gift

base info - اطلاعات اولیه

gift - هدیه

noun - اسم

/ɡɪft/

UK :

/ɡɪft/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [gift] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • to give/receive a gift


    هدیه دادن/دریافت هدیه

  • a Christmas/birthday/wedding gift


    یک هدیه کریسمس / تولد / عروسی

  • Thank you for your generous gift.


    ممنون از هدیه سخاوتمندانه شما

  • The watch was a gift from my mother.


    ساعت هدیه مادرم بود.


  • یک هدیه رایگان برای هر خواننده

  • This dinner is my gift to you.


    این شام هدیه من به شماست.

  • gifts of toys for the children


    هدیه اسباب بازی برای کودکان

  • By becoming a blood donor you will be making a vital gift of life to someone else.


    با اهدای خون، یک هدیه حیاتی از زندگی به شخص دیگری خواهید داد.

  • The family made a gift of his paintings to the gallery.


    خانواده از نقاشی های او به گالری هدیه دادند.

  • She gave me the book as a gift.


    او کتاب را به من هدیه داد.

  • She can pick up a tune instantly on the piano. It's a gift.


    او می تواند یک آهنگ را فوراً روی پیانو بگیرد. این یک هدیه است.

  • He knew from an early age he had a special gift.


    او از همان دوران کودکی می دانست که موهبت خاصی دارد.

  • She showed a natural gift for comedy.


    او یک هدیه طبیعی برای کمدی نشان داد.

  • He has a gift for making friends easily.


    او هدیه ای برای دوست یابی آسان دارد.

  • his great gifts as a teacher


    هدایای بزرگ او به عنوان یک معلم

  • Their second goal was an absolute gift.


    گل دوم آنها یک هدیه مطلق بود.

  • At £500 it's a gift.


    500 پوند هدیه است.

  • All such posts are in the gift of the managing director (= only given by the managing director).


    همه این پست ها در هدیه مدیر عامل (= فقط توسط مدیر عامل داده می شود).

  • Joe’s got the gift of the gab—he can sell anything.


    جو هدیه گاب را دارد - او می تواند هر چیزی را بفروشد.

  • He seems to think he's God's gift to women.


    به نظر می رسد او فکر می کند که هدیه خدا به زنان است.

  • I’m never one to look a gift horse in the mouth.


    من هرگز کسی نیستم که در دهان یک اسب هدیه نگاه کنم.

  • Her parents brought a set of spoons as a gift.


    پدر و مادرش یک سری قاشق به عنوان هدیه آوردند.

  • Here are ten great gift ideas for your friends.


    در اینجا ده ایده عالی برای هدیه برای دوستان شما آورده شده است.


  • لطفا این هدیه کوچک را بپذیرید.

  • She received lavish gifts of clothes and perfume.


    او هدایای مجلل از لباس و عطر دریافت کرد.

  • These little boxes make perfect hostess gifts.


    این جعبه های کوچک هدایای مهماندار عالی را می سازند.

  • They gave each other gifts at Christmas.


    آنها در کریسمس به یکدیگر هدیه دادند.

  • a gift set of shampoo, soap and hand cream


    یک ست هدیه از شامپو، صابون و کرم دست

  • the problem of what to do with unwanted gifts


    مشکل این است که با هدایای ناخواسته چه باید کرد

  • The party was originally funded by a gift of £50 000 from a top motor manufacturer.


    این مهمانی در ابتدا با هدیه 50000 پوندی از یک سازنده موتور برتر تامین شد.

  • a birthday/wedding gift


    هدیه تولد/عروسی

synonyms - مترادف

  • حاضر

  • largesse


    بزرگی

  • boon


    ببخشید

  • handout


    جزوه


  • جایزه

  • freebie


    رایگان

  • prezzie


    پرزی

  • conferment


    واگذاری

  • giveaway


    هدیه دادن

  • bequest


    وصیت

  • concession


    امتیاز

  • freebee


    زنبور آزاد


  • میراث

  • perk


    مقتضی

  • perquisite


    ارائه


  • تدارک


  • سوغات

  • reward


    نشانه

  • souvenir


    احترام

  • token


    اهدایی

  • tribute


    دوسر

  • donative


    خوب

  • douceur


    شیرین کننده

  • goodie


    بونسلا

  • largess


    فیرینگ

  • sweetener


    دادن

  • bonsela


    دست

  • fairing


    دستی

  • giving



  • handsel


antonyms - متضاد

  • رد کردن

  • castaway


    مرده

  • rejection


    طرد شدن

  • castoff


    castoff

  • discard


    دور انداختن

لغت پیشنهادی

apprehending

لغت پیشنهادی

criticizing

لغت پیشنهادی

ugliness