day.


    گلن سعی می کند با گفتن اینکه پس از یک روز سخت لیاقت نوشیدن آبجو را دارد، نوشیدن خود را منطقی کند.

  • We are a small company and we need to rationalize if we want to compete in this market.


    ما یک شرکت کوچک هستیم و اگر می‌خواهیم در این بازار رقابت کنیم، باید منطقی‌سازی کنیم.

  • Like Nietzsche, Feuerbach frequently shows more sympathy for orthodox believers than for rationalizing modernist theologians.


    مانند نیچه، فویرباخ غالباً برای مؤمنان ارتدوکس همدردی بیشتری نشان می دهد تا برای عقلانی کردن الهیدانان مدرنیست.

  • Abstract internationalism had a strong role to play in rationalizing much more sinister forces than appeared in the rhetoric of Petrograd.


    انترناسیونالیسم انتزاعی نقش مهمی در عقلانی کردن نیروهای شوم بسیار بیشتری نسبت به آنچه در لفاظی های پتروگراد دیده می شد، داشت.

  • The company has done a lot to rationalize production.


    این شرکت کارهای زیادی برای منطقی کردن تولید انجام داده است.

  • I was rationalizing that I had mainly young reps and so they needed me...


    داشتم به این فکر می کردم که عمدتاً نمایندگان جوانی دارم و بنابراین آنها به من نیاز دارند...

  • Repeated attempts were made to rationalize the system.


    تلاش های مکرر برای منطقی کردن سیستم انجام شد.

  • The budget proposed selling off $1,300 million worth of state-run enterprises and rationalizing the tax structure.


    این بودجه پیشنهاد فروش 1300 میلیون دلاری شرکت‌های دولتی و منطقی‌سازی ساختار مالیاتی را داشت.

  • You can try to rationalize your low weight loss.


    می توانید سعی کنید کاهش وزن کم خود را منطقی کنید.

example - مثال
  • an attempt to rationalize his violent behaviour


    تلاشی برای توجیه رفتار خشونت آمیز او

  • Twenty workers lost their jobs when the department was rationalized.


    بیست کارگر شغل خود را از دست دادند که بخش منطقی شد.

  • The President has promised to cut taxes significantly.


    رئیس جمهور قول داده است که مالیات ها را به میزان قابل توجهی کاهش دهد.

  • Buyers will bargain hard to cut the cost of the house they want.


    خریداران برای کاهش هزینه خانه مورد نظرشان سخت چانه می زنند.

  • His salary has been cut by ten per cent.


    حقوق او ده درصد کاهش یافته است.

  • Could you cut your essay from 5 000 to 3 000 words?


    آیا می توانید مقاله خود را از 5000 کلمه به 3000 کلمه کاهش دهید؟

  • The workforce has been slashed by half.


    نیروی کار به نصف کاهش یافته است.

  • We had to cut back production.


    مجبور شدیم تولید را کاهش دهیم.

  • The IMF has scaled back its growth forecasts for the next decade.


    صندوق بین‌المللی پول پیش‌بینی رشد خود را برای دهه آینده کاهش داده است.

  • She rationalized the cost by saying that an expensive carpet would last longer than a cheaper one.


    او هزینه را با گفتن اینکه یک فرش گران قیمت بیشتر از یک فرش ارزان تر دوام می آورد توجیه کرد.


  • ما سیستم تولید را منطقی کردیم تا یک اپراتور بتواند هر سه ماشین را کنترل کند.

  • The recession is forcing the company to rationalize.


    رکود، شرکت را مجبور به منطقی‌سازی می‌کند.

  • You can rationalize your way out of anything.


    شما می توانید راه خود را از هر چیزی منطقی کنید.

  • Parents are fed up with rationalizations about why schools don’t work.


    والدین از توجیهات در مورد اینکه چرا مدارس کار نمی کنند خسته شده اند.

  • The economic reforms include abolishing export and import licensing, and rationalizing and reducing import tariffs.


    اصلاحات اقتصادی شامل لغو مجوز صادرات و واردات و منطقی‌سازی و کاهش تعرفه‌های وارداتی است.

  • Global economic trends have forced many companies to rationalize their operations.


    روندهای اقتصادی جهانی بسیاری از شرکت ها را مجبور کرده است تا عملیات خود را منطقی کنند.

  • The rationalization of the tariff structure was aimed at promoting exports of local products.


    منطقی‌سازی ساختار تعرفه‌ها با هدف ارتقای صادرات محصولات داخلی انجام شد.

  • the reorganization and rationalization of the company's overseas operations


    سازماندهی مجدد و منطقی کردن عملیات شرکت در خارج از کشور

synonyms - مترادف
  • excuse


    بهانه


  • توضیح


  • توجیه

  • vindicate


    توجیه کردن


  • حساب برای

  • extenuate


    تخفیف دادن


  • صفت


  • دفاع


  • توضیح بده

  • reconcile


    وفق دادن

  • make acceptable


    قابل قبول کردن

  • give alibi


    عذرخواهی بده

  • make allowance


    کمک هزینه کنید


  • یک پلیس را برای


  • دلیل کردن


  • توضیحی برای

  • make excuses for


    بهانه بیاور

  • provide a rationale for


    منطقی برای


  • دلیل خوبی برای

  • make allowances for


    کمک هزینه برای

  • warrant


    حکم


  • حمایت کردن

  • legitimizeUS


    مشروعیت ایالات متحده

  • legitimiseUK


    مشروعیت دادن به انگلستان

  • give reasons for


    دلایلی برای

  • uphold


    حفظ کردن

  • validate


    تایید اعتبار

  • whitewash


    سفید کردن

  • substantiate


    اثبات کردن


  • حفظ کنند

  • corroborate


    تایید کند

antonyms - متضاد

  • افزایش دادن


  • بسط دادن


  • بالا بردن

  • increment


    افزایش

  • up


    بالا

  • triple


    سه گانه


  • دو برابر

  • beef up


    گوساله کردن

  • crank up


    میل لنگ

  • bump up


    برخورد کردن


  • افزایش دهد

  • amplify


    تقویت


  • توسعه دادن، گسترش

  • magnify


    بزرگ کردن

  • elevate


    ترکیب

  • compound


    تقویت کردن

  • augment


    بزرگنمایی کنید

  • enlarge


    متسع شدن

  • distend


    گسترش دهد

  • broaden


    غلیظ کردن

  • thicken


    گسترده شود

  • boost


    پیشرفت

  • widen


    بهتر کردن


  • طولانی کردن


  • دو برابر کردن

  • lengthen


    باد کردن

  • redouble


    ساختن

  • inflate


    گشاد کردن


  • dilate


  • aggrandize


لغت پیشنهادی

employers

لغت پیشنهادی

armageddon

لغت پیشنهادی

slows