sight

base info - اطلاعات اولیه

sight - منظره

noun - اسم

/saɪt/

UK :

/saɪt/

US :

family - خانواده
insight
بینش، بصیرت، درون بینی
oversight
نظارت
sighting
مشاهده
sighted
بینا
unsightly
ناخوشایند
sightless
کور، نابینا
insightful
بصیرتی
sight
منظره
google image
نتیجه جستجوی لغت [sight] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • to lose your sight (= to become blind)


    بینایی خود را از دست دادن (= کور شدن)

  • She has very good sight.


    او بینایی بسیار خوبی دارد.

  • The disease has affected her sight.


    این بیماری بینایی او را تحت تاثیر قرار داده است.


  • او در چشم راستش بینایی بسیار کمی دارد.


  • مهم است که به طور منظم آزمایش های بینایی انجام دهید.

  • She kept sight of him in her mirror.


    او را در آینه اش نگاه می کرد.

  • She caught sight of a car in the distance.


    از دور چشمش به ماشینی افتاد.

  • After ten days at sea we had our first sight of land.


    پس از ده روز در دریا، اولین دید خود را از خشکی دیدیم.

  • The mere sight of him makes me want to scream.


    تنها دیدن او باعث می شود که بخواهم فریاد بزنم.

  • The sight of him hobbling off so early in the match depressed everyone.


    تماشای او که در اوایل مسابقه او را ول می کند همه را افسرده کرد.

  • He laughed quietly to himself at the sight.


    با دیدن این منظره آرام با خودش خندید.

  • I have been known to faint at the sight of blood.


    شناخته شده ام که با دیدن خون غش می کنم.

  • The soldiers were given orders to shoot on sight (= as soon as they saw somebody).


    به سربازان دستور داده شد که در هنگام دید (= به محض دیدن کسی) تیراندازی کنند.

  • There was no one in sight.


    کسی در چشم نبود.

  • They stole everything in sight.


    آنها همه چیز را که در چشم بود دزدیدند.

  • The end is in sight (= will happen soon).


    پایان در چشم است (= به زودی اتفاق خواهد افتاد).

  • The goats ate everything in sight.


    بزها هر چه را که در چشم بودند خوردند.

  • At last we came in sight of a few houses.


    بالاخره به چند خانه رسیدیم.

  • A bicycle came into sight on the main road.


    یک دوچرخه در جاده اصلی مشاهده شد.


  • آنها به راه افتادند و بعد از ظهر روز بعد دشمن در دیدرس بود.

  • He sprinted ahead as they came within sight of the finishing line.


    او در حالی که آنها به خط پایان رسیدند به سرعت جلو رفت.

  • Leave any valuables in your car out of sight.


    هر گونه اشیای قیمتی را در خودروی خود دور از دید قرار دهید.

  • Keep out of sight (= stay where you cannot be seen).


    دور از دید (= در جایی بمانید که دیده نمی شوید).


  • هرگز دخترش را از نظرش دور نمی کند (= همیشه او را در جایی که می تواند ببیند نگه می دارد).

  • Get out of my sight! (= Go away!)


    از جلوی چشمم برو! (= برو!)

  • The boat disappeared from sight.


    قایق از دید ناپدید شد.

  • The house was hidden from sight behind some trees.


    خانه پشت چند درخت از دیدگان پنهان بود.

  • He won't let the children leave his sight.


    او نمی گذارد بچه ها از چشمانش بروند.

  • Her father was nowhere in sight.


    پدرش هیچ جا دیده نمی شد.

  • The cricket ground was situated within sight of both village pubs.


    زمین کریکت در دید هر دو میخانه روستا قرار داشت.

  • They waited until the enemy was in plain sight.


    آنها منتظر ماندند تا دشمن در معرض دید عموم قرار گرفت.

synonyms - مترادف
antonyms - متضاد

  • زیبایی

  • blindness


    کوری


  • واقعیت

  • eyesore


    چیز بدنما

  • fearlessness


    نترسی

لغت پیشنهادی

exhibiting

لغت پیشنهادی

distinction

لغت پیشنهادی

amaranth