nudge
nudge - تکان دادن
verb - فعل
UK :
US :
فشار دادن به کسی به آرامی، معمولاً با آرنج، برای جلب توجه او
حرکت دادن چیزی یا شخصی به فاصله کوتاهی با فشار دادن آرام
با فشار دادن به آرامی به جلو حرکت کنید
به آرامی کسی را متقاعد یا تشویق به انجام یک تصمیم یا اقدام خاص می کند
تقریباً به یک سطح یا مقدار خاص برسد
to increase the value or position of something on a scale by a small amount or to increase or move up by a small amount
برای افزایش ارزش یا موقعیت چیزی در مقیاس به مقدار کمی، یا افزایش یا بالا رفتن به مقدار کمی
to push something or someone gently especially to push someone with your elbow (= the middle part of your arm where it bends) to attract the person's attention
به آرامی چیزی یا کسی را هل دادن، مخصوصاً با آرنج (= قسمت میانی بازو که در آن خم می شود) برای جلب توجه شخص
به آرامی حرکت کند و تقریباً به یک نقطه یا سطح بالاتر برسد
to encourage or persuade someone to do something in a way that is gentle rather than forceful or direct
تشویق یا ترغیب کسی به انجام کاری به روشی که ملایم باشد و نه اجباری یا مستقیم
عمل هل دادن آرام کسی یا چیزی
something that encourages or persuades someone to do something in a gentle way or the act of doing this
چیزی که کسی را به انجام کاری به روشی ملایم ترغیب یا ترغیب می کند، یا عمل انجام این کار
به آرامی کسی یا چیزی را هل دادن، گاهی برای جلب توجه کسی
حرکت کردن با مقدار کمی در یک جهت خاص، به خصوص به سمت بالا، یا مجبور کردن چیزی به این کار
نزدیک به رسیدن به یک قیمت یا سطح خاص باشد
تغییر جزئی در ارزش یا سطح چیزی، معمولاً افزایش
عمل کوچکی که باعث می شود چیزی اتفاق بیفتد
در حالی که مدیر نام آنها را صدا می کرد، آنها همدیگر را تکان می دادند.
پیرزنی به سمت عقب اتوبوس حرکت کرد.
She was also instrumental in nudging him into giving 25 percent of the positions in the Socialist Party to women.
او همچنین در تشویق او به دادن 25 درصد مناصب در حزب سوسیالیست به زنان نقش داشت.
اما او را تکان نداد.
مرگ باید تلنگری شود، شتابزده، اگر فقط می شد.
Eventually I was nudged into management.
در نهایت به سمت مدیریت هدایت شدم.
دمای هوا قبل از طلوع صبح امروز به دهه 80 می رسد.
کریستین به من اشاره کرد و قهقهه زد.
وقتی کلیسای وست مینستر به چشم آمد، بنجامین به من تکان داد.
توبی بازویم را تکان داد. او زمزمه کرد: این همان پسری است که به شما گفتم.
آنها راضی بودند که بیاموزند، ایده های جدیدی ارائه دهند و زمینه را به جلو برانند.
بادهای جنوب شرقی لکه نفت را به سمت ساحل هدایت کرد.
A heavily burnt in sky will blend better with the foreground as the flash will nudge those highlights along.
یک سوختگی شدید در آسمان بهتر با پیش زمینه ترکیب می شود زیرا فلاش آن نقاط برجسته را به سمت جلو هدایت می کند.
او به من اشاره کرد و زمزمه کرد: ببین کی وارد شده است.
او توپ را از کنار دروازه بان عبور داد و وارد دروازه شد.
او مرا از راه دور کرد.
او مکالمه را به سمت موضوع پول سوق داد.
او سعی کرد او را وادار کند که نظرش را تغییر دهد (= او را متقاعد کند که این کار را انجام دهد).
او راهش را از میان جمعیت رد کرد.
تورم 20 درصد بود
This afternoon's sunshine could nudge the temperature above freezing.
آفتاب امروز بعد از ظهر می تواند دمای هوا را به بالای صفر برساند.
او را با بازیگوشی به دنده هایش تکان داد.
بچه ها می خندیدند و همدیگر را تکان می دادند.
گربه را از روی مبل بلند کرد تا بنشیند.
قیمت نفت همچنان در حال افزایش است.
پیتر باید الان 40 ساله باشد.
او با زیرکی ما را به سمت نتیجه ای که خودش به آن رسیده است سوق می دهد.
آیا متوجه میشوید که والدینتان شما را به سمت مطالعه بیشتر تشویق میکنند؟
بهش تکون دادم تا بیدارش کنه.
کلمات او به من انگیزه ای داد که برای یادگیری پختن غذا نیاز داشتم.
این انگیزه حرکتی در جهت درست بود.
همسرم به من اشاره کرد که گوشی را کنار بگذار تا بتواند از آن استفاده کند.
در حالی که سهام رقبا سقوط کرد، سهام این شرکت افزایش یافت.
نرخ بهره به آرامی در حال افزایش است.
فدرال رزرو شروع به افزایش نرخ بهره کرد.
این کارت اعتباری نرخ وام های دریافتی آنلاین را از 6.1 درصد به 5.9 درصد کاهش داد.
با افزایش 72 دلاری هر بشکه نفت خام، قیمت بدون سرب بار دیگر موضوع نگرانی بود.
نرخ تورم 10 درصد است.
Inflation is nudging 10%.
به زودی با افزایش تعداد افراد مسن در کشورهای ثروتمند، هزینههای پزشکی افزایش مییابد.
Before long medical costs will get another upward nudge as the number of older people in rich countries rises.
اخباری که نشان میدهد فروش خردهفروشی بیش از حد انتظار افزایش یافته است، به تعدادی از سهام خردهفروشی فشار وارد کرد.
طلا به کوچکترین حرکت دلار آمریکا واکنش نشان می دهد.
حفر کردن
poke
بهم زدن
jab
ضربه زدن
jog
دویدن
prod
تولید
elbow
آرنج
فشار دادن
shove
تنه زدن
butt
لب به لب
jolt
تکان خوردن
punch
مشت زدن
دست زدن به
رانش
thrust
دست انداز
bump
تکان دادن
jostle
در زدن
رم
ram
راندن
مطبوعات
چوب
سوق دادن
propel
چاقو زدن
stab
شانه
فشار
hustle
غوطه
plunge
بولدوزه
bulldoze
زور
اصابت
چلاندن، فشار دادن
ضربه
discourage
دلسرد کردن
dissuade
منصرف کردن
کشیدن
repress
سرکوب کردن
متوقف کردن
halt
مکث
جلوگیری کردن
hinder
مانع شود
تنها گذاشتن
calm
آرام
depress
افسرده
suppress
مسدود کردن
بازداشتن
deter
ساکت
منفذ
bore
تسلیم شدن
surrender
بررسی
پر کردن
سوء تفاهم
misunderstand
عقب نشینی
retreat
نگاه داشتن
مخالفت کنند
نزول کردن
انکار
رد کردن
مهار کردن
restrain
بی میلی
disincline
کمک
مرده
deaden
آرام کردن
soothe
