competitor

base info - اطلاعات اولیه

competitor - رقیب

noun - اسم

/kəmˈpetɪtər/

UK :

/kəmˈpetɪtə(r)/

US :

family - خانواده
competition
رقابت
competitiveness
رقابت پذیری
competitive
رقابتی
competing
رقابت کنند
compete
---
competitively
---
google image
نتیجه جستجوی لغت [competitor] در گوگل
description - توضیح

  • یک شخص، تیم، شرکت و غیره که با دیگری رقابت می کند


  • کسی که در یک مسابقه شرکت می کند


  • شخص، محصول، شرکت، کشور و غیره که با دیگری رقابت می کند


  • شخص، تیم یا شرکتی که با دیگران رقابت می کند


  • شخص، محصول، شرکت و غیره که سعی در رقابت با دیگران دارد، مثلاً با تلاش برای فروش بیشتر در یک بازار خاص.

  • All competitors in Phoenix, public and private were using trucks that held 25 cubic yards of garbage.


    همه شرکت کنندگان در فینیکس، دولتی و خصوصی، از کامیون هایی استفاده می کردند که 25 یارد مکعب زباله را در خود جای می دادند.

  • On the other hand coworkers can also be competitors.


    از سوی دیگر، همکاران نیز می توانند رقیب یکدیگر باشند.

  • But the company sees state regulatory rules shaping up unfavorably for it as a would-be competitor for residential customers.


    اما این شرکت قوانین نظارتی دولتی را به شکل نامطلوبی برای خود می بیند، زیرا رقیب احتمالی برای مشتریان مسکونی است.

  • The airline had withstood the predatory pricing moves of its competitors, and overcome its early loss.


    این شرکت هواپیمایی در برابر حرکات قیمت گذاری غارتگرانه رقبای خود مقاومت کرده و بر ضرر اولیه خود غلبه کرده است.

  • Their major competitors are IBM and Sun Microsystems.


    رقبای اصلی آنها IBM و Sun Microsystems هستند.

  • The nearest competitor service was transport information and reservations, at 53%.


    نزدیکترین خدمات رقیب اطلاعات حمل و نقل و رزرو با 53٪ بود.

  • If we're going to succeed we'll have to provide something that our competitors don't.


    اگر می‌خواهیم موفق شویم، باید چیزی را ارائه کنیم که رقبای ما نمی‌کنند.

  • We are not prepared for it whereas our competitors are.


    ما برای آن آماده نیستیم، در حالی که رقبای ما آماده هستند.

  • Twenty-seven competitors from around the country will take part in Sunday's monster truck rally.


    بیست و هفت شرکت کننده از سراسر کشور در رالی کامیون هیولا روز یکشنبه شرکت خواهند کرد.

  • One of the competitors hurt her leg during the race.


    یکی از رقبا در حین مسابقه پایش آسیب دید.

  • Two of the competitors failed to show up for the race.


    دو نفر از شرکت کنندگان در مسابقه حاضر نشدند.

  • The competitors in the 100m sprint are being asked to take their places at the start.


    از شرکت کنندگان در دوی 100 متر خواسته شده است که در ابتدا جایگاه خود را بگیرند.

  • The competitors tonight come from all over the world.


    رقبای امشب از سراسر جهان می آیند.

  • Each of these competitors has their eye on the £50,000 prize money.


    هر یک از این رقبا به جایزه 50000 پوندی چشم دوخته اند.

example - مثال
  • Over 200 competitors entered the race.


    بیش از 200 شرکت کننده در این مسابقه شرکت کردند.


  • جوان ترین رقیب این رویداد


  • موفق ترین رقیب آفریقای جنوبی در این بازی ها

  • There are six remaining competitors for the grand prize of $50 000.


    شش رقیب باقی مانده برای جایزه بزرگ 50 000 دلاری هستند.

  • We produce cheaper goods than our competitors.


    ما نسبت به رقبای خود کالاهای ارزان تری تولید می کنیم.

  • The company is outperforming its main competitors in the US market.


    این شرکت از رقبای اصلی خود در بازار ایالات متحده پیشی گرفته است.

  • They are set to become formidable competitors to American companies.


    آنها قرار است به رقبای بزرگی برای شرکت های آمریکایی تبدیل شوند.

  • Japan was not a major competitor for scarce resources such as oil.


    ژاپن رقیب اصلی منابع کمیاب مانند نفت نبود.

  • She is one of the sport's top competitors.


    او یکی از برترین رقبای این ورزش است.

  • He is the oldest competitor in this year's London Marathon.


    او مسن ترین رقیب ماراتن امسال لندن است.

  • The company has no serious competitors in this area.


    این شرکت هیچ رقیب جدی در این زمینه ندارد.

  • The industry is facing increasingly strong foreign competitors.


    این صنعت با رقبای خارجی قوی روبه‌رو می‌شود.

  • fierce competitors for the dominant position in the Asian market


    رقبای سرسخت برای موقعیت غالب در بازار آسیا

  • Who is your main competitor?


    رقیب اصلی شما کیست؟

  • Their prices are better than any of their competitors.


    قیمت آنها نسبت به سایر رقبایشان بهتر است.

  • How many competitors took part in the race?


    چند شرکت کننده در مسابقه شرکت کردند؟


  • حداقل یکی از رقبای اصلی خود را برای ارائه خدمات محلی با قیمت های پایین تر آماده می کند.

  • In an effort to undercut foreign competitors, the company recently unveiled a low-end model that sells for as little as $360.


    در تلاش برای کاهش قیمت رقبای خارجی، این شرکت اخیراً از یک مدل پایین رده رونمایی کرد که با قیمتی کمتر از 360 دلار به فروش می رسد.

  • Many companies focus much of their energy on taking market share from their competitors.


    بسیاری از شرکت ها بیشتر انرژی خود را بر گرفتن سهم بازار از رقبای خود متمرکز می کنند.

synonyms - مترادف
  • rival


    رقیب


  • رقابت

  • challenger


    حریف

  • adversary


    آنتاگونیست

  • antagonist


    همبستگی

  • corrival


    مخالفت


  • رزمنده


  • مدعی

  • combatant


    شرکت کننده

  • contender


    دشمن

  • contestant


    مخالف


  • ویر

  • foe


    کوریوال

  • opposer


    شبیه ساز

  • vier


    اسب سیاه

  • corival


    مناقشه کننده

  • emulator


    طرف دیگر


  • مهاجم

  • disputant


    دشمنی


  • نامزد

  • assailant


    طرف مقابل

  • nemesis


    دونده

  • oppugnant


    ناراضی


  • مقاومت کن

  • opposing side


    ضد عامل

  • runner


    مشتاق

  • dissentient


    ضد

  • resister


  • counteragent


  • aspirant


  • anti


antonyms - متضاد

  • متحد

  • noncompetitor


    غیر رقیب


  • وابسته

  • helper


    یاور


  • شریک


  • همکار

  • confederate


    کنفدراسیون

  • accomplice


    همدستان

  • collaborator


    کمک کننده

  • abettor


    حامی


  • قائم مقام


  • رفیق

  • comrade


    هم تخت

  • coworker


    بهتر

  • bedfellow


    مشاور

  • abetter


    شخص همکار و زیردست


  • لوازم جانبی

  • sidekick


    دوست

  • workmate


    پیرو

  • accessory


    همراه و همدم


  • بال مرد

  • henchman


    خرچنگ

  • mate


    مرد اصلی

  • companion


    شماره دو

  • wingman


    زن دست راست

  • cobber


    مرد دست راست



  • right-hand woman


  • right-hand man



لغت پیشنهادی

collapsing

لغت پیشنهادی

birdied

لغت پیشنهادی

bevy