carrying
carrying - حمل کردن
N/A - N/A
UK :
US :
فاعل فاعل از حمل
to hold something or someone with your hands, arms, or on your back and transport it him or her from one place to another
گرفتن چیزی یا کسی با دست، بازو یا پشت خود و انتقال آن، او یا او از جایی به جای دیگر
انتقال کسی یا چیزی از مکانی به مکان دیگر
همیشه چیزی با خودت داشته باشم
داشتن چیزی به عنوان بخشی، کیفیت یا نتیجه
گرفتن چیزی از شخصی یا چیزی و دادن آن به شخص یا چیز دیگری
تحمل وزن چیزی بدون حرکت یا شکستن
برای پشتیبانی، ادامه فعالیت یا موفقیت
برای جلب حمایت، موافقت یا همدردی گروهی از مردم
to give approval especially by voting
برای تایید به خصوص با رای دادن
(of a newspaper or radio or television broadcast) to contain particular information
(از یک روزنامه یا پخش رادیویی یا تلویزیونی) که حاوی اطلاعات خاصی باشد
تا بتوانید به مسافت خاصی برسید یا طی کنید
توسعه یا ادامه دادن چیزی
تا بدن خود را به روشی خاص حرکت دهید
برای قرار دادن یک عدد در ستون دیگری هنگام انجام جمع
بچه دار شدن
در فوتبال آمریکایی، برای حمل توپ به جلو در سراسر زمین و به دست آوردن برتری برای تیم خود
آیا دوست داری کیفت را برایت حمل کنم؟
او کودک خسته خود را به طبقه بالا برد و به رختخواب برد.
این کتاب ها برای من سنگین تر از آن هستند که بتوانم آن را حمل کنم.
ما فقط یک چمدان کوچک داشتیم، بنابراین توانستیم آن را به داخل هواپیما حمل کنیم.
رابسون در نیمه دوم بازی از ناحیه پا آسیب دید و مجبور شد از زمین خارج شود.
دزدان ویترین مغازه را شکستند و جواهراتی به ارزش هزاران پوند را با خود بردند.
اتوبوسی که تصادف کرده بود بچه ها را به مدرسه می برد.
پل بروکلین ترافیک را از طریق رودخانه شرقی از بروکلین به منهتن منتقل می کند.
پلیس فکر می کند که جسد را به پایین رودخانه برده اند (= توسط جریان رودخانه منتقل شده است).
کابل های زیرزمینی برق را به تمام نقاط شهر می رساند.
زباله های رها شده در ساحل در طول روز توسط جزر و مد با خود می برد (= برداشته می شود).
افسران پلیس در بریتانیا معمولاً اسلحه حمل نمی کنند.
خاطره حادثه را برای همیشه با خود خواهد برد (= حادثه را به یاد خواهد آورد).
همه پاکتهای سیگار دارای هشدار بهداشتی دولتی هستند.
خودروهای ما دارای گارانتی دوازده ماهه می باشند.
سخنان او آنقدر قانع کننده بود که مجبور شدم با او موافق باشم.
در برخی کشورها، قتل مجازات اعدام دارد.
می ترسم نظر من با (= نفوذ) رئیسم وزن نداشته باشد.
فروشنده گفت که آنها لباس ورزشی حمل نکرده اند (= عرضه دارند).
مالاریا یک بیماری است که توسط پشه ها منتقل می شود.
وزن سقف کلیسای جامع توسط دو ردیف ستون حمل می شود.
ما دیگر نمی توانیم افرادی را که آنطور که باید سخت کار نمی کنند حمل کنیم.
Luckily they had a very strong actor in the main part and he managed to carry the whole play (= make a success of it through his own performance).
خوشبختانه آنها یک بازیگر بسیار قوی در قسمت اصلی داشتند و او موفق شد کل بازی را به عهده بگیرد (= با اجرای خودش موفق شود).
The bosses' plans to reorganize the company won't succeed unless they can carry the workforce with them.
برنامه های رؤسا برای سازماندهی مجدد شرکت موفق نخواهد شد مگر اینکه بتوانند نیروی کار را با خود حمل کنند.
این طرح/پیشنهاد/مصوبه/لایحه با ۲۱۰ رای موافق و ۱۶۰ رای موافق به تصویب رسید.
روزنامههای صبح امروز همگی همین مطلب را در صفحه اول خود دارند.
صدای انفجار کیلومترها طول کشید.
توپ به هوا بلند شد و به طرف دیگر حصار رسید.
لنین ایده های مارکس را با عملی ساختن آنها به مرحله ای فراتر برد.
If we carry this argument to its logical conclusion we realize that further investment is not a good idea.
اگر این استدلال را به نتیجه منطقی خود برسانیم، متوجه می شویم که سرمایه گذاری بیشتر ایده خوبی نیست.
او آراستگی را به حد افراط می برد (= بیش از حد مرتب است).
با صدای بلند
booming
پررونق
resounding
طنین انداز
ringing
زنگ زدن
resonant
استنتوریست
stentorian
پر صدا
sonorous
گوش خراش
earsplitting
سوراخ کردن
piercing
رعد و برق
thundering
تندرو
strident
پر سر و صدا
thunderous
گیاهی
reverberating
غرش
reverberant
فریاد زدن
clangorous
کر کننده
plangent
پر شده
roaring
انفجار
blaring
قدرتمند
deafening
قوی
clamorous
orotund
ear-splitting
ثروتمند
عمیق
blasting
پر جنب و جوش
گوش سوراخ کردن
orotund
noisy
vibrant
ear-piercing
ساکت
نرم
کم
gentle
ملایم
ضعیف
subdued
رام شده است
inaudible
غیر قابل شنیدن
low-pitched
کم صدا
بی صدا
hushed
ساکت شد
faint
از هوش رفتن
muted
خاموش
dull
کدر
muffled
خفه شده
indistinct
نامشخص
softened
نرم شد
لاغر
mild
خفیف
faded
محو شده است
vague
مبهم
unclear
غیر واضح
whispered
زمزمه
stifled
نامحسوس
imperceptible
شیرین
mellow
خشن
تزلزل
hoarse
تیز
faltering
مرده
shrill
زمزمه کرد
deadened
murmured
