man

base info - اطلاعات اولیه

man - مرد

noun - اسم

/mæn/

UK :

/mæn/

US :

family - خانواده
manhood
مردانگی
mankind
بشر
manly
مردانه
unmanly
غیر مردانه
unmanned
بدون سرنشین
mannish
مرد
man
---
manfully
---
google image
نتیجه جستجوی لغت [man] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • a good-looking young man


    یک جوان خوش قیافه

  • the relationships between men and women


    روابط بین زن و مرد

  • the men's team/game/race/doubles/singles/event


    تیم مردان / بازی / مسابقه / دونفره / انفرادی / رویداد

  • The board of directors is dominated by middle-aged white men.


    هیئت مدیره تحت سلطه مردان میانسال سفیدپوست است.

  • He was one of the great men of history.


    او یکی از بزرگان تاریخ بود.

  • Four armed men burst into the room.


    چهار مرد مسلح وارد اتاق شدند.

  • An elderly Indian man sat down beside me and recounted his story.


    یک مرد سالخورده هندی کنارم نشست و داستانش را تعریف کرد.

  • He is an average working man trying to make ends meet.


    او یک کارگر معمولی است که تلاش می کند تا از پس امرار معاش خود برآید.


  • آسیب هایی که انسان به محیط زیست وارد می کند

  • The common man (= ordinary people) is losing faith in democratic institutions.


    مردم عادی (= مردم عادی) در حال از دست دادن ایمان به نهادهای دموکراتیک هستند.

  • All men must die.


    همه مردها باید بمیرند

  • How could a human torture his fellow man?


    چگونه یک انسان می تواند همنوع خود را شکنجه کند؟

  • While no man is an island we do function independently for the most part.


    در حالی که هیچ مردی جزیره نیست، ما در بیشتر موارد مستقل عمل می کنیم.

  • early/modern/Prehistoric man


    انسان اولیه / مدرن / پیش از تاریخ

  • a Frenchman


    یک فرانسوی

  • a sportsman


    یک ورزشکار

  • a businessman


    یک تاجر


  • یک مرد پزشکی

  • a betting/fighting/drinking man


    یک مرد شرط بندی / دعوا / مشروب

  • I think he’s a beer man (= he drinks beer).


    من فکر می کنم او یک مرد آبجو است (= او آبجو می نوشد).

  • I've never been a gambling man.


    من هرگز مرد قمار نبودم.

  • the BBC’s man in Moscow (= the man who reports on news from Moscow)


    مرد بی بی سی در مسکو (= مردی که اخبار مسکو را گزارش می کند)

  • a loyal Republican Party man


    یک مرد وفادار حزب جمهوری خواه

  • The officer refused to let his men take part in the operation.


    افسر از شرکت افرادش در عملیات امتناع کرد.

  • The conditions in which the men were working were terrible.


    شرایطی که مردان در آن کار می کردند وحشتناک بود.


  • مرد گازی

  • The man's coming to repair the TV today.


    مرد امروز می آید تلویزیون را تعمیر کند.

  • Nice shirt man!


    پیراهن خوب، مرد!

  • Hey man. Back off!


    هی آقا. بکش کنار!

  • Don't just stand there man—get a doctor!


    فقط آنجا بایست، مرد، دکتر بگیر!

  • What's her new man like?


    مرد جدید او چگونه است؟

synonyms - مترادف

  • همکار


  • جنتلمن

  • guy


    پسر


  • نر

  • bloke


    بلوک

  • chap


    فصل

  • dude


    رفیق

  • gent


    جناب

  • geezer


    گیزر

  • hombre


    هومبر

  • lad


    جوانان


  • بوزو

  • boy


    دلار

  • bozo


    گربه


  • چپی

  • cat


    حفار

  • chappie


    گالوت

  • digger


    جک

  • fella


    جو

  • galoot


    جوکر

  • jack


    آقا

  • joe


    آقای.

  • joker


    سوئن

  • mister


    ادمی

  • Mr.


    بوداخ

  • swain


    کارل

  • admi


    خور

  • bodach


    اوم

  • carl


  • cove


  • oom


antonyms - متضاد

  • زن


  • خانم


  • همسر


  • دختر

  • dame


    جوجه

  • gal


    نجیب زن

  • chick


    دوشیزه

  • gentlewoman


    مادر

  • maiden


    خواهر

  • matron


    گسترده


  • از دست دادن

  • damsel


    مناقصه


  • پرنده


  • مهریه


  • شیلا

  • biddy


    دشمن


  • دوست دختر

  • dowager


    نفرت

  • sheila


    پر شده


  • دودت


  • دختر خانم

  • foe


    دختر بچه

  • lass


    دوست


  • حریف


  • filly


  • dudette


  • lassie


  • girlie




لغت پیشنهادی

blacken

لغت پیشنهادی

exercisable

لغت پیشنهادی

defused