clever

base info - اطلاعات اولیه

clever - باهوش

adjective - صفت

/ˈklevər/

UK :

/ˈklevə(r)/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [clever] در گوگل
description - توضیح

  • قادر به یادگیری و درک سریع چیزها است


  • می توانید از هوش خود برای به دست آوردن آنچه می خواهید استفاده کنید، به خصوص به روشی کمی غیر صادقانه

  • skilful at doing a particular thing


    مهارت در انجام یک کار خاص


  • به روشی غیرمعمول یا جالب ساخته یا ساخته شده است که بسیار مؤثر است

  • used jokingly when someone has done something silly or stupid


    وقتی کسی کار احمقانه یا احمقانه ای انجام داده است به شوخی استفاده می شود

  • having or showing the ability to learn and understand things quickly and easily


    داشتن یا نشان دادن توانایی یادگیری و درک سریع و آسان چیزها

  • skilful


    ماهر

  • well-designed


    به خوبی طراحی شده است

  • showing intelligence but not sincere, polite, or serious


    نشان دادن هوش، اما نه صمیمانه، مؤدب یا جدی

  • having or showing a quick intelligence in doing something or in persuading people to do something


    داشتن یا نشان دادن هوش سریع در انجام کاری یا در ترغیب افراد به انجام کاری

  • Actually it's quite clever.


    در واقع، این کاملا هوشمندانه است.


  • چه کسی فکر می کرد پیرمرد می تواند اینقدر باهوش باشد؟

  • She was clever, and he thought she was a bit too serious although she had a sense of humour.


    او باهوش بود، و او فکر می کرد که او کمی جدی است، اگرچه حس شوخ طبعی داشت.

  • They won the case by being clever and hiring influential lawyers to help them.


    آنها با باهوش بودن و استخدام وکلای بانفوذ برای کمک به آنها این پرونده را پیروز شدند.

  • Tabloid reporters are very clever and persistent.


    خبرنگاران تبلوید بسیار باهوش و پیگیر هستند.

  • Doug's always been clever at finding the best deals available.


    داگ همیشه در یافتن بهترین معاملات موجود باهوش بوده است.

  • In the story the miller's daughter is a clever, beautiful girl.


    در داستان، دختر آسیابان دختری باهوش و زیباست.

  • Gibson met a clever classmate who had built his own radio transmitter.


    گیبسون با همکلاسی باهوشی آشنا شد که فرستنده رادیویی خودش را ساخته بود.

  • From the start it was conceived as a clever commercial package rather than a deeply personal film.


    از همان ابتدا به عنوان یک بسته تجاری هوشمندانه تصور شد تا یک فیلم عمیقا شخصی.

  • It is a clever device that can chop onions in seconds.


    این وسیله هوشمندانه ای است که می تواند پیاز را در چند ثانیه خرد کند.

  • It sounds like a clever idea. Do you think it'll work?


    به نظر یک ایده هوشمندانه است. آیا فکر می کنید کار می کند؟

  • What I like is how clever it is.


    چیزی که دوست دارم این است که چقدر باهوش است.

  • a clever joke


    یک شوخی هوشمندانه

  • If he didn't, some clever lawyer would get the boy off on a technicality.


    اگر او این کار را نمی کرد، یک وکیل باهوش پسر را به یک موضوع فنی منصرف می کرد.

  • Virtual Listening Systems have introduced one of the year's most unusual and clever new products.


    Virtual Listening Systems یکی از غیرعادی ترین و هوشمندانه ترین محصولات جدید سال را معرفی کرده است.

  • That was very clever of you How did you do that?


    این خیلی باهوش بود، چطور این کار را کردی؟

  • Ben Gurion was a cool calculating and clever politician.


    بن گوریون یک سیاستمدار خونسرد، حسابگر و باهوش بود.

  • My sister was always much cleverer than me at school.


    خواهرم همیشه در مدرسه باهوش تر از من بود.

  • I've thought of a really clever way of making money.


    من به یک راه واقعاً هوشمندانه برای کسب درآمد فکر کرده ام.

  • He can be really clever when he wants to be.


    وقتی بخواهد می تواند واقعا باهوش باشد.

  • They are clever work but they merely represent a harnessing of this quantum effect.


    آنها کار هوشمندانه ای هستند، اما صرفاً مهار این اثر کوانتومی را نشان می دهند.

example - مثال
  • a clever child


    یک کودک باهوش

  • Clever girl!


    دختر باهوش!

  • He's too clever by half if you ask me (= it annoys me or makes me suspicious).


    اگر از من بپرسی او به اندازه نصف بیش از حد باهوش است (= مرا آزار می دهد یا مشکوکم می کند).

  • They're not clever enough to find the code.


    آنها برای یافتن کد به اندازه کافی باهوش نیستند.

  • He's always been clever at crosswords.


    او همیشه در جدول کلمات متقاطع باهوش بوده است.

  • She's clever at getting what she wants.


    او در به دست آوردن آنچه می خواهد باهوش است.

  • He's clever with his hands.


    او با دستانش باهوش است.

  • a clever trick


    یک ترفند هوشمندانه

  • What a clever idea!


    چه ایده هوشمندانه ای!

  • That wasn't very clever (= what you just did wasn't sensible), was it?


    این خیلی هوشمندانه نبود (= کاری که شما انجام دادید معقول نبود)، درست است؟

  • clever marketing


    بازاریابی هوشمندانه

  • Admitting her mistake may have been quite a clever move on her part.


    اعتراف به اشتباه او ممکن است یک حرکت کاملا هوشمندانه از سوی او باشد.

  • It was clever of him to have spotted the mistake.


    این باهوشی بود که متوجه این اشتباه شد.

  • How clever of you to work it out!


    چقدر باهوشی که از پسش بر میای!

  • 'Young people think it's clever to do that sort of thing and it isn't,' she said.


    او گفت: «جوان‌ها فکر می‌کنند انجام چنین کاری هوشمندانه است، و اینطور نیست.

  • Letting him think it was his idea was very clever of you.


    این که به او اجازه دهید فکر کند این ایده اوست، از نظر شما بسیار هوشمندانه بود.

  • Don't you get clever with me!


    با من زرنگ نشو!

  • Suzie realized that she had to box clever. She had to let Adam think she trusted him.


    سوزی متوجه شد که باید باهوشانه جعبه بازی کند. او باید به آدام اجازه می داد فکر کند که به او اعتماد دارد.

  • He’s a highly intelligent man.


    او مرد بسیار باهوشی است.

  • She asked a lot of intelligent questions.


    او سوالات هوشمندانه زیادی پرسید.

  • She’s smarter than her brother.


    او از برادرش باهوش تر است

  • That was a smart career move.


    این یک حرکت حرفه ای هوشمندانه بود.

  • He’s too clever by half if you ask me.


    اگر از من بپرسید او تا حد نصف بسیار باهوش است.

  • He’s a brilliant young scientist.


    او یک دانشمند جوان باهوش است.

  • She’s probably the brightest student in the class.


    او احتمالاً باهوش ترین دانش آموز کلاس است.

  • I became quite clever at making tasty meals out of nothing.


    من در درست کردن غذاهای خوشمزه از هیچ بسیار باهوش شدم.

  • I'm not very clever at maths.


    من در ریاضیات خیلی باهوش نیستم.

  • That wasn't a very clever thing to do.


    این کار خیلی هوشمندانه ای نبود.

  • a simple yet fiendishly clever idea


    یک ایده ساده و در عین حال شیطانی هوشمندانه

  • a clever little gadget


    یک ابزار کوچک هوشمند

  • The present owners have made clever use of the limited space in this room.


    صاحبان فعلی از فضای محدود این اتاق هوشمندانه استفاده کرده اند.

synonyms - مترادف

  • روشن

  • intelligent


    باهوش


  • هوشمندانه


  • علمی


  • درخشان


  • پر فکر

  • precocious


    زودرس


  • عاقل

  • educated


    تحصیل کرده

  • genius


    نابغه


  • با استعداد

  • knowledgeable


    آگاه

  • learned


    یاد گرفت


  • تیز

  • astute


    زیرک

  • brainy


    متفکر

  • discerning


    استثنایی

  • exceptional


    دانستن

  • keen


    گویا

  • knowing


    معقول

  • rational


    هشدار

  • sensible


    کتاب پرست

  • alert


    صالح

  • bookish


    عمیق

  • competent


    تخم مرغ


  • دانشمند

  • egghead


    حکیمانه

  • erudite


    سریع

  • perceptive


  • sagacious



antonyms - متضاد

  • احمق

  • foolish


    احمقانه

  • dumb


    بی عقل

  • idiotic


    دیر فهم

  • obtuse


    غیر هوشمند

  • unintelligent


    متراکم

  • dense


    کدر

  • dull


    آدم ساده

  • naive


    بدون احساس

  • senseless


    ساده اندیش

  • silly


    ضخیم

  • simpleminded


    خالی


  • دفت

  • vacuous


    کم نور

  • daft


    کم هوش

  • dim


    کثیف

  • dim-witted


    بی حال

  • doltish


    دوپی

  • dopey


    مبهم

  • dopy


    بی فکر

  • imbecilic


    ساده

  • mindless


    آهسته. تدریجی

  • moronic


    نادان


  • بی مغز


  • چروک

  • unclever


    فریبنده

  • witless


    سر بند انگشتی

  • brainless


  • dorky


  • fatuous


  • knuckleheaded


لغت پیشنهادی

furnishings

لغت پیشنهادی

martini

لغت پیشنهادی

bat