roll

base info - اطلاعات اولیه

roll - رول

verb - فعل

/rəʊl/

UK :

/rəʊl/

US :

family - خانواده
roll
رول
roller
غلتک
rolling
متحرک
unroll
باز کردن
google image
نتیجه جستجوی لغت [roll] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • The ball rolled down the hill.


    توپ از تپه غلتید.

  • Tears rolled down her cheeks.


    اشک روی گونه هایش غلتید.

  • We watched the waves rolling onto the beach.


    ما امواجی را که روی ساحل می غلتیدند تماشا کردیم.

  • The marble rolled behind the sofa.


    سنگ مرمر پشت مبل غلتید.

  • Delivery men were rolling barrels across the yard.


    افراد تحویل دهنده بشکه ها را در سراسر حیاط می چرخاندند.

  • He rolled the boulder aside.


    تخته سنگ را کنار زد.

  • Her eyes rolled.


    چشمانش گرد شد.

  • a dog rolling in the mud


    سگی که در گل می غلتد

  • She rolled her eyes (= to show surprise or disapproval).


    چشمانش را گرد کرد (= برای نشان دادن تعجب یا عدم تایید).

  • He was rolling a pencil between his fingers.


    مداد را بین انگشتانش می چرخاند.

  • She rolled over to let the sun brown her back.


    غلت زد تا آفتاب پشتش را قهوه ای کند.

  • He quickly rolled over and got to his feet.


    سریع غلت زد و از جایش بلند شد.

  • I rolled over onto my stomach.


    روی شکمم غلت زدم.

  • He rolled onto his back.


    روی پشتش غلتید.

  • The paramedics rolled him over to make it easier for him to breathe.


    امدادگران او را غلت دادند تا راحت تر نفس بکشد.

  • I rolled the baby over onto its stomach.


    بچه را روی شکمش غلت دادم.

  • She rolled the patient onto his side.


    او بیمار را به پهلوی خود غلت داد.

  • She rolled her car in a 100 mph crash.


    او ماشین خود را در یک تصادف 100 مایل در ساعت غلت داد.

  • Each player rolls their dice.


    هر بازیکن تاس خود را می اندازد.

  • Players take turns rolling a die and moving around the board.


    بازیکنان به نوبت یک قالب می اندازند و در اطراف تخته حرکت می کنند.

  • Roll a six to start.


    برای شروع یک عدد شش رول کنید.

  • The car began to roll back down the hill.


    ماشین شروع به غلتیدن به سمت پایین تپه کرد.

  • The traffic rolled slowly forwards.


    ترافیک به آرامی جلو رفت.

  • Tanks rolled triumphantly into the city.


    تانک ها پیروزمندانه وارد شهر شدند.

  • He rolled the trolley across the room.


    چرخ دستی را در اتاق چرخاند.

  • Mist was rolling in from the sea.


    مه از دریا می غلتید.

  • In the afternoon dark clouds rolled in.


    بعد از ظهر، ابرهای تیره ای به داخل می چرخیدند.

  • The fog was rolling off the moors.


    مه از لنگه ها می غلتید.

  • the sound of waves rolling in to the shore


    صدای امواجی که به ساحل می پیچد

  • I rolled the string into a ball.


    رشته را به شکل توپ درآوردم.

  • Roll the mixture into small balls and place them on a baking tray.


    مخلوط را به شکل گلوله های کوچک بغلتانید و در سینی فر قرار دهید.

synonyms - مترادف
  • rotate


    چرخاندن

  • pivot


    محوری


  • چرخش

  • swivel


    چرخشی


  • چرخ


  • کاسه

  • revolve


    بچرخد


  • دور زدن

  • twirl


    چرخیدن

  • whirl


    دور و دور بچرخید


  • دور و بر بگرد


  • ورق زدن


  • پیچ - پیچیدن

  • twist


    تاب خوردن

  • swirl


    دوران


  • پیروت

  • gyrate


    دایره

  • pirouette


    چرخ سنجاق


  • قرقره

  • pinwheel


    دور بزن

  • reel


    شماره گیری کنید


  • مدار


  • نوسان می کند

  • dial


    شلاق زدن

  • orbit


    خالص، ناب

  • oscillate


    صورت ولتاژ

  • whip


    لولا

  • sheer


    چرخش دور

  • volte-face


  • hinge



antonyms - متضاد
  • unroll


    باز کردن


  • جمع آوری کنید

  • dissuade


    منصرف کردن


  • شکست


  • رایگان


  • جمع آوری

  • halt


    مکث


  • نگه دارید


  • توده

  • precede


    مقدم بودن

  • repress


    سرکوب کردن

  • stabiliseUK


    stabiliseUK

  • stabilizeUS


    stabilizeUS


  • ایستادن


  • ثابت


  • متوقف کردن

  • straighten


    راست کردن

  • uncover


    برملا کردن

  • untwist


    رها کردن

  • unwrap


    اقامت کردن


  • ماندن


  • آرام باش


  • تعادل


  • درست


  • آرام


  • حل کن

  • fix


    تثبیت کردن

  • calm


    تنها گذاشتن


  • stabilitate



لغت پیشنهادی

strangling

لغت پیشنهادی

attain

لغت پیشنهادی

copies