profession

base info - اطلاعات اولیه

profession - حرفه

noun - اسم

/prəˈfeʃn/

UK :

/prəˈfeʃn/

US :

family - خانواده
professional
حرفه ای
professionalism
حرفه ای گری
unprofessional
غیر حرفه ای
professionally
به صورت حرفه ای
unprofessionally
---
google image
نتیجه جستجوی لغت [profession] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • the medical/legal/teaching profession


    حرفه پزشکی/حقوقی/آموزشی

  • to enter/go into/join a profession


    ورود/رفتن/پیوستن به یک حرفه

  • the caring professions (= that involve looking after people)


    حرفه های مراقبت (= که شامل مراقبت از مردم است)

  • She was at the very top of her profession.


    او در اوج حرفه خود بود.


  • اعضای ارشد این حرفه

  • He was a lawyer by profession.


    او حرفه ای وکیل بود.

  • The legal profession has/have always resisted change.


    حرفه وکالت همیشه در برابر تغییر مقاومت کرده است/.

  • the licensing laws that regulate the profession


    قوانین صدور مجوز که این حرفه را تنظیم می کند

  • employment in industry and the professions


    اشتغال در صنعت و حرفه


  • یک پیشه ایمانی

  • His professions of love did not seem sincere.


    پیشه های عشقی او صادقانه به نظر نمی رسید.

  • It’s very difficult to find work at the moment.


    در حال حاضر پیدا کردن کار بسیار دشوار است.

  • Only half the people here are in paid employment.


    فقط نیمی از مردم اینجا در استخدام هستند.

  • He had a very distinguished career in the Foreign Office.


    او در وزارت امور خارجه فعالیت بسیار برجسته ای داشت.

  • He hopes to enter the medical profession.


    او امیدوار است وارد حرفه پزشکی شود.

  • Please state your name age and occupation.


    لطفا نام، سن و شغل خود را ذکر کنید.

  • Carpentry is a highly skilled trade.


    نجاری یک تجارت بسیار ماهر است.


  • وقت آن است که حرفه خود را برای چیزهای هیجان انگیزتر تغییر دهید.

  • She entered the legal profession after college.


    او پس از کالج وارد حرفه حقوقی شد.

  • What made you choose this profession?


    چه شد که این حرفه را انتخاب کردید؟

  • We are members of an old and noble profession.


    ما اعضای یک حرفه قدیمی و اصیل هستیم.

  • She was shocked at her daughter's choice of profession.


    او از انتخاب شغل دخترش شوکه شد.


  • شغلی که افراد بتوانند این حرفه را یاد بگیرند


  • دلیل اصلی ترک این حرفه توسط پرستاران

  • I joined the profession when I was in my early twenties.


    من در اوایل دهه بیستم به این حرفه پیوستم.

  • She's making an impact in her chosen profession.


    او در حرفه انتخابی خود تأثیر می گذارد.


  • او در سال 1965 حرفه معلمی را ترک کرد تا کسب و کار خود را راه اندازی کند.

  • The report notes that 40 percent of lawyers entering the profession are women.


    این گزارش خاطرنشان می کند که 40 درصد وکلایی که وارد این حرفه می شوند را زنان تشکیل می دهند.

  • Teaching as a profession is very underpaid.


    معلمی به عنوان یک حرفه بسیار کم دستمزد است.

  • He's a doctor by profession.


    او یک پزشک حرفه ای است.

  • There's a feeling among the nursing profession that their work is undervalued.


    در میان حرفه پرستاری این احساس وجود دارد که کار آنها کم ارزش است.

synonyms - مترادف
  • job


    کار


  • اشتغال


  • کار کردن


  • تجارت


  • استخدام

  • vocation


    حرفه

  • calling


    صدا زدن


  • کسب و کار


  • خط


  • دستیابی

  • pursuit


    موقعیت


  • رشته


  • پست


  • مهارت


  • راکت تنیس

  • racket


    نقش


  • چیز


  • métier

  • métier


    کره

  • sphere


    تخصص انگلستان

  • specialityUK


    تخصص ایالات متحده

  • specialtyUS


    بازی


  • وضعیت


  • دفتر


  • زندگي كردن


  • نامزدی

  • engagement


    استخدام کردن


  • اسلات

  • slot


    هنر

  • art


    سرویس


antonyms - متضاد
  • avocation


    دعوت


  • سرگرمی

  • fun


    سرگرم کننده

  • hobby


    ساکت

  • pastime


    تفریح


  • سکوت

  • recreation


    تسلیم شدن


  • بیکاری

  • surrender


    تفریحی

  • unemployment


    علاقه جانبی

  • amusement


    بیکاری، تنبلی


  • آرامش

  • idleness


    اوقات فراغت

  • relaxation


    لذت

  • leisure


    لذت بردن


  • عدم فعالیت

  • enjoyment


    وظیفه

  • inactivity


    باز بودن


  • سوء استفاده

  • openness


    کم کاری

  • misuse


    ورزش

  • underemployment


    تسکین


  • بی سازمانی ایالات متحده


  • تعمیم انگلستان

  • yielding


    سخن، گفتار

  • giving up


    تعمیم ایالات متحده

  • disorganizationUS


    سرگرمی و بازی

  • generalisationUK



  • generalizationUS


  • fun and games


لغت پیشنهادی

sandy

لغت پیشنهادی

slow

لغت پیشنهادی

massacres