movement

base info - اطلاعات اولیه

movement - جنبش

noun - اسم

/ˈmuːvmənt/

UK :

/ˈmuːvmənt/

US :

family - خانواده
move
حرکت
removal
حذف
remover
حذف کننده
mover
حرکت دهنده
movable
متحرک
unmoved
بی حرکت
moving
در حال حرکت
remove
برداشتن
movingly
به صورت متحرک
google image
نتیجه جستجوی لغت [movement] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • hand/eye movements


    حرکات دست/چشم

  • She observed the gentle movement of his chest as he breathed.


    حرکت آرام قفسه سینه او را هنگام نفس کشیدن مشاهده کرد.

  • Loose clothing gives you greater freedom of movement.


    لباس های گشاد به شما آزادی حرکت بیشتری می دهد.


  • قدرت از حرکت رو به جلو کل بدن حاصل می شود.

  • Troy watched her every movement.


    تروی هر حرکت او را زیر نظر داشت.

  • There was a sudden movement in the undergrowth.


    حرکت ناگهانی در زیر درختان رخ داد.

  • The dance combined colour, movement and music.


    رقص ترکیبی از رنگ، حرکت و موسیقی بود.

  • enemy troop movements


    تحرکات نیروهای دشمن

  • laws to allow free movement of goods and services


    قوانینی که امکان جابجایی آزاد کالاها و خدمات را فراهم می کند

  • the mass movement of herds of wildebeest


    حرکت دسته جمعی گله های وحشی

  • Fences restricted the movement of people and animals.


    حصارها رفت و آمد مردم و حیوانات را محدود می کردند.


  • جنبش سندیکایی

  • the labour movement


    جنبش کارگری

  • the civil rights movement


    جنبش حقوق مدنی

  • the Romantic movement (= for example in literature)


    جنبش رمانتیک (= برای مثال در ادبیات)

  • to build/join/support a movement


    برای ساختن/پیوستن/حمایت از یک جنبش

  • She led a movement for women's rights.


    او جنبشی را برای حقوق زنان رهبری کرد.


  • یک جنبش توده ای برای تغییر

  • The police are keeping a close watch on the suspect's movements.


    پلیس از نزدیک حرکات مظنون را زیر نظر دارد.

  • to track/monitor somebody's movements


    ردیابی/نظارت بر حرکات کسی


  • ما شاهد یک حرکت بزرگ به دور از پول نقد هستیم.

  • a movement towards greater sexual equality


    حرکتی به سوی برابری جنسی بیشتر

  • It needs cooperation from all the countries to get any movement in arms control.


    این کشور برای به دست آوردن هرگونه تحرک در کنترل تسلیحات به همکاری همه کشورها نیاز دارد.

  • There has been no movement in oil prices.


    هیچ حرکتی در قیمت نفت رخ نداده است.

  • We have no further movement to make on the offer.


    ما هیچ حرکت دیگری برای انجام پیشنهاد نداریم.


  • حرکت آهسته اولین کنسرتو

  • He made a sudden movement and frightened the bird away.


    حرکتی ناگهانی انجام داد و پرنده را ترساند و از آنجا دور شد.

  • For a long time after the accident he had no movement in (= was unable to move) his legs.


    تا مدتها پس از حادثه، در (= قادر به حرکت) پاهای خود نبود.

  • Her movements were somewhat clumsy.


    حرکاتش تا حدودی ناشیانه بود.

  • I don't know his movements this week.


    حرکات این هفته او را نمی دانم.

  • the women's movement


    جنبش زنان

synonyms - مترادف

  • حرکت


  • حرکت - جنبش


  • عمل


  • فعالیت

  • maneuverUS


    مانور ایالات متحده

  • manoeuvreUK


    مانور انگلستان

  • act


    عمل کنید


  • ژست

  • gesticulation


    تغییر مکان


  • انتقال


  • هم بزنید

  • shifting


    ورزش


  • امضا کردن


  • علامت

  • locomotion


    موج


  • گام


  • روش


  • سند - سند قانونی


  • کارایی


  • روند

  • deed


    کینزیک


  • هم زدن


  • سکته

  • kinesics


    اجرا

  • stirring


    پیاده سازی


  • زبان بدن

  • execution


    مکانیک

  • implementation


    سازوکار


  • mechanics



antonyms - متضاد
  • motionlessness


    بی حرکتی

  • stillness


    سکون

  • inactivity


    عدم فعالیت

  • inaction


    بی عملی


  • هنوز

  • immobility


    سختی

  • rigidity


    بیکاری، تنبلی

  • idleness


    غیرحرکتی

  • nonmovement


    انعطاف ناپذیری

  • inflexibility


    سفتی، سختی

  • stiffness


    بی اثری

  • inertness


    چوبی بودن

  • woodenness


    رکود

  • stagnation


    ایستایی

  • immovability


    عدم حرکت

  • stasis


    بی حالی


  • یکسانی

  • quiescence


    غیرفعال کردن

  • indolence


    نگهداری

  • sameness


    تلاطم

  • deactivation


    فلج شدن


  • خواب

  • torpidity


    تنبلی

  • paralysis


    تعلیق

  • dormancy


    خشکی

  • laziness


    اخم

  • suspension


  • otiosity


  • torpor


لغت پیشنهادی

rollback

لغت پیشنهادی

realizes

لغت پیشنهادی

avalon