sweep
sweep - جارو کردن
verb - فعل
UK :
US :
برای تمیز کردن گرد و غبار، خاک و غیره از روی زمین یا زمین، با استفاده از یک برس با دسته بلند
برای حرکت دادن اشیا از یک سطح با حرکت مسواک زدن
مجبور کردن کسی یا چیزی به حرکت در جهت خاصی
اگر گروهی از افراد یا حیوانات جایی را جارو کنند، به سرعت با هم به آنجا می روند
if winds, waves, fire etc sweep a place or sweep through across etc a place they move quickly and with a lot of force
اگر باد، امواج، آتش و غیره مکانی را جارو میکنند یا مکانی را جارو میکنند، به سرعت و با نیروی زیاد حرکت میکنند.
if an idea feeling or activity sweeps a group of people or a place it quickly becomes very popular or common
اگر یک ایده، احساس یا فعالیت گروهی از مردم یا مکانی را فرا گیرد، به سرعت بسیار محبوب یا رایج می شود.
اگر احساسی شما را فرا گیرد، ناگهان تحت تأثیر آن قرار می گیرید
if someone sweeps somewhere they move quickly and confidently, especially because they are impatient or like to seem important
اگر کسی جایی را جارو کند، سریع و با اعتماد به نفس حرکت می کند، به خصوص به این دلیل که بی تاب است یا دوست دارد مهم به نظر برسد.
برای پیروزی در انتخابات به راحتی و به شیوه ای چشمگیر
برای پیروزی در تمام بازی ها در یک سری بازی ها در برابر یک تیم خاص
برای تشکیل یک شکل منحنی بلند
به سرعت به همه چیز نگاه کردن
تا موهایت را از روی صورتت برگرداند
یک حرکت چرخشی طولانی بازو، یک سلاح و غیره
عمل تمیز کردن اتاق با یک برس دسته بلند
جستجو یا حمله ای که در یک منطقه بزرگ حرکت می کند
مجموعه ای از چندین بازی که یک تیم در برابر تیم دیگر پیروز می شود
یک دودکش
to clean something especially a floor by using a brush to collect the dirt into one place from which it can be removed
تمیز کردن چیزی، مخصوصاً یک کف با استفاده از یک برس برای جمع آوری خاک در یک مکان که بتوان آن را از آن جدا کرد
to move especially quickly and powerfully
برای حرکت، به خصوص سریع و قدرتمند
به سرعت در یک منطقه گسترش یافته و تحت تأثیر قرار می گیرد
برای سفر در تمام یک منطقه، به خصوص زمانی که به دنبال چیزی هستید
If a road river range of mountains, set of steps, etc. sweeps in a particular direction they follow a particular curved path
اگر جاده، رودخانه، رشته کوه، مجموعه پله ها و غیره در جهت خاصی حرکت کنند، مسیر منحنی خاصی را دنبال می کنند.
حذف و/یا در جهتی خاص، به ویژه به روشی سریع و قدرتمند
برای برنده شدن در تمام بخش های یک مسابقه، یا برنده شدن خیلی راحت
یک حرکت، به ویژه یک حرکت سریع و قدرتمند برای جستجوی یک منطقه
یک منطقه طولانی، اغلب منحنی، از خشکی، دریا، رودخانه و غیره.
عمل جارو کردن چیزی برای تمیز کردن آن
از مد افتاده برای دودکش شویی
موقعیتی که در آن یک بازیکن، تیم و غیره هر چیزی را که در دسترس است برنده می شود
a period of time when measurements of the number of people watching different television stations are made so that the cost of advertising on each station can be set
دوره زمانی که اندازه گیری تعداد افرادی که ایستگاه های تلویزیونی مختلف را تماشا می کنند انجام می شود تا هزینه تبلیغات در هر ایستگاه قابل تنظیم باشد.
برای جارو کردن زمین
دودکش ها باید مرتب جارو شوند.
من مجبور نیستم هر روز جارو و جارو بکشم.
فقط در اطراف بایستید - یک جارو بردارید و جارو بکشید.
نمایشگاه خالی شده و تمیز شده بود.
خرده ها را در سطل زباله جارو کرد.
او برگ ها را در یک توده جارو کرد.
لباس ها را روی زمین کشید و از او دعوت کرد که بنشیند.
قایق کوچک به دریا کشیده شد.
چادرشان را طوفان برد.
او اجازه داد که توسط جمعیت با خود همراه شود.
باران از پنجره های شکسته به داخل رفت.
سه شنبه شب آتش سوزی مغازه را فرا گرفت.
بادهای شدید به طور منظم جزایر را فرا می گیرد.
بدون حرف دیگری از اتاق بیرون رفت.
دو موتور سیکلت پلیس روستا را جارو کردند.
یک جفت عقاب طلایی آسمان را در نوردید.
او بدون نگاهی از کنار عکاسان گذشت.
او با یک عملکرد تقریباً عالی به برتری رسید.
به استقبال او شتافت و دستانش را پهن کرد.
موجی از خستگی سراسر او را فرا گرفت.
Memories came sweeping back.
خاطرات دوباره برگشتند
شایعاتی مبنی بر استعفای او در این شرکت پیچید.
آخرین جنون که ملت را فرا گرفته است
چشمانش دور اتاق را در نوردید.
چراغ های ماشین جلوی ساختمان را فرا گرفته بود.
Searchlights swept the sky.
نورافکن ها آسمان را در نوردید.
او با دوربین دوچشمی خود جمعیت را جارو کرد.
هنگام راه رفتن لباسش زمین را جارو می کرد.
موهایش از روی صورتش جمع شده بود.
باغ های هتل به سمت ساحل می روند.
قلم مو
روشن
گرد و خاک
rake
شن کش
پاک کن
broom
جارو
تمیز
expel
اخراج کردن
scour
آبشستگی
scrub
اسکراب
whisk
هم زدن
buff
گاومیش
mop
برداشتن
خراش دادن
scrape
از بین بردن
هوور
hoover
مرتب
tidy
خلاء
vacuum
برس دور
مسواک زدن
پاک کردن
پاکسازی
جارو کردن
مرتب کردن
خلاص شدن از شر
دور انداختن
tidy up
شستن
جمع کردن
dispose of
scoop up