marry
marry - ازدواج کن
verb - فعل
UK :
US :
اگر با کسی ازدواج کنید، زن یا شوهر او می شوید
برای انجام مراسمی که در آن دو نفر ازدواج می کنند
برای یکی از فرزندان خود زن یا شوهر پیدا کنید
برای ترکیب دو ایده، طرح، سلیقه و غیره متفاوت با هم
تبدیل شدن به شوهر یا همسر مورد قبول قانونی کسی در یک مراسم رسمی یا مذهبی
برای انجام مراسم ازدواج به عنوان کشیش یا رسمی
برای ترکیب دو کیفیت مختلف
برای تاکید یا بیان یک احساس مانند تعجب یا عصبانیت استفاده می شود
ازدواج نیز انجام مراسمی برای دو نفر است که باعث ازدواج قانونی آنها می شود
فکر میکنی خواهرت ازدواج میکنه؟
او با آوا گاردنر ازدواج کرد و طلاق گرفت.
آنها شامل مردان و زنانی می شوند که قبلاً ازدواج کرده اند و روابط آنها از هم پاشیده است.
او در سال 1684 با آن، دختر دوک اورلئان، در یک ترتیب معمولی خاندانی ازدواج کرد.
She said the chances of siblings marrying are minuscule if the number of sperm donations are kept low.
او گفت اگر تعداد اهدای اسپرم کم باشد، احتمال ازدواج خواهر و برادر بسیار ناچیز است.
مامان و بابا در سفر دریایی عاشق هم شدند و توسط ناخدای کشتی ازدواج کردند.
تنها دلیلی که کارلا با هنری ازدواج کرد این بود که او باردار بود.
When Miss Temple marries, Jane feels the necessity of trying something new and advertises for a position as a governess.
وقتی میس تمپل ازدواج می کند، جین احساس می کند که باید چیز جدیدی را امتحان کند و برای موقعیتی به عنوان یک فرماندار تبلیغ می کند.
با من ازدواج می کنی؟
ماه گذشته والدینش تصمیم گرفتند که او باید با تجمل که او را می شناخت اما دوستش نداشت ازدواج کند.
کشیشی که با ما ازدواج کرده بود، در مراسم، خطوط خود را فراموش کرد.
خاخام فینگولد با ما ازدواج خواهد کرد.
او به من گفت که با ویکتور کازین ازدواج کنم.
من جوان ازدواج کردم - این یک اشتباه بود.
او با یک آلمانی ازدواج کرد.
او 36 ساله بود که با ویو ازدواج کرد.
من نمی خواهم با رابرت ازدواج کنم.
ما در یک کلیسای کوچک روستایی ازدواج کردیم.
دالی و گالا در یک مراسم مدنی در پاریس ازدواج کردند.
او هرگز ازدواج نکرد.
من حدس می زنم که من اهل ازدواج نیستم (= کسی که می خواهد ازدواج کند).
جوان ازدواج کردند.
آنها توسط کشیش محلی ازدواج کردند.
تجارت موسیقی با هنر و تجارت ازدواج می کند.
تمرکز برای کسب و کار باید این باشد که چگونه کارایی اقتصادی را با عدالت اجتماعی تطبیق دهیم.
او از من خواست که با او ازدواج کنم اما من گفتم نه.
او برای عشق با او ازدواج کرد نه برای پول.
قول داد وقتی برگشت با او ازدواج کند.
این زنی بود که او برای ازدواج انتخاب کرد.
این زوج قصد دارند سال آینده ازدواج کنند.
او معتقد است که زوج های همجنس باید بتوانند ازدواج کنند.
مت به من گفت که قرار است دوباره ازدواج کند.
این روزها مردم دیرتر ازدواج می کنند.
او برای حفظ سبک زندگی ثروتمند خود، مجبور بود به خوبی ازدواج کند.
جیم در ولز ساکن شد و در آنجا ازدواج کرد و خانواده ای را تشکیل داد.
مردان دیرتر از زنان ازدواج می کنند.
پل چهار سال پیش با لوسی ازدواج کرد.
آنها در حال حاضر هیچ برنامه ای برای ازدواج ندارند.
این زوج سلطنتی توسط اسقف اعظم کانتربری ازدواج کردند.
طرحی که لذت را با عملکرد تلفیق می کند
ازدواج کن کی میره اونجا؟
ازدواج کن من از تو میترسم
او با لوری، دوست دختر دوران دبیرستانش ازدواج کرد.
قاضی ویلکاکس با ما در تالار شهر ازدواج کرد.
wed
عروسی
mate
رفیق
همخوانی داشتن
elope
فرار کردن
متاهل باشد
be wed
عروسی شود
ازدواج کردن
become espoused
مورد حمایت قرار گیرد
get yoked
گرفتار شدن
get hitched
متصل شدن
get spliced
اسفبار خود را
plight your troth
غوطه ور شدن
گره بزن
پیوستن به ازدواج
مستقر شدن
نذر گرفتن
take vows
برو انتهای راهرو
مرد و زن شوند
جفت کردن
کلبه کردن
shack up
راهرو راه رفتن
منتهی به محراب
یک رابطه تشکیل دهند
گرو یک troth
pledge one's troth
بگو من انجام می دهم
say ‘I do’
متحد کردن
زن و شوهر شدن
unite
ازدواج کن
به ازدواج
get wed
طلاق
جداگانه، مجزا
تقسیم کنید
unmix
مخلوط کردن
شکستن
درهم شکستن
forsake
رها کردن
get divorced
طلاق گرفتن
dispense
توزیع
strew
ریختن
disseminate
انتشار
diffuse
پراکنده
گسترش
disunite
متفرق شدن
scatter
پراکنده کردن
dissipate
از هم پاشیدن
coagulate
منعقد کردن
بخش
dissolve
حل کردن
detach
جدا کردن
disjoin
جدا شود
be separated
