lean

base info - اطلاعات اولیه

lean - لاغر

verb - فعل

/liːn/

UK :

/liːn/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [lean] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • I leaned back in my chair.


    به پشتی صندلی تکیه دادم.

  • She leaned forward and whispered something in his ear.


    به جلو خم شد و چیزی در گوشش زمزمه کرد.

  • He leaned over and kissed her.


    خم شد و او را بوسید.

  • My wife leaned in to listen.


    همسرم برای شنیدن خم شد.

  • A man was leaning out of the window.


    مردی از پنجره به بیرون خم شده بود.

  • The tower is leaning dangerously.


    برج به طرز خطرناکی خم شده است.

  • A shovel was leaning against the wall.


    یک بیل به دیوار تکیه داده بود.

  • The man was leaning heavily on a stick.


    مرد به شدت به چوبی تکیه داده بود.


  • آیا می توانم دوچرخه ام را به دیوار تکیه دهم؟

  • She leaned her head against his shoulder.


    سرش را به شانه اش تکیه داد.

  • He leaned his elbows on the table and sighed.


    آرنجش را به میز تکیه داد و آهی کشید.

  • He sat down and leaned his chin on his right hand.


    نشست و چانه اش را به دست راستش تکیه داد.

  • I've bent over backwards to help him.


    به عقب خم شده ام تا به او کمک کنم.

  • The youth leaned down and lifted the child onto his shoulders.


    جوان خم شد و کودک را روی شانه هایش بلند کرد.

  • I leaned across the table for the cereal packet.


    روی میز به دنبال بسته غلات خم شدم.

  • She leaned casually over the railings.


    او به طور معمولی روی نرده ها خم شد.

  • He leaned closer lowering his voice.


    خم شد و صدایش را پایین آورد.

  • He leaned into the open doorway.


    به در باز خم شد.

  • He leaned towards her.


    به سمت او خم شد.

  • She leaned forward eagerly to listen to him.


    او با اشتیاق به جلو خم شد تا به او گوش دهد.

  • She leaned precariously out of the window.


    او به طرز متزلزلی از پنجره به بیرون خم شد.

  • She leaned to one side.


    به یک طرف خم شد.

  • She was leaning confidentially across the table.


    او محرمانه روی میز خم شده بود.

  • The taxi driver leaned through his window.


    راننده تاکسی از پنجره اش خم شد.

  • Women and children leaned from the windows of the surrounding tenements.


    زنان و بچه ها از پنجره های خانه های اطراف تکیه می کردند.

  • Their heads were forward their bodies leaning, tilted into the strong wind.


    سرهایشان رو به جلو بود، بدنشان به سمت باد شدید متمایل شده بود.

  • Kate leaned comfortably against the wall.


    کیت راحت به دیوار تکیه داد.

  • She walked slowly leaning on her son's arm.


    آهسته راه می رفت و به بازوی پسرش تکیه می داد.

  • She leaned forward and whispered something in my ear.


    به جلو خم شد و چیزی در گوشم زمزمه کرد.

  • I sat down next to Bernard, who leaned over to me and said You're late.


    کنار برنارد نشستم که به سمتم خم شد و گفت دیر اومدی.

  • Lean your head back a little.


    سر خود را کمی به عقب خم کنید.

synonyms - مترادف
  • sinewy


    سیخ دار


  • سخت است

  • unfatty


    غیر چرب

  • non-fatty


    فیبری

  • fibrous


    رشته ای

  • stringy


    محکم


  • چرمی

  • leathery


    جویدنی

  • chewy


    خشن

  • gristly


    طناب دار

  • ropy


    چرم مانند

  • leather-like


    کوره ای

  • coriaceous


    لاستیکی

  • rubbery


    سخت


  • بامزه

  • wiry


    وحشتناک

  • grisly


    سخت شده

  • hardened


    غضروفی

  • cartilaginous


    فیبروم

  • fibroid


    نخ مانند

  • threadlike


    رگه دار

  • veined


    بافت

  • tissued


    ساقه دار

  • stalky


    درشت

  • coarse


antonyms - متضاد
  • fatty


    چرب

  • fat


    چربی

  • lardaceous


    لارداسه

  • blubbery


    غلیظ

  • adipose


    خانم

  • lardy


    چاق

  • fatlike


    ثروتمند

  • sebaceous


    پینگویید


  • حقوق بشر

  • pinguid


  • suety


لغت پیشنهادی

breeding

لغت پیشنهادی

lifeline

لغت پیشنهادی

vibrating