coordination

base info - اطلاعات اولیه

coordination - هماهنگی

noun - اسم

/kəʊˌɔːrdɪˈneɪʃn/

UK :

/kəʊˌɔːdɪˈneɪʃn/

US :

family - خانواده
coordinator
هماهنگ کننده
uncoordinated
ناهماهنگ
coordinate
هماهنگ كردن
google image
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [coordination] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • The aim was to improve the coordination of services.


    هدف بهبود هماهنگی خدمات بود.

  • a need for greater coordination between departments


    نیاز به هماهنگی بیشتر بین بخش ها

  • a lack of coordination in conservation policy


    عدم هماهنگی در سیاست حفاظت

  • a pamphlet produced by the government in coordination with (= working together with) the Sports Council


    جزوه ای که توسط دولت با هماهنگی (= همکاری با) شورای ورزش تهیه شده است

  • advice on colour coordination (= choosing colours that look nice together for example in clothes or furniture)


    توصیه هایی در مورد هماهنگی رنگ (= انتخاب رنگ هایی که با هم زیبا به نظر می رسند، به عنوان مثال در لباس یا مبلمان)

  • You need good hand-eye coordination to play ball games.


    برای انجام بازی های توپی به هماهنگی خوب دست و چشم نیاز دارید.

  • a lack of coordination in government policy


    عدم هماهنگی در سیاست های دولت

  • a leaflet produced by the government in coordination with professional bodies


    اعلامیه ای که توسط دولت با هماهنگی نهادهای حرفه ای تهیه شده است


  • نیاز به هماهنگی با واحد آموزش

  • coordination of conservation activities


    هماهنگی فعالیت های حفاظتی

  • to facilitate better coordination between departments


    برای تسهیل هماهنگی بهتر بین بخش ها

  • The job requires a lot of coordination with others.


    کار نیاز به هماهنگی زیاد با دیگران دارد.

  • The pamphlet was produced in coordination with residents' groups.


    این جزوه با هماهنگی گروه های ساکنین تهیه شده است.

  • There's a need for greater coordination between departments.


    نیاز به هماهنگی بیشتر بین بخش ها وجود دارد.

  • There's absolutely no coordination between the different groups - nobody knows what anyone else is doing.


    مطلقاً هیچ هماهنگی بین گروه‌های مختلف وجود ندارد - هیچ‌کس نمی‌داند که دیگران چه می‌کنند.

  • We need to ensure the coordination of relief efforts.


    ما باید از هماهنگی تلاش های امدادی اطمینان حاصل کنیم.

  • The aim is to ensure better co-ordination among our agencies.


    هدف اطمینان از هماهنگی بهتر بین آژانس های ما است.

  • Gymnastics is a sport that requires a lot of coordination.


    ژیمناستیک ورزشی است که نیاز به هماهنگی زیادی دارد.

  • Activities such as drawing and colouring in improve hand-eye coordination.


    فعالیت هایی مانند طراحی و رنگ آمیزی برای بهبود هماهنگی دست و چشم.

  • Symptoms of the condition include impaired motor co-ordination and problems with balance.


    علائم این بیماری شامل اختلال در هماهنگی حرکتی و مشکلات تعادل است.

  • Her home shows her eye for detail and colour coordination.


    خانه او چشم او را برای جزئیات و هماهنگی رنگ نشان می دهد.

  • Think about co-ordination when choosing your outfit.


    هنگام انتخاب لباس خود به هماهنگی فکر کنید.

  • We need better coordination between state and local authorities.


    ما به هماهنگی بهتر بین مقامات ایالتی و محلی نیاز داریم.

  • Your child's improved hand-eye coordination will enable him to make a tower out of at least two blocks.


    بهبود هماهنگی دست و چشم کودک شما را قادر می سازد تا از حداقل دو بلوک یک برج بسازد.

  • The internet has improved coordination with customers and suppliers.


    اینترنت هماهنگی با مشتریان و تامین کنندگان را بهبود بخشیده است.

  • There needs to be greater coordination between the design department and the marketing department.


    باید هماهنگی بیشتری بین بخش طراحی و بخش بازاریابی وجود داشته باشد.

  • Efficient coordination of resources is vital to the success of any company.


    هماهنگی کارآمد منابع برای موفقیت هر شرکتی حیاتی است.

  • With more money and greater coordination, the company could be a market leader.


    با پول بیشتر و هماهنگی بیشتر، این شرکت می تواند رهبر بازار باشد.

synonyms - مترادف
antonyms - متضاد
  • noncooperation


    عدم همکاری

  • disobedience


    نافرمانی

  • rebellion


    شورش

  • insubordination


    سرپیچی

  • defiance


    سرکشی

  • rebelliousness


    وقاحت

  • insolence


    جسارت

  • boldness


    عدم انطباق

  • noncompliance


    مقاومت

  • nonconformity


    مانع


  • مبارزه طلبی

  • mutiny


    ستیزه جویی

  • revolt


    جنگ طلبی

  • hindrance


    اختلاف

  • combativeness


    بحث و جدل

  • insurrection


    بی انضباطی

  • recalcitrance


    آلودگی

  • militance


    عدم رعایت

  • bellicosity


    بزهکاری

  • dissension


    رفتار نادرست

  • disputatiousness


    غیرقابل حل شدن

  • indiscipline


    مشکل ساز

  • belligerency


  • belligerence


  • militancy


  • contumacy


  • nonobservance


  • delinquency


  • misconduct


  • intractability


  • troublemaking


لغت پیشنهادی

bendy

لغت پیشنهادی

not

لغت پیشنهادی

ora