narrow
narrow - محدود، تنگ
adjective - صفت
UK :
US :
اندازه گیری فقط فاصله کمی از یک طرف به طرف دیگر، به ویژه در رابطه با طول
a narrow attitude or way of looking at a situation is too limited and does not consider enough possibilities
نگرش یا نگاه محدود به یک موقعیت بسیار محدود است و امکانات کافی را در نظر نمی گیرد
محدوده یا تعداد چیزها محدود است
باریکتر کردن چیزی یا باریکتر شدن
اگر یک محدوده، تفاوت و غیره باریک شود، یا اگر چیزی آن را محدود کند، کمتر می شود
به مقدار کم
از جمله فقط تعداد کمی از قطعات یا چیزها
اگر سهام، ارزها و غیره در محدوده باریکی معامله شوند، قیمت آنها خیلی بالا یا پایین نمی رود
a narrow market is one in which the buying or selling of shares has a great effect on their price for example because there are only a small number of them available
بازار باریک بازاری است که در آن خرید یا فروش سهام تأثیر زیادی بر قیمت آنها دارد، مثلاً به دلیل وجود تعداد کمی از آنها.
کمتر شدن یا ایجاد چیزی در محدوده، تفاوت و غیره
داشتن فاصله کمی از یک طرف به طرف دیگر، به خصوص در مقایسه با طول
محدود به حوزه کوچکی از علاقه، فعالیت یا فکر است
A narrow result is one that could easily have been different because the amount by which someone failed or succeeded was very small
یک نتیجه محدود نتیجه ای است که به راحتی می تواند متفاوت باشد زیرا میزان شکست یا موفقیت شخصی بسیار ناچیز بوده است
موقعیتی که در آن از خطر دوری میکنید، اگرچه تقریباً چنین نمیکنید
کمتر عریض شدن یا چیزی کمتر عریض ساختن
کمتر شدن
داشتن فاصله کمی از یک طرف به طرف دیگر
باریک نیز به معنای خفیف است. به عنوان معیار تفاوت
Narrow also means only just successful
باریک همچنین به معنای فقط موفق است
محدوده محدود
باریکتر یا کوچکتر شدن یا کوچکتر شدن چیزی
فوق العاده کوچک
از جمله فقط تعداد کمی از چیزها
اگر چیزی در محدوده باریک معامله شود، قیمت آن زیاد بالا و پایین نمی شود
کم شدن مقدار، یا اینکه چیزی کم شود
اسکی های نوردیک طولانی تر، باریک تر و سبک تر از اسکی های آلپاین هستند.
Their interpretation of Christianity is narrow and limiting.
تفسیر آنها از مسیحیت محدود و محدود است.
ستون هایی که خیلی باریک هستند جذاب نیستند و خواندن آنها دشوار است.
ما یک منطقه باریک طولانی داریم و بزرگراه آن را نصف کرده است.
یک کراوات باریک مشکی
a narrow examination of events
بررسی دقیق وقایع
سگ های ولگرد در مسیرهای باریک و شیب دار شهر قدیمی پرسه می زنند.
راه به زودی باریک تر و شیب دار تر شد.
یک تخت باریک / درگاه / قفسه
پنجره های بلند و باریک فقط ریزه هایی از نور را می پذیرند.
narrow shoulders/hips
شانه/لسن باریک
فقط یک شکاف باریک بین تخت و دیوار وجود داشت.
کشاورزی به یک نوار باریک از زمین بین کوه و دریا محدود می شود.
محدودیت های باریک زندگی در زندان
یک پیروزی باریک
او با اکثریت محدود انتخاب شد.
وقتی ماشینش روی یخ لغزید، راه فرار باریکی داشت.
او مسابقه را با کمترین اختلاف از دست داد.
این فروشگاه فقط طیف محدودی از کالاها را به فروش می رساند.
او فقط دایره باریکی از دوستان دارد.
The exhibition is disappointingly narrow in scope.
گستره نمایشگاه به طرز ناامیدکننده ای محدود است.
narrow interests
منافع محدود
او نگاه بسیار محدودی به جهان دارد.
من تمرکز بحث را خیلی محدود دیدم.
من از کلمه آموزش به معنای محدودتر استفاده می کنم.
دوستانش سعی می کنند او را در مسیر مستقیم و باریک نگه دارند.
گردنه به سمت شرق بسیار باریک می شود.
قسمت پشتی بدنه کمی باریکتر از قسمت جلویی است.
کنارش روی تخت باریک نشستم.
کت روی شانه های باریکش خیلی بزرگ به نظر می رسید.
تولیدکننده هر سال یک پنجره باریک برای اعمال تغییرات دارد.
او دروازه بان را مقصر شکست سخت مقابل ایرلند دانست.
او در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد.
معلمان احساس می کنند که برنامه درسی فعلی بسیار محدود است.
تخصص او بسیار محدود است و نمی تواند مورد توجه بیش از تعداد انگشت شماری از دانش آموزان باشد.
افرادی که از نظر دید نسبتاً محدود هستند
این حزب برنامه سیاسی نسبتاً محدودی دارد.
تنگ
بستن
محدود
restricted
محصور
confined
فشرده - جمع و جور
compact
محدود کردن
cramped
منقبض
confining
شلوغ
constricted
meagreUK
congested
فشرده شده
meagreUK
خفه شد
squeezed
محدود شده است
choked
فشرده شده است
circumscribed
ناتوان
compressed
نیشگون گرفته
incapacious
اندک
pinched
کم اهمیت
scanty
تعریف شده است
قطعی
bounded
تعیین کنند
defined
مبهم
definite
محدود، فانی
determinate
گیر کرده
exiguous
اندازه گیری شده
finite
یدکی
jammed
پراکنده
measured
مخروطی
scant
spare
sparse
tapered
گسترده
وسیع
ample
کافی
بزرگ
expansive
چربی
عظیم
immense
گسترده شود
قابل اندازه
outspread
ظرفیت دار
sizeable
راحت
capacious
کالایی
سخاوتمندانه
commodious
دادن
جادار
generous
قابل توجه
giving
بزرگ جادار فراخ
بطور گسترده
roomy
باز کن
sizable
دراز شده
spacious
حجیم
ضخیم
گسترش یافتن انتشار یافتن
فراوان
outstretched
عالی
sweeping
بخشنده
voluminous
abundant
bountiful
