restrain

base info - اطلاعات اولیه

restrain - مهار کردن

verb - فعل

/rɪˈstreɪn/

UK :

/rɪˈstreɪn/

US :

family - خانواده
restraint
خویشتن داری - خودداری - پرهیز
restrained
مهار شده
unrestrained
بی بند و بار
google image
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [restrain] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • The prisoner had to be restrained by the police.


    زندانی باید توسط پلیس مهار می شد.

  • He placed a restraining hand on her arm.


    دست مهاری روی بازویش گذاشت.

  • They have obtained an injunction restraining the company from selling the product.


    آنها دستور منع شرکت را از فروش محصول گرفته اند.

  • I had to restrain her from hitting out at passers-by.


    مجبور شدم او را از برخورد به رهگذران بازداشتم.

  • John managed to restrain his anger.


    جان توانست خشم خود را مهار کند.

  • I restrained the urge to punch him.


    اصرار به مشت زدنش را مهار کردم.

  • She had to restrain herself from crying out in pain.


    او مجبور بود خود را از گریه کردن از درد دور نگه دارد.

  • I was tempted to answer back but I restrained myself.


    وسوسه شدم جواب بدهم اما جلوی خودم را گرفتم.

  • The government is taking steps to restrain inflation.


    دولت اقداماتی را برای مهار تورم انجام می دهد.

  • Economic growth first induced, then restrained population growth.


    رشد اقتصادی ابتدا باعث رشد جمعیت شد، سپس رشد جمعیت را مهار کرد.

  • She had to be physically restrained.


    او باید از نظر جسمی مهار می شد.


  • اسب باید به درستی در مکانی مهار شود که به خودش آسیبی نرسد.

  • He had to be forcibly restrained by team-mates.


    او باید به زور توسط هم تیمی ها مهار می شد.

  • I barely restrained myself from hitting him.


    به سختی جلوی خودم را گرفتم که او را نزنم.

  • She could not restrain a flash of pride.


    او نتوانست جلوی درخشش غرور را بگیرد.

  • When he started fighting it took four police officers to restrain him.


    وقتی او شروع به درگیری کرد، چهار افسر پلیس طول کشید تا او را مهار کنند.

  • She was so angry that she could hardly restrain herself.


    آنقدر عصبانی بود که به سختی توانست خود را نگه دارد.

  • You should try to restrain your ambitions and be more realistic.


    شما باید سعی کنید جاه طلبی های خود را مهار کنید و واقع بینانه تر باشید.

  • Growth in car ownership could be restrained by increasing taxes.


    رشد مالکیت خودرو را می توان با افزایش مالیات مهار کرد.

  • Seamons got into a shouting match and had to be restrained by his teammates.


    سیمونز وارد یک مسابقه فریاد زدن شد و مجبور شد توسط هم تیمی هایش مهار شود.

  • I could hardly restrain my laughter.


    به سختی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم.

  • Politicians are reluctant to restrain spending.


    سیاستمداران تمایلی به محدود کردن هزینه ها ندارند.

  • The economy had rebounded a bit but was still being restrained by high oil prices.


    اقتصاد کمی رونق گرفته بود اما همچنان به دلیل قیمت بالای نفت مهار می شد.

  • Higher interest rates appear to be restraining consumer spending.


    به نظر می رسد نرخ های بهره بالاتر مخارج مصرف کننده را محدود می کند.

  • Economists said consumers are still showing few signs of being restrained by interest rate rises.


    اقتصاددانان می گویند که مصرف کنندگان هنوز نشانه های کمی از محدود شدن با افزایش نرخ بهره را نشان می دهند.

synonyms - مترادف
  • curb


    محدود کردن


  • بررسی


  • کنترل

  • suppress


    سرکوب کردن


  • حاوی

  • inhibit


    مهار کند

  • stifle


    خفه کردن

  • repress


    افسار

  • constrain


    در حد متوسط

  • bridle


    تنظیم کند

  • smother


    رام کردن


  • حکومت کنند


  • نگه دارید

  • tame


    خیس کردن

  • govern


    سرد


  • اندازه گرفتن

  • curtail


    نگاه داشتن

  • dampen


    دهان بستن


  • قانون


  • اقامت کردن


  • چوب پنبه

  • gag


    ساقه


  • کشتن


  • حد

  • cork


    پوزه

  • restrict


    تنگ کردن

  • stem




  • muzzle


  • straiten


antonyms - متضاد

  • تشويق كردن


  • از دست دادن


  • کمک کند


  • کمک

  • incite


    تحریک کردن

  • provoke


    تحریک


  • رها کردن

  • aid


    اجازه


  • رایگان

  • forsake


    ترک کردن


  • آزاد کردن


  • شل

  • liberate


    شل کردن


  • گمراه کردن

  • loosen


    بی توجهی

  • misguide


    مجوز

  • mislead


    ترویج

  • neglect


    رهایی


  • شروع کنید


  • هی بالا


  • اصرار بر


  • دست برداشتن از

  • gee up


    روشن کن


  • تسهیل کردن


  • پیشرفت


  • رو به جلو



  • facilitate




لغت پیشنهادی

lawful

لغت پیشنهادی

cinemas

لغت پیشنهادی

pitted