external

base info - اطلاعات اولیه

external - خارجی

adjective - صفت

/ɪkˈstɜːrnl/

UK :

/ɪkˈstɜːnl/

US :

family - خانواده
internal
درونی؛ داخلی
internally
داخلی
google image
نتیجه جستجوی لغت [external] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
synonyms - مترادف
  • exterior


    خارجی

  • outward


    بیرونی


  • خارج از


  • سطح

  • outer


    بیرونی ترین

  • outermost


    سطحی

  • extrinsic


    پیرامونی

  • extraneous


    بالاترین

  • superficial


    قابل رویت

  • peripheral


    آشکار

  • outmost


    بر فراز


  • بیرون


  • در فضای باز


  • به سمت بیرون

  • out


    روی سطح

  • outdoor


    تا عمق پوست


  • سطح سطح


  • مفرط

  • exoteric


    برون دیواری

  • skin-deep


    دور افتاده

  • surface-level


    پوشش


  • در معرض

  • extramural


    بالا

  • outlying


    فراتر

  • outboard


    بیگانه

  • covering


    بدون

  • exposed


  • top



  • alien



antonyms - متضاد

  • درونی؛ داخلی


  • درونی


  • داخل

  • interior


    داخلی

  • inward


    درون

  • immanent


    ماندگار

  • inherent


    ذاتی

  • intrinsic


    مرکزی


  • وسط


  • ملی


  • بومی


  • مربوط


  • ضروری است


  • طبیعی


  • عنصری

  • innate


    اساسی

  • elemental


    ریشه دار


  • پایه ای

  • ingrained


    همخون

  • inborn


    غریزی


  • مشروطه

  • inbred


    انتگرال

  • underlying


    سازنده

  • instinctive


    مادرزادی


  • ارثی

  • integral


    درست است، واقعی

  • constitutive


    پیوند دادن

  • congenital


  • hereditary



  • connate


لغت پیشنهادی

humanity

لغت پیشنهادی

pats

لغت پیشنهادی

firsts