decide

base info - اطلاعات اولیه

decide - تصميم گرفتن

verb - فعل

/dɪˈsaɪd/

UK :

/dɪˈsaɪd/

US :

family - خانواده
decision
تصمیم گیری
indecision
بلاتکلیفی
decided
تصمیم گرفت
undecided
تصمیم نگرفتم
decisive
تعیین کننده
indecisive
بلاتکلیف
decidedly
به طور قطعی
decisively
قاطعانه
indecisively
بدون قاطعیت
decide
تصميم گرفتن
google image
نتیجه جستجوی لغت [decide] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • It's up to you to decide.


    این به شما بستگی دارد که تصمیم بگیرید.


  • به زودی باید تصمیم بگیرید.

  • I can't tell you what to do—you'll have to decide for yourself.


    من نمی توانم به شما بگویم چه کاری انجام دهید - شما باید خودتان تصمیم بگیرید.

  • We've decided not to go away after all.


    ما تصمیم گرفتیم که نرویم.

  • Why did you decide to look for a new job?


    چرا تصمیم گرفتید به دنبال شغل جدید بگردید؟

  • She gave up politics and decided instead to focus on charity work.


    او سیاست را رها کرد و تصمیم گرفت به جای آن بر کارهای خیریه تمرکز کند.

  • The government has already decided that the law needs to be changed.


    دولت قبلاً تصمیم گرفته است که قانون باید تغییر کند.

  • She decided that she wanted to live in France.


    او تصمیم گرفت که می خواهد در فرانسه زندگی کند.


  • شما حق دارید تصمیم بگیرید که چه کاری می خواهید انجام دهید.

  • I can't decide what to wear.


    نمی توانم تصمیم بگیرم چه بپوشم.

  • She couldn’t decide whether he was telling the truth or not.


    او نمی توانست تصمیم بگیرد که آیا او حقیقت را می گوید یا نه.

  • It was difficult to decide between the two candidates.


    تصمیم گیری بین دو نامزد دشوار بود.

  • She finally decided against a career in medicine.


    او سرانجام تصمیم گرفت که حرفه ای در پزشکی نداشته باشد.

  • They decided against taking legal action.


    آنها تصمیم گرفتند از اقدام قانونی خودداری کنند.

  • Sales figures will ultimately decide the future of these types of games.


    آمار فروش در نهایت آینده این نوع بازی ها را تعیین می کند.

  • We might be hiring more people but nothing has been decided yet.


    ما ممکن است افراد بیشتری را استخدام کنیم، اما هنوز چیزی قطعی نشده است.

  • The venue for the concert has yet to be decided.


    مکان برگزاری کنسرت هنوز مشخص نشده است.

  • It was decided that the school should purchase new software.


    تصمیم گرفته شد که مدرسه نرم افزار جدید خریداری کند.

  • The case will be decided by a jury.


    این پرونده توسط هیئت منصفه تصمیم گیری خواهد شد.

  • The Appeal Court decided in their favour.


    دادگاه تجدید نظر به نفع آنها تصمیم گرفت.


  • همیشه این امکان وجود دارد که قاضی علیه شما تصمیم بگیرد.

  • He challenged her right as governor to decide on the matter.


    او حق او را به عنوان فرماندار برای تصمیم گیری در مورد این موضوع به چالش کشید.


  • ترکیبی از مهارت و شانس، نتیجه بازی را رقم زد.


  • تعدادی از عوامل تعیین کننده موفقیت یا عدم موفقیت یک فیلم هستند.

  • For most customers, price is the deciding factor.


    برای اکثر مشتریان، قیمت عامل تعیین کننده است.

  • They offered me free accommodation for a year and that decided me.


    آنها به من یک سال اقامت رایگان دادند و این تصمیم من را گرفت.

  • That decided it for me: I wasn't carrying my bike back up those stairs.


    این برای من تصمیم گرفت: من دوچرخه ام را از آن پله ها بالا نمی بردم.

  • You choose—I can't decide.


    شما انتخاب کنید - من نمی توانم تصمیم بگیرم.

  • It's time to decide whether you want to continue.


    وقت آن است که تصمیم بگیرید که آیا می خواهید ادامه دهید یا خیر.

  • We've reluctantly decided to sell the house.


    ما با اکراه تصمیم گرفتیم خانه را بفروشیم.

  • They had unanimously decided to go with the captain's plan.


    آنها به اتفاق آرا تصمیم گرفته بودند که با نقشه کاپیتان بروند.

synonyms - مترادف
antonyms - متضاد
  • dither


    پریشان

  • fluctuate


    نوسان می کند

  • hesitate


    تردید کنید

  • swither


    چرخیدن

  • vacillate


    متزلزل شدن

  • seesaw


    اره برقی

  • waver


    تزلزل

  • be indecisive


    بلاتکلیف باشید


  • قادر به تصمیم گیری نباشند

  • haver


    هار

  • dally


    دلتنگ

  • oscillate


    احمقانه

  • shilly-shally


لغت پیشنهادی

contingencies

لغت پیشنهادی

toasted

لغت پیشنهادی

gleaned