imprint

base info - اطلاعات اولیه

imprint - حک

verb - فعل

/ɪmˈprɪnt/

UK :

/ɪmˈprɪnt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imprint] در گوگل
description - توضیح

  • علامتی که توسط جسمی که به چیزی فشار داده می شود یا روی آن باقی می ماند


  • نام یک ناشر همانطور که روی کتاب آمده است


  • چاپ کردن یا فشار دادن علامت یک شی روی چیزی


  • در ذهن یا حافظه شما تثبیت شود تا هرگز فراموش نکنید


  • نام PUBLISHER و PRINTER همانطور که روی یک کتاب آمده است

  • a publishing company


    یک شرکت انتشاراتی


  • علامت گذاری یک سطح با فشار دادن چیزی سخت در آن


  • برای تثبیت یک رویداد یا تجربه به قدری در حافظه که نمی توان آن را فراموش کرد، اگرچه سعی نکنید آن را به خاطر بسپارید


  • نام یک ناشر همانطور که در مجموعه خاصی از کتاب ها نشان داده می شود

  • an occasion when an object presses on something and leaves a mark


    موقعیتی که شیئی بر چیزی فشار می آورد و اثری از خود می گذارد

  • an occasion when an event or experience becomes fixed in someone's memory or leaves its mark in some way on their appearance


    موقعیتی که یک رویداد یا تجربه در حافظه کسی تثبیت می شود یا به نوعی در ظاهر او اثری باقی می گذارد


  • علامت گذاری یک سطح با فشار دادن چیزی در آن، یا ثابت کردن چیزی در حافظه

  • the name of a company that produces books as it appears on a particular set of books


    نام شرکتی که کتابها را همانطور که در مجموعه خاصی از کتابها نشان می دهد تولید می کند


  • اطلاعات مربوط به شرکت تولید کننده کتاب، روزنامه و غیره که معمولاً در صفحه عنوان یا صفحه آخر چاپ می شود

  • There are more than 2,500 volumes of pre-1800 imprint, and an extensive assemblage of maps, illustrations and ephemera.


    بیش از 2500 جلد از چاپ قبل از 1800، و مجموعه گسترده ای از نقشه ها، تصاویر و موارد موقتی وجود دارد.

  • Each phase is the outcome of the one before whilst bearing the chronic imprint of an interior design.


    هر مرحله نتیجه فاز قبلی است، در حالی که نشان مزمن یک طراحی داخلی را دارد.

  • In the gardens the grass glistened with dew, which left imprints where the soldiers' feet had passed.


    در باغ‌ها، چمن‌ها با شبنم می‌درخشیدند، که آثاری از جایی که پای سربازان رد شده بود، بر جای می‌گذاشت.

  • This dictionary is published under the Longman imprint.


    این فرهنگ لغت تحت عنوان Longman منتشر شده است.

  • The major collective syntheses were invariably supervised by the most senior figures in the profession and bear the imprint of authority.


    سنتزهای عمده جمعی همواره توسط ارشدترین چهره‌های این حرفه نظارت می‌شدند و اقتدار را در خود دارند.

  • At its summit is a boulder with a hollow resembling the imprint of a man's foot.


    در قله آن تخته سنگی با حفره ای شبیه اثر پای انسان قرار دارد.

  • A third saguaro lies full-length in the dirt one end squashed flat and stamped with the imprint of tire treads.


    ساگواروی سوم تمام قد در خاک قرار دارد، یک انتهای آن صاف له شده و با اثر آج لاستیک مهر خورده است.

  • Proprietors do appoint editors and chief-executives; they decide budgets and manning levels and they put their imprint on the total organizations.


    مالکان سردبیران و مدیران اجرایی را منصوب می کنند. آنها بودجه و سطوح کارکنان را تعیین می کنند و نقش خود را بر کل سازمان ها می گذارند.

  • Its vistas leave a warm and timeless imprint on even the most jaded memory.


    مناظر آن اثری گرم و جاودانه حتی در خسته ترین خاطره ها به جا می گذارد.

example - مثال
  • The terrible scenes were indelibly imprinted on his mind.


    صحنه های وحشتناکی که به طور پاک نشدنی در ذهنش نقش بسته بود.

  • He imprints his own personal style on his work.


    او سبک شخصی خود را در کار خود نقش می بندد.

  • His work is imprinted with his own personal style.


    آثار او با سبک شخصی خود حک شده است.

  • Their footprints were imprinted in the snow.


    رد پای آنها در برف نقش بسته بود.

  • clothes imprinted with the logos of sports teams


    لباس های حک شده با آرم تیم های ورزشی

  • That look of grief would be imprinted on her mind forever.


    این نگاه غمگین برای همیشه در ذهن او نقش می بندد.

  • The button had left an imprint on my arm.


    دکمه روی بازویم اثر گذاشته بود.

  • War has left its imprint on the strained faces of these people.


    جنگ اثر خود را در چهره‌های خسته این مردم بر جای گذاشته است.

  • The terrible scene has been deeply imprinted on my mind.


    صحنه وحشتناک عمیقاً در ذهن من نقش بسته است.

  • The children enjoyed leaving the imprints of their feet in the wet sand.


    بچه ها از گذاشتن رد پای خود در شن های خیس لذت می بردند.

  • The company publishes more than 2,100 titles annually under 35 imprints.


    این شرکت سالانه بیش از 2100 عنوان را تحت 35 چاپ منتشر می کند.

  • Each book within an imprint must have the same look approach and usability.


    هر کتاب در یک چاپ باید ظاهر، رویکرد و قابلیت استفاده یکسانی داشته باشد.

  • The edition number of the Guardian appears in the imprint on the back page of the paper.


    شماره نسخه گاردین در حک شده در صفحه پشتی مقاله ظاهر می شود.

synonyms - مترادف

  • احساس؛ عقیده؛ گمان


  • چاپ


  • علامت

  • indentation


    تورفتگی

  • stamp


    مهر


  • تاثیر گذاشتن

  • dent


    فرورفتگی


  • افسردگی

  • dint


    رنگ کردن

  • hollow


    توخالی

  • fingerprint


    اثر انگشت

  • footprint


    رد پا


  • تأثیر

  • stamping


    مهر زدن

  • outline


    طرح کلی

  • dip


    شیب

  • concavity


    تقعر


  • الگو

  • moldUS


    moldUS


  • فرم


  • امضا کردن


  • قالب


  • پی گیری


  • مسیر


  • نام تجاری

  • vestige


    بقایای

  • mouldUK


    moldUK

  • ding


    دینگ

  • dimple


    گودی

antonyms - متضاد

  • از بین رفتن

  • neglect


    بی توجهی

  • unsettle


    بی قرار

لغت پیشنهادی

approval

لغت پیشنهادی

blared

لغت پیشنهادی

tactful