acquire

base info - اطلاعات اولیه

acquire - بدست آوردن

verb - فعل

/əˈkwaɪər/

UK :

/əˈkwaɪə(r)/

US :

family - خانواده
acquisition
تحصیل
acquisitive
اکتسابی
google image
نتیجه جستجوی لغت [acquire] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • She has acquired a good knowledge of English.


    او دانش انگلیسی خوبی کسب کرده است.


  • کسب مهارت های لازم چقدر طول می کشد؟

  • I would love to apply the newly acquired skills to a job that I enjoy.


    من دوست دارم مهارت های تازه کسب شده را در شغلی که از آن لذت می برم به کار ببرم.

  • He has acquired a reputation for dishonesty.


    او به دلیل بی صداقتی شهرت پیدا کرده است.

  • I have recently acquired a taste for olives.


    من اخیراً طعم زیتون را به دست آورده ام.

  • Not all of the land acquired for the road has been paid for yet.


    هنوز تمام زمین های خریداری شده برای جاده پرداخت نشده است.

  • Austria has pledged not to acquire nuclear weapons.


    اتریش متعهد شده است که به سلاح هسته ای دست پیدا نکند.

  • Property acquired through crime will be confiscated.


    اموال به دست آمده از طریق جرم مصادره خواهد شد.

  • The company has just acquired new premises.


    این شرکت به تازگی محل جدیدی را خریداری کرده است.

  • How did the gallery come to acquire so many Picassos?


    چطور شد که گالری این همه پیکاسو به دست آورد؟

  • I've suddenly acquired a stepbrother.


    من ناگهان یک برادر ناتنی پیدا کردم.

  • Abstract art is an acquired taste.


    هنر انتزاعی یک ذوق اکتسابی است.

  • When you have acquired a basic range of computing skills, you will be ready to start the job.


    هنگامی که طیف پایه ای از مهارت های محاسباتی را به دست آوردید، آماده شروع کار خواهید بود.


  • به دست آوردن عشق به چیزی

  • to acquire a bad name/​criminal record/​tan/​look/​appearance


    به دست آوردن نام بد / سابقه کیفری / قهوهای مایل به زرد / قیافه / ظاهر

  • From humble beginnings he went on to acquire great wealth.


    او از ابتدا فروتنانه به ثروت زیادی دست یافت.

  • I was wearing a newly acquired jacket.


    من یک ژاکت جدید پوشیده بودم.

  • The museum will put the recently acquired Picasso on display this spring.


    این موزه در بهار امسال پیکاسوی را که اخیراً خریداری کرده است به نمایش می گذارد.

  • I seem to have acquired (= have got although I don't know how) two copies of this book.


    به نظر می رسد دو نسخه از این کتاب را به دست آورده ام (= به دست آورده ام، هرچند نمی دانم چگونه).

  • He acquired the firm in 2008.


    او این شرکت را در سال 2008 خریداری کرد.

  • In 1949 the property was acquired by United Steel Companies.


    در سال 1949 این ملک توسط شرکت های فولادی متحد خریداری شد.

  • The airline will acquire a 49 percent share of its rival.


    این شرکت هواپیمایی 49 درصد از رقیب خود را به دست خواهد آورد.

  • It took several years to find and acquire the land needed for the project.


    چندین سال طول کشید تا زمین مورد نیاز پروژه را پیدا و به دست آورد.

  • He acquired Winnie the Pooh merchandising rights from A. A. Milne, the author of the children's stories.


    او حقوق بازرگانی وینی پو را از A. A. Milne، نویسنده داستان های کودکان به دست آورد.

  • The book was acquired by Sarah McGill, an editor at Riverdale Books.


    این کتاب توسط سارا مک گیل، ویراستار Riverdale Books خریداری شد.

  • Warner Bros. acquired the rights to the movie in North America.


    برادران وارنر حقوق این فیلم را در آمریکای شمالی به دست آورد.

  • We want to understand more about how children acquire language.


    ما می خواهیم در مورد چگونگی یادگیری زبان کودکان بیشتر بدانیم.


  • هدف دانشگاه کسب دانش و مهارت های تفکر انتقادی است.

  • With practice students can acquire better study habits.


    با تمرین، دانش آموزان می توانند عادات مطالعه بهتری را کسب کنند.

  • He has acquired a reputation for being difficult to work with.


    او به دلیل سخت بودن کار با او شهرت پیدا کرده است.

  • I soon acquired a taste for the local cuisine.


    خیلی زود طعم غذاهای محلی را به دست آوردم.

synonyms - مترادف
  • get


    گرفتن


  • کسب کردن

  • win


    پیروزی


  • بدست آوردن


  • به دست آوردن


  • زمین

  • procure


    تهیه کنند


  • دريافت كردن


  • امن است

  • attain


    رسیدن


  • جمع آوری


  • جمع کردن

  • amass


    جمع آوری کنید


  • نمره


  • کیسه

  • bag


    گردآوری

  • garner


    RealiseUK

  • realiseUK


    realizeUS

  • realizeUS


    دسترسی داشته باشید


  • مناسب


  • خرید

  • buy


    قلاب


  • خالص

  • hook


    درو

  • net


    AnnexeUK

  • reap


    annexUS

  • annexeUK


    حمل

  • annexUS


    قرعه کشی




antonyms - متضاد

  • از دست دادن

  • misplace


    نابجا

  • forfeit


    گمراه کردن

  • mislay


    جابجا کند

  • displace


    رها کردن


  • رهایی

  • relinquish


    تسلیم شدن


  • چشم پوشی

  • surrender


    فایل غلط

  • forgo


    صندوقچه

  • misfile


    می توان

  • bin


    دور انداختن

  • can


    گودال

  • chuck


    زباله

  • discard


    جنس اوراق و شکسته

  • ditch


    صرف نظر کردن

  • dump


    باطله

  • junk


    پرتاب کردن

  • renounce


    بازده

  • scrap


    قادر به پیدا کردن نیست


  • کنار گذاشته شود

  • waive


    رها شدن از


  • از بین بردن


  • خلاص شدن از شر




  • dispense with


  • dispose of




لغت پیشنهادی

jun

لغت پیشنهادی

doorbell

لغت پیشنهادی

accepted